TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.22K
Photos
357
Videos
90
Links
51

Showing posts older than #1775 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #1771 147
میدانی مریم؟
پدرم روی ویلچر نشسته بود و من با دستانم او را هل می‌دادم.
با هم تا سر کوچه رفتیم و همان‌جا کنار هم نشستیم…
همان لحظه با خودم گفتم:
پدر داشتن یعنی همچین چیزی


تیکه کلام دوستانه
  • ❤ 7
Post #1770 141
همه پی‌وی‌های چت دوستانم شده:
"Last seen within a week."

اهالی ایران
  • ❤ 11
Post #1768 130
وقتی مبُشیر با دست های کوچک و گرمش صورتم را لمس کرد، همان لحظه، معنای واقعی عشق را با تمام وجودم حس اش کردم ….


فرزند کوچکم
  • ❤ 7
Post #1764 122
🌸🥀
  • ❤ 7
Post #1763 121
ننه خدیجه گفت: داغِ مادر و پدر، میراثی‌ست که حتی پیامبران هم از آن بی‌نصیب نمانده اند…
  • ❤ 5
Post #1753 192
سلام از محیط کار 🙂
  • ❤ 14
Post #1750 155
و این افکار سیاه مرا رها نمی‌کرد ....
  • ❤ 11
Post #1747 175
روزی از درون تاریکی نوری زاده خواهد شد.
  • ❤ 7
Post #1746 172
اگر با جُمله خویشانم، چو تو دوری ، پَریشانم

#مولانا
  • ❤ 4
Post #1745 186
1k

مباررررک باشد 💜
  • ❤ 8
Post #1740 202
مدام قلبم را شکستی و من مدام سراغ تو آمدم چون تو تمام چیزی بودی که من میشناختم و باور داشتم و سر انجام فهمیدم که این داستان انتهایی جز زجر کشیدن من ندارد.
  • ❤ 9
Post #1728 215
قدم زدن امروز برایم شبیه مکاشفه بود.
در جاده‌های پر از گرد و غبار هرات راه می‌رفتم؛ جاده‌هایی که انگار حافظه‌ی شهرند، پر از رد پا، پر از آه، پر از نرفته‌ها. درختان سرد و بی‌برگ، لخت و خاموش، مثل پیرمردهایی ایستاده بودند که دیگر چیزی برای گفتن ندارند، اما همه‌چیز را دیده‌اند. مردم از هر سمت روان بودند؛ هر کدام اسیر شتاب خود، اسیر نانی که باید به خانه می‌بردند، اسیر فکری که رهایشان نمی‌کرد. من هم در آن شلوغی روان بودم؛ نه جلوتر، نه عقب‌تر، فقط همراه.
وقتی نفسم را بیرون دادم، بخار گرم از لای دندان‌هایم غرید؛ انگار جانم می‌خواست دیده شود. دست‌هایم را عمیق‌تر در جیب پالتو فرو بردم و به راه رفتن ادامه دادم. سرمای زمستان استخوان‌سوز بود، از آن سرماهایی که آدم را وادار می‌کند بیشتر به خودش فکر کند.
در میان آن همه هیاهو، چشمانم به آدم‌ها می‌افتاد:
دخترانی که ناامیدانه قدم می‌زدند، با شانه‌هایی کمی خمیده، با نگاه‌هایی که بیشتر از سن‌شان خسته بود. دخترانی که در کشوری بزرگ شده بودند که «تحصیل» برایشان آرزو شد، نه حق.
پسران خردسالی را دیدم که کارهای شاقه می‌کردند؛ دست‌های کوچک‌شان بزرگ‌تر از عمرشان شده بود. کمی احساس در نگاه‌شان بود، کمی بازیگوشی دفن‌شده، اما آن‌قدر غمگین نبودند که اشک‌آور باشد؛ انگار هنوز نمی‌دانستند زندگی چقدر می‌تواند سخت‌تر شود.
در میان این همه تصویر، مغازه‌های کتاب‌فروشی مثل پناهگاه بودند. دوست‌شان دارم.
برای من بوی کتاب، عطر بهشت است؛ عطری که آدم را از خیابان جدا می‌کند و به درون خودش می‌برد.
وارد یکی از کتاب‌فروشی‌ها شدم. مرد جوانی آن‌جا بود؛ از نگاهش معلوم بود صاحب دکان است.
پرسید: «چیزی می‌خواستی، همشیره؟»
گفتم: «بلی… دنبال کتابی می‌گردم که مرا به گذشته‌ی افغان‌ها ببرد.»
از تاریخ برایم کتاب آورد.
گفتم: «نه… داستان عاشقانه. از نویسنده‌ی افغان.»
چنان خنده‌ای سر داد که انگار سال‌ها منتظر این سؤال بوده. گفت:
«مدت زیادی است این‌جا کتاب می‌فروشم، کسی دنبال چنین کتابی نیامده بود.»
چشمانم را بستم و به گذشته سفر کردم.
خودم را لیلا دانستم، عاشقِ طارق.
خودم را شعبیه، خودم را حمیرا قادری، خودم را زنی از نسل‌های قدیم تصور کردم؛ غرق در کلمات هزاران خورشید تابان.
در گذشته‌ی افغانستان شناور شدم.
من از آن دسته آدم‌هایی هستم که دنبال «افغان بودنِ خالص» می‌گردند؛ کسی، یا چیزی، که یادم بیاورد افغان بودن چگونه بود… و چگونه می‌توانست باشد.
بعد از جست‌وجوی زیاد، بالاخره کتاب را یافتیم:
«آیینه گلنار» از رهنورد زریاب؛ نویسنده‌ای که با کلماتش جادو می‌کند.
کتاب را محکم در دست گرفتم و با عجله از مغازه بیرون زدم. قدم‌هایم تند شده بود، نزدیک به دویدن. مردم با نگاه‌های عجیب از کنارم رد می‌شدند؛ شاید با خودشان می‌گفتند: «دخترک دیوانه‌ای‌ست.»
برایم مهم نبود.
می‌خواستم هرچه زودتر دوباره به گذشته سفر کنم.
شب، خانه تاریک بود. برق نبود؛ مثل خیلی از شب‌های دیگر.
با خودم گفتم اگر امشب این کتاب را نخوانم، حتماً دیوانه می‌شوم.
شمع را روشن کردم. شعله‌ی کوچک، سایه‌های بزرگ روی دیوار ساخت.
گفتم: «آماده‌ی سفر باش.»
صفحه‌ها را ورق زدم…
اما شمع، مثل خیلی از امیدها، زودتر از انتظارم تمام شد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
من ماندم و هزار و یک سؤال بی‌جواب، خیره به سقف خاموش.
آن‌جا بود که با خودم گفتم:
من هم می‌توانم داستانم را بنویسم.
داستان یک روز؛
روزی پر از خاطره‌های خوب و بد،
روزی سرد، بی‌برق،
اما زنده…
روزی که باید نوشته می‌شد.
  • ❤ 10
Post #1727 169
گاهی ضعیف و رنگ‌ پریده، گاهی قوی و‌پرنور ..
ماه معنای انسان بودن را می‌فهمد...

- طاهره مافی
  • ❤ 4
Post #1726 157
فقط صدایت برام کافیست.
  • ❤ 4
Post #1725 156
شد شصت سال
حالا تمام کارهایش را انجام داده بود،
مانده بود زندگی !

- احسان افشاری
  • ❤ 3
Post #1720 183
ما یک خانه ی معمولی
داریم، با دیوارهای شفاف،
تا چهار نفر ساکنان آن
هیچگاه نتوانند خود را
از چشم دیگری پنهان کنند.
به این ترتیب تنهایی مغلوب
می شود. زیرا چنانکه همه
می دانند، بدی در تنهایی نهفته است.
میرا _ کریستوفر_فرانک
  • ❤ 7
Post #1719 175
خدا حافظ آدم ها 🥲
  • ❤ 6
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →