تقریبا یک ماه میشود٫با دختر جدیدی در محل کار مان آشنا شدم نامش عزیزه بود از بادغیس… برق رفته بود محل کار مان به سکوت سرد و تاریک تبدیل شده بود. دوستم آرزو دست هایش را در جیب کت اش قرار داد، گرم شود در گوشه ایی تاریکی دخترک با چشمان مشکی و ابرو های پیوسته توجه ام را جلب کرد . از آرزو پرسیدم این دختر کیست گفت یک چند روز است اینجا شروع به کار کرده دختر خاله اش زهرا گفته بیوه است،باخودم گفتم مگر این دختر چند سال دارد بیوه شود.. نزدیک اش رفتم بعد از جویا حال احوالش شدم او داستان زندگی اش را برایم با صدای لرزان و خسته تعریف کرد. داستانش الهام شد به قلب خسته من این داستان تخیل نیست بلکه به اساس واقعیت نوشته شده
تقریبا یک ماه میشود٫با دختر جدیدی در محل کار مان آشنا شدم نامش عزیزه بود از بادغیس… برق رفته بود محل کار مان به سکوت سرد و تاریک تبدیل شده بود. دوستم آرزو دست هایش را در جیب کت اش قرار داد، گرم شود در گوشه ایی تاریکی دخترک با چشمان مشکی و ابرو های پیوسته توجه ام را جلب کرد . از آرزو پرسیدم این دختر کیست گفت یک چند روز است اینجا شروع به کار کرده دختر خاله اش زهرا گفته بیوه است،باخودم گفتم مگر این دختر چند سال دارد بیوه شود.. نزدیک اش رفتم بعد از جویا حال احوالش شدم او داستان زندگی اش را برایم با صدای لرزان و خسته تعریف کرد. داستانش الهام شد به قلب خسته من و امروز میخواهم با کمک رها خوشگلم و لینا عزیزم این داستان را بنویسم.
عصیانسلام ماریه جان امیدوارم دیگر اینقدر به دنبال سایه های پدرت نروی بلکه حقیقتا او در تمام سلول های تن ات است. هر حجره وجودش در حجرات وجودی تو پیکربندی شده است هنوز خدا هست ولی تو چند مدت است با حزن خودت او را محزون میکنی مگر غیر از این بود که غم ات غمگین اش…
سلام ماریه جان امیدوارم دیگر اینقدر به دنبال سایه های پدرت نروی بلکه حقیقتا او در تمام سلول های تن ات است. هر حجره وجودش در حجرات وجودی تو پیکربندی شده است هنوز خدا هست ولی تو چند مدت است با حزن خودت او را محزون میکنی مگر غیر از این بود که غم ات غمگین اش میکرد؟ مگر غیر بهشت پاداشی است تا جبرانش کند؟ ببین عزیز من تو در مسیر متعالی اما اشتباه قدم میزنی در مسیری باید قدم بزنی که خدا باشه فقط خدا مثل مولانا جلال الدین محمد باشی که میگی(درون شاهی همنشین دارم). تو متولد اویی و او دوباره در تمام سلول های دی ان آ تو باقی می ماند و از نو پدید می آید من تمام حرکات اش را وجود تو میبینم نیازی میست عجله کنم. غمگین نباش خدا با ماست لاتحزن ان الله معنا ماریه جان دوستت دارم با احترام بازنده عشق
تو این روزای سرد، زندگی خیلی سخت شده. اول از همه، جمعه گذشته قرار بود با کتاب و یک لیوان قهوه آغاز کنم، اما خبر کشته شدن پسر عمو مادرم همه برنامههایم بهم خورد. این اتفاق آنقدر رو دلم سنگینی کرده که حتی حوصله خودم را هم ندارم.