TGViewer
عصیان عصیان @ftsdls · 1.22K subscribers
Post #1728 215
قدم زدن امروز برایم شبیه مکاشفه بود.
در جاده‌های پر از گرد و غبار هرات راه می‌رفتم؛ جاده‌هایی که انگار حافظه‌ی شهرند، پر از رد پا، پر از آه، پر از نرفته‌ها. درختان سرد و بی‌برگ، لخت و خاموش، مثل پیرمردهایی ایستاده بودند که دیگر چیزی برای گفتن ندارند، اما همه‌چیز را دیده‌اند. مردم از هر سمت روان بودند؛ هر کدام اسیر شتاب خود، اسیر نانی که باید به خانه می‌بردند، اسیر فکری که رهایشان نمی‌کرد. من هم در آن شلوغی روان بودم؛ نه جلوتر، نه عقب‌تر، فقط همراه.
وقتی نفسم را بیرون دادم، بخار گرم از لای دندان‌هایم غرید؛ انگار جانم می‌خواست دیده شود. دست‌هایم را عمیق‌تر در جیب پالتو فرو بردم و به راه رفتن ادامه دادم. سرمای زمستان استخوان‌سوز بود، از آن سرماهایی که آدم را وادار می‌کند بیشتر به خودش فکر کند.
در میان آن همه هیاهو، چشمانم به آدم‌ها می‌افتاد:
دخترانی که ناامیدانه قدم می‌زدند، با شانه‌هایی کمی خمیده، با نگاه‌هایی که بیشتر از سن‌شان خسته بود. دخترانی که در کشوری بزرگ شده بودند که «تحصیل» برایشان آرزو شد، نه حق.
پسران خردسالی را دیدم که کارهای شاقه می‌کردند؛ دست‌های کوچک‌شان بزرگ‌تر از عمرشان شده بود. کمی احساس در نگاه‌شان بود، کمی بازیگوشی دفن‌شده، اما آن‌قدر غمگین نبودند که اشک‌آور باشد؛ انگار هنوز نمی‌دانستند زندگی چقدر می‌تواند سخت‌تر شود.
در میان این همه تصویر، مغازه‌های کتاب‌فروشی مثل پناهگاه بودند. دوست‌شان دارم.
برای من بوی کتاب، عطر بهشت است؛ عطری که آدم را از خیابان جدا می‌کند و به درون خودش می‌برد.
وارد یکی از کتاب‌فروشی‌ها شدم. مرد جوانی آن‌جا بود؛ از نگاهش معلوم بود صاحب دکان است.
پرسید: «چیزی می‌خواستی، همشیره؟»
گفتم: «بلی… دنبال کتابی می‌گردم که مرا به گذشته‌ی افغان‌ها ببرد.»
از تاریخ برایم کتاب آورد.
گفتم: «نه… داستان عاشقانه. از نویسنده‌ی افغان.»
چنان خنده‌ای سر داد که انگار سال‌ها منتظر این سؤال بوده. گفت:
«مدت زیادی است این‌جا کتاب می‌فروشم، کسی دنبال چنین کتابی نیامده بود.»
چشمانم را بستم و به گذشته سفر کردم.
خودم را لیلا دانستم، عاشقِ طارق.
خودم را شعبیه، خودم را حمیرا قادری، خودم را زنی از نسل‌های قدیم تصور کردم؛ غرق در کلمات هزاران خورشید تابان.
در گذشته‌ی افغانستان شناور شدم.
من از آن دسته آدم‌هایی هستم که دنبال «افغان بودنِ خالص» می‌گردند؛ کسی، یا چیزی، که یادم بیاورد افغان بودن چگونه بود… و چگونه می‌توانست باشد.
بعد از جست‌وجوی زیاد، بالاخره کتاب را یافتیم:
«آیینه گلنار» از رهنورد زریاب؛ نویسنده‌ای که با کلماتش جادو می‌کند.
کتاب را محکم در دست گرفتم و با عجله از مغازه بیرون زدم. قدم‌هایم تند شده بود، نزدیک به دویدن. مردم با نگاه‌های عجیب از کنارم رد می‌شدند؛ شاید با خودشان می‌گفتند: «دخترک دیوانه‌ای‌ست.»
برایم مهم نبود.
می‌خواستم هرچه زودتر دوباره به گذشته سفر کنم.
شب، خانه تاریک بود. برق نبود؛ مثل خیلی از شب‌های دیگر.
با خودم گفتم اگر امشب این کتاب را نخوانم، حتماً دیوانه می‌شوم.
شمع را روشن کردم. شعله‌ی کوچک، سایه‌های بزرگ روی دیوار ساخت.
گفتم: «آماده‌ی سفر باش.»
صفحه‌ها را ورق زدم…
اما شمع، مثل خیلی از امیدها، زودتر از انتظارم تمام شد.
اتاق در تاریکی فرو رفت.
من ماندم و هزار و یک سؤال بی‌جواب، خیره به سقف خاموش.
آن‌جا بود که با خودم گفتم:
من هم می‌توانم داستانم را بنویسم.
داستان یک روز؛
روزی پر از خاطره‌های خوب و بد،
روزی سرد، بی‌برق،
اما زنده…
روزی که باید نوشته می‌شد.
  • ❤ 10
More from @ftsdls
  1. Oct 12, 2026🌸بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيم🌸 🚀 دنبال بهترین کانال‌های تلگرام هستی؟ دیگه لازم…
  2. Oct 12, 2026.
  3. Oct 12, 2026این پیام رو فور کنید، پست جدید مورد علاقتون رو ریپلای کنید بخونم:) هرکدومش هم مورد پسندم ب…
  4. Oct 11, 2026اگه تو از پس اخلاقم برنمیای، من از پس بلاک ‌کردنت برمیام.
  5. Oct 11, 2026دختر روز نمی‌خواد، دختر سقوط می‌خواد.درد رنج می خواد
  6. Oct 11, 2026#روز دختر
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →