چشمهایش تمام ماجرای من شد.
«زندگی مرا دختر جسوری ساخت، اما در این پنج سال هیچ اتفاقی قلبم را نلرزاند.»
و همان چشمهایش بود که تمام ماجرای من شد.
چشمهایش پشت عینک آرام بود، ولی نگاهش پر از زندگی و امید بود.
در این دنیا امیدی برای زنده بودن نداشتم، اما چشمان تو مرا به زندگی واداشت.
هیاهوی زندگی دیگر برایم اهمیتی نداشت؛ میل سخن گفتن با هیچکس نداشتم و از خدایم تنها یک آرزو داشتم:
دیدن چشمان تو.
خواب از چشمانم فراری بود و افکارم دنبال
تو بود.
دلم تاریکی شب و پناه گرفتن در اتاقی تاریک و رویایی آن دو چشم زیبا را میخواست.
در این پنج سال، اتاقم هر شب آرام و ساکت بود. بالشتم را در آغوش کشیدم، پر از امید و رویایی که تو در آن حضور داشتی.
در این همه ناامیدی، هنوز هم قلبم تنها یک امید داشت و آن دیدن چشمان تو بود.
هر پلک زدنش دریچهای به دنیایی پر از راز و احساس بود؛ حتی کلمات توان بیانش را نداشتند.
وقتی به عکسش خیره شدم، در آن چشمها قصههای ناگفته زندگیاش پنهان بود،
داستانی که فقط با یک پلک زدن میشد آن را خواند.
هر بار که به من مینگریست، دنیا روح تازهاش را برایم باز میکرد.
چشمهایش تمام وسیله دیدن، فهمیدن و درک کردن تمام آنچه در دلم میگذشت شد.
این چشمها تمام ماجرای من شد و تمام زندگیام را در خود جای داد.
این نامه را با حس غرور و جسارتم نوشتم، برای تو که در رویاهایم بودی و نه در کنارم. بماند یادگاری از من برای تو.
Post #1853
155
- ❤ 11