تقریبا یک ماه میشود٫با دختر جدیدی در محل کار مان آشنا شدم نامش عزیزه بود از بادغیس…
برق رفته بود محل کار مان به سکوت سرد و تاریک تبدیل شده بود.
دوستم آرزو دست هایش را در جیب کت اش قرار داد، گرم شود در گوشه ایی تاریکی دخترک با چشمان مشکی و ابرو های پیوسته توجه ام را جلب کرد .
از آرزو پرسیدم این دختر کیست
گفت یک چند روز است اینجا شروع به کار کرده
دختر خاله اش زهرا گفته بیوه است،باخودم گفتم مگر این دختر چند سال دارد بیوه شود..
نزدیک اش رفتم بعد از جویا حال احوالش شدم
او داستان زندگی اش را برایم با صدای لرزان و خسته تعریف کرد.
داستانش الهام شد به قلب خسته من و امروز میخواهم با کمک رها خوشگلم و لینا عزیزم این داستان را بنویسم.
Post #1804
130
- ❤ 9