برق از آسمان فرو ریخت و اتاق در تاریکیِ مرگ فرو رفت؛ تاریکیای که جان هر جنگجویی را میلرزاند. انگشتانم چون تیغهای زنگزده بر میز میکوبیدند و ذهنم در جستجوی راهی بود تا از این قفسِ روح رها شوم. افکار بیارزش و ترس از دست دادنِ گنجینههایم، مانند شمشیرهای نامرئی، بر جانم فرو میخورد. من میخواستم خود را آزاد کنم، اما دستهایم به زنجیرهای ترس بسته بود.
درست به راستی، ترس بر من چیره شده بود. میخواستم این هیولاها را از ذهنم بیرون براندم و دروازهی این فاجعه را ببندم. لعنت بر تمام این خیالاتِ پوچ! اما واژهای برای گفتن و نوشتن باقی نمانده است. این تصویر، همان جرقهی آتش بود که این افکارِ پوچ را در من زنده کرد. تنها همین کلمات را بر زبان داشتم و سرنوشتم ونگاشتم.
Post #2640
150
- 💔 3
- ❤ 2