اما عزیز من!
ای کاش فراموشی بگیریم، ای کاش به خاطر نیاوریم که در چه کابوس سیاهی زیسته ایم.
به راستی که ما در این خاک عزیز نفرین شده، غریبیم ای کاش هرگز این، لحظه زهرمار را نچشیده بودیم.
Post #1856
179
عصیان چشمهایش تمام ماجرای من شد. «زندگی مرا دختر جسوری ساخت، اما در این پنج سال هیچ اتفاقی قلبم را نلرزاند.» و همان چشمهایش بود که تمام ماجرای من شد. چشمهایش پشت عینک آرام بود، ولی نگاهش پر از زندگی و امید بود. در این دنیا امیدی برای زنده بودن نداشتم،…
- ❤ 7