عزیز رفته من٫نبودت را باورکردم نه چون آسان بود. بلکه چون دیگر هیچ چاره نمانده بود- روزها دنبال تو درهمه چیز گشتم٫درهرچه شبیه زندگی بود. درصدا ها در خیابان ها وحتی درچهره های تازه ای که نام تو را بلد نبودن… هیچ چیز جای خالِی تورا پر نکرد، آنجا بود که فهمیدم بعضی نبودن ها نه عادت می شوند، و نه جبران فقد می مانند .. من با نبودنت جنگیدم؛ شب ها به خاطره هایت باختم٫ وادامه دادم: کم کم با این فکر کنار آمدم . که تو برنمی گردی؛ ومن باید با قلبی که نیمی از آن جایی جا مانده زنده بمانم: ولی با تمام این ها هنوز دوستت دارم بابا. نه از سر امید، نه برای رسیدن فقد،چون دوست داشتند آخرین چیزی است. که از من بعد از تو باقی می ماند…. برای همیشه نفرستاده ماند، مثل نامه های دیگرم : با قلم: مریم
و این روزها خبری از کار کردن بیرون از خانه نیست! روزها طبق روال عادی میگذرد، من در خانه مشغول شستن، ساییدن، و سینجین کردن مادر هستم. قهر کردن با برادر، شبها تا دیر وقت گریه کردن، وحسرت غصه خوردن، گذشته، درد معده امان را بریده و غر زدن به این زندگی