خیابان انقلاب هیچوقت برای من فقط یک خیابان نبوده است. شاید برای کسی که تهران را از پشت شیشه ماشین میبیند، انقلاب همان مسیر طولانی شرق به غرب باشد؛ با ترافیک، دود، بوق و ازدحام. اما اگر پیاده راه بروی، ریتم خیابان عوض میشود. اینجا کتابفروشی فقط کتابفروشی نیست، آبمیوهفروشی فقط جایی برای خوردن آبهویجبستنی نیست و حتی بساطی که گوشه پیادهرو روی چند تکه مقوا پهن شده، گاهی چیزی درباره جامعه میگوید که در دهها گزارش رسمی نمیتوان پیدا کرد.
انقلاب، به یک معنا، ویترین فرهنگی تهران است؛ البته نه ویترینی مرتب و شیک که کسی از قبل تصمیم گرفته باشد چه چیزی پشت شیشه باشد. بیشتر شبیه انباری است که جامعه حافظهاش را در آن ریخته است: کتاب دانشگاهی و رمان ممنوعه، جزوه کنکور و کتاب افست، پوستر فیلم، شعر، موسیقی، فلسفه، سیاست و خاطره. کنار هم، بیآنکه الزاماً با هم سازگار باشند.
این بار که به میدان انقلاب رسیدم، خود میدان هم نشان میداد که شهر هنوز از جنگ بیرون نیامده است. میدان همان میدان بود، اما نشانههایش عوض شده بود. المانی که پیشتر دیده بودم تغییر کرده و این بار نشانههای جنگ و مقاومت بر فضای میدان غلبه داشت. مشت بزرگی در مرکز این بازآرایی دیده میشد و دو طرف میدان برای مراسم شبانه مهیا شده بود.
چند دقیقهای به میدان نگاه کردم و بعد راه افتادم.
اما چیزی که آن روز مرا بیشتر از المان عظیم وسط میدان متوقف کرد، چیزی بود که تقریباً در سطح زمین قرار داشت: بساط یک دستفروش عکس.
بساطهای انقلاب برای من چیز تازهای نبودند. از دوران دانشجویی به یاد داشتمشان. کنار کتابها، همیشه عکس هم بود. عکسهایی که شاید امروز، در عصر اینستاگرام و تصویر دیجیتال، کارکردشان کمی غریب به نظر برسد. آن زمان اما عکس را میخریدیم تا جایی بگذاریم. دیوار اتاق خوابگاه، کنار تخت، بالای میز مطالعه، زیر شیشه میز یا داخل کتابخانه.
در نتیجه انتخاب عکس تا حدی انتخاب یک «خود» بود.
روی دیوار اتاقها میشد چیزهایی درباره صاحبانشان فهمید. در یک اتاق شریعتی بود و چمران. اتاق دیگری مصدق و بازرگان. چند اتاق آنطرفتر داریوش و ابی. گاهی یک فوتبالیست، یک شاعر یا یک بازیگر هم میانشان جا میگرفت. کسی اگر میخواست بداند جوان دانشجوی آن دوره با چه جهان نمادینی زندگی میکند، شاید لازم نبود از او پرسشنامه پر کند؛ کافی بود چند دقیقه در اتاقش بنشیند و به دیوار بالای تخت نگاه کند.
برای همین کنار بساط ایستادم.
سؤالی ناگهان برایم جدی شد:
اگر عکسهایی که مردم میخرند بخشی از جهان مطلوب آنهاست، قهرمانهای قابلفروش امروز چه کسانیاند؟
به عکسهایی که جلوی پایم چیده شده بودند نگاه کردم.
اولین چیزی که جلب توجه میکرد، نه حضور یک شخصیت خاص، بلکه فقدان نظم بود.
بالای بساط چهرههای سیاسی و تاریخی قرار گرفته بودند. پایینتر موسیقی، سینما و فرهنگ عامه شروع میشد. کمی آنطرفتر نقاشی بود: مونالیزا، فریدا کالو، دختر گوشواره مروارید، وانگوگ و بازتولیدهایی از نقاشیهایی که احتمالاً قرار بود روی دیوار اتاقی جوانانه بنشینند. تصویر سازهای ایرانی در چند کارت دیگر دیده میشد. پایینتر، چهره خوانندهها و بازیگران، بعضی متعلق به چند دهه قبل و بعضی بسیار متأخرتر.
اما چند ردیف بالاتر، سیاست حضور سنگینتری داشت.
نامهایی از تاریخ جمهوری اسلامی، از جریانهای مذهبی و انقلابی، از روشنفکران و شخصیتهای تاریخی ایران در کنار یکدیگر بودند. جلال آلاحمد بود، چهرههایی مانند بهشتی و امام خمینی بودند، و در همان بازار کوچک حافظه، آدمهایی هم حضور داشتند که از جهان سیاسی کاملاً متفاوتی میآمدند.
آنچه برای من از همه جالبتر بود، همینجا ظاهر میشد.
در میان تصاویر، چهرههایی از حکومت پیش از انقلاب نیز جا باز کرده بودند؛ همان کسانی که طی سالهای اخیر در بخشی از رسانهها و شبکههای اجتماعی دوباره بازنمایی شدهاند: امیرعباس هویدا، فروغی، شاپور بختیار، فرخرو پارسا، نادر جهانبانی و دیگرانی از همان دوره.
چند لحظه ایستادم و به این همجواری نگاه کردم.
موضوع برایم این نبود که «پس مردم پهلویخواه شدهاند». از یک بساط دستفروشی نمیتوان چنین نتیجهای گرفت. اساساً مشاهده مردمشناسانه زمانی جذاب میشود که در برابر وسوسه تعمیم مقاومت کنیم. اینجا نظرسنجی نبود؛ نمونه آماری نبود؛ حتی نمیدانستم هر کدام از این عکسها چند بار در هفته فروخته میشوند. فروشنده نیز الزاماً آیینه بیواسطه جامعه نبود. او انتخاب میکرد، سلیقه داشت، تجربه فروش داشت و شاید بعضی تصاویر را فقط به این دلیل آورده بود که یک مشتری از او خواسته بود.
اما دقیقاً همین جا یک واقعیت کوچک و در عین حال مهم وجود داشت:
این چهرهها حالا «قابل فروش» شده بودند👇۱
Post #1081
3.07K

- ❤ 21
- 👏 7
- 👍 4
- 👎 1
- 😁 1