هفته گذشته برای چکاپ نزد متخصص خودم رفتم.
نوبت من که رسید، همراه با یک مرد ۶۵ ساله و پسرانش به مطب دکتر رفتم. دکتر مشغول معاینه آن مرد شد. طبق صحبتهای دکتر، این مرد مشکل قلبی دارد و باید عمل جراحی انجام دهد. مرد از این موضوع شوکه شد و گفت: «من نیازی به عمل قلب ندارم، حالم خوب است.»
برای آرامش دادن به پسرانش گفت: «من هیچ بیماری ندارم، دکتر شوخی میکند.»
اما دکتر جدی با پسر بزرگش صحبت کرد و گفت که باید عمل انجام شود تا مشکل جدیتر نشود.
پسر بزرگ فورم بستری پدرش را در بیمارستان انجام داد.
پسر کوچک به دنبال گرفتن پول رفت تا هزینه بستری و عمل پدرشان را فراهم کند.
هزینه عمل زیاد بود و برای درمان پدر باید پول قرض میکردند، ولی خود پدر راضی به عمل نبود و میگفت: «مرگ حق من است، ترسی از آن ندارم. بگذارید در خانه استراحت کنم، حالم خوب است و پسرانم نگران من نباشند.»
وقتی به چهره مرد بیمار نگاه کردم، دیدم چقدر برای آرامش پسرانش تلاش میکند.
به راستی، پدر بودن سختترین وظیفه یک مرد است.
بیماری این مرد مرا به گذشته برد، به خاطرات خودم و درد ناعلاج پدرم.
Post #1883
136
- ❤ 9