TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.24K
Photos
351
Videos
88
Links
51

Showing posts older than #2662 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #2661 106
در تمام این روزهای شهریور، تنها یک آرزو داشتم: که ای کاش یک‌بار دیگر بغلت کنم.
  • ❤ 3
Post #2660 110
برایم نوشت: «از من چه می‌خواهی؟» برایش نوشتم: «آرزو می‌کنم همیشه کنار پدرت باشی؛ چایی بنوشی، قدم بزنی، بوی عطرش را حس کنی، آهنگ بشنوی و وجودش را از ته دل احساس کنی.» صفحه تاریک تار شد و من با چشمان پر از اشک، حسرت آرزوی نیمه تمام را دیدم.
  • ❤ 3
Post #2657 113
Siah CheshmunHayedeh
از همان آهنگی که آدم می‌خواهد برقصد، چایی بنوشد، کتاب بخواند.
  • ❤ 3
Post #2654 123

Forwarded from اتاق زیر شیروانی بانوی قرن19ام.

Babe DelamiMohsen Chavoshi @RozMusic.com
وقتی می‌نویسی می‌خوام جوهر بشم برم تو کلمات کاغذت، اونقدر که محو میشی و غرق توی قلم.
می‌خوام نوری بشم که میتابه بهت و گونه هاتو نوازش می‌کنه، باد بشم و بپیچم توی موهات، خاک بشم و قدم برداری ..
کی از شدت علاقه من به تو خبر داره؟
تو باب دلمی، باب دل خسته‌ی من!
تو وجودت برکت بوده و حالا تموم امیدی که من دارم توی تو خلاصه شده.


https://t.me/Ftsdls
  • ❤ 4
Post #2652 104
همه‌چیز به هم ریخت؛ خودم، زندگی‌ام، روانم، کانال نوشتن، همه‌چیز.
  • ❤ 5
Post #2650 108
زندگی چیز ترسناک عجیبی است. همه وقتمان را صرف کنترل آن می‌کنیم اما اتفاقاتی ما را شکل می‌دهند که هیچ کنترلی بر آن‌ها نداریم.

ما در برابر شما، فردریک بکمن
Post #2645 115
و زندگی بدون تو سرتاسر درد است
#بابا
  • 💔 4
Post #2642 127
زن‌ها شب را بهتر از مردها می‌شناسند. شب مثل تن آن‌هاست؛ پر از لایه، راز، و دردهای ناگفته.


معشوقه ماه
  • 💔 3
Post #2641 113
عصیان برق از آسمان فرو ریخت و اتاق در تاریکیِ مرگ فرو رفت؛ تاریکی‌ای که جان هر جنگجویی را می‌لرزاند. انگشتانم چون تیغ‌های زنگ‌زده بر میز می‌کوبیدند و ذهنم در جستجوی راهی بود تا از این قفسِ روح رها شوم. افکار بی‌ارزش و ترس از دست دادنِ گنجینه‌هایم، مانند شمشیرهای…
این متن را با عجله‌ی زیاد نوشتم، زیرا قطع برق و قطع شدن اینترنت بسیار دشوار است. واکنش‌گذاری به متن را به شما واگذار می‌کنم.
  • 💔 4
Post #2640 150
برق از آسمان فرو ریخت و اتاق در تاریکیِ مرگ فرو رفت؛ تاریکی‌ای که جان هر جنگجویی را می‌لرزاند. انگشتانم چون تیغ‌های زنگ‌زده بر میز می‌کوبیدند و ذهنم در جستجوی راهی بود تا از این قفسِ روح رها شوم. افکار بی‌ارزش و ترس از دست دادنِ گنجینه‌هایم، مانند شمشیرهای نامرئی، بر جانم فرو می‌خورد. من می‌خواستم خود را آزاد کنم، اما دست‌هایم به زنجیرهای ترس بسته بود.

درست به راستی، ترس بر من چیره شده بود. می‌خواستم این هیولاها را از ذهنم بیرون براندم و دروازه‌ی این فاجعه را ببندم. لعنت بر تمام این خیالاتِ پوچ! اما واژه‌ای برای گفتن و نوشتن باقی نمانده است. این تصویر، همان جرقه‌ی آتش بود که این افکارِ پوچ را در من زنده کرد. تنها همین کلمات را بر زبان داشتم و سرنوشتم ونگاشتم.
  • 💔 3
  • ❤ 2
Post #2638 113
در جهان گریاندن آسان است؛ اشکی پاک کن

ملک الشعرا بهار
  • ❤ 3
Post #2623 141
مادر بزرگم، نور جان، همیشه می‌گفت که هر زنی یک قلب شکسته دارد و یک داستان دردناک برای تعریف کردن.
  • ❤ 5
  • 🕊 2
Post #2621 158
امروز پنجم شهریور است. بیست و پنج روز دیگر تولد من است. خوشحالم که متولد شهریورماه هستم. شهریوری‌ها دلسوزترین آدم‌ها هستند.
  • ❤ 5
  • 🕊 3
Post #2620 154
چه سیاره‌ی کسل‌کننده‌ای؛ نه دایناسوری، نه اژدهایی، نه خون‌آشامی.....
تا چشم کار می‌کند، فقط زنان زن فروش و مردان هوس‌باز و بلاتکلیف!


نوشین شادفام
  • 🕊 4
  • ❤ 1
Post #2619 146
می‌رسد غم‌های بی‌پایان
به پایان، غم مخور

صائب تبریزی
  • ❤ 5
Post #2618 142
دیروز، همراه با مادرم به بازار رفتم. در طول پیاده‌روی، یک پیرمرد ضعیف و ناتوانی را دیدم که دست به گدایی نشسته بود. صدا زدم تا مادرم ایستاده و به من بپیوندد تا به پیرمرد کمک کنیم. اما مادرم صدای من را نشنید و به راهش ادامه داد. من پیش پای فلجی پیرمرد نشستم و از او خواستم که برای پدرم دعا کند. پیرمرد گدا اجازه نداد تا حرفم را بزنم و گفت: "انشالله پدرت به زودی باز می‌آید و خداوند سفرش را بی‌خطر کند." من به او گفتم که پدرم مرده و دنیا را ترک کرده و دیگر هیچگاه باز نمی‌گردد. سپس ایستادم و به راهم ادامه دادم.

امروز به سر مزار پدرم رفتم و کنار سنگ قبرش نشستم. به گل‌های مزارش خیره شدم و دلتنگی‌اش را حس کردم. دلتنگ روزهایی که با او تنها بودیم و او به حرف‌های من گوش می‌داد. یاد روزهای سرمایی و کوچه‌های خلوتی که با پدرم قدم زدیم و دست‌های گرمش در زمستان. اکنون که تنها هستم، احساس آوارگی و تنهایی می‌کنم و حسرت گذشته را می‌خورم.
باغچه‌ی مزارش را آب دادم و سنگ قبرش را بوسیدم. سپس به سمت قبرستان رفتم تا یک جوان دیگر را به خاک سپرده ببینم. بازگشتم به خانه و با نوشیدن چای و گوش دادن به آهنگی از بانو مستی، که این واقعیت را قبول کردم که زندگی شعبی است؛ از شروع تا پایان. همه چیز همانند گذشته نیست و من باید زندگی خود را ادامه دهم، چون مجبورم.
  • 🕊 5
  • ❤ 1
Post #2616 114
اگر روحم صدایی داشت ، احتمالا صدایی دلخراش و در عین حال امیدوار کننده مانند طلوع خورشید بود.
  • 🕊 5
Post #2613 130
میلاد با سعادت منجی عالم بشریت حضرت محمد مصطفی ﷺ مبارک! 🤍
  • ❤ 5
Post #2610 223
شیطنت های منِ دیوانه را جدی نگیر
پشت این لبخند ها سی سال غم دارم رفیق

امید صباغ
  • ❤ 4
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →