سیاهی بر شانههای جهان افتاده بود، آنچنان عمیق و بیصدا که حتی ماه هم پدیدار نبود؛ گویی کسی پتویی از مخمل تاریک را بر سراسر آسمان پهن کرده بود.
باد سرد میوزید. لرزهای خفیف به تنم افتاد و دستانم را دور خود حلقه کردم؛ اوایل ماه حوت بود و من این شمالکهای سرد را دوست داشتم.
امشب برخلاف شبهای دیگر، ماه در آسمان پدیدار نبود، درست مانند دل من؛ دل آسمان نیز امشب گرفته بود.
از بالکن به اتاقم پناه بردم، پردهها را کشیدم و اتاق لحظهای در سیاهی مطلق فرو رفت. تنها نور کمرمق چراغ خواب، اتاق را با روشنی ملایمی مزین کرده بود.
چشمم به ساعت خورد که ۱۱:۳۰ شب را نشان میداد، اما فکر میکنم امشب خواب از چشمانم فراری بود.
حس میکردم باری سنگین را در قلبم حمل میکنم. آه، بهتر است از دل چشمانم نگویم! چنان حال هوای باریدن داشتند که به سختی میتوانستم مهارش کنم.
اما به چشمانم اجازه دادم تا گریه کنند.
به سقف تاریک اتاق خیره شدم و حضور خدا را در قلبم حس کردم.
خدایا سپاس گذارم