TGViewer
Channel Public Channel
عصیان

عصیان

@ftsdls

گریستم :
به یاد روزی هاکه خوشبخت بودم و نمیدانستم.







ناشناس چینل/ @Rebellionbotbot
Subscribers
1.22K
Photos
357
Videos
90
Links
51

Showing posts older than #1570 · Back to latest

Older Posts 19 shown
Post #1569 179
ای دل به صبر کوش که هر چیز بگذرد

- ملک الشعرا بهار
  • ❤ 11
Post #1567 208
بخوان آوازِ تلخت را؛
ولیکن دل به غم مَسپار...
  • ❤ 12
Post #1566 185

Forwarded from معنا اندیشی (هما همّت)

بعضی از آدم‌ها را بعد از مرگشان، وقتی خودت پخته‌تر می‌شوی، تازه می‌شناسی.
مادرِ بزرگ پدری‌ام، دلبر (خداوند رحمتش کند) که در سال ۱۳۹۶ از دنیا رفت، زنی پراقتدار بود.
امروز صبح در روشن‌ترین اتاق خانه‌ی پدری‌ام، وقتِ صبحانه یاد او افتادم. یادم آمد چقدر روشنایی خورشید را دوست داشت؛ تا آخرین لحظه‌ی غروب چراغ را روشن نمی‌کرد، و حتی در گرم‌ترین روزهای سال پرده‌های اتاقش همیشه کنار زده بود.
او آخرین و جوان‌ترین همسرِ پدر بزرگم بود. پدر بزرگ و دو همسر دیگرش هر سه، پیش از تولد من از دنیا رفته بودند. می‌گویند تخلص یکی از آن زنان «پلنگ» بوده، چون در زمان اشغال روس‌ها بی‌فرزند در سرایی جدا زندگی می‌کرده و بیشتر روز و شب‌ها را تنها می‌گذرانده.
مادربزرگم اگر تحصیل کرده بود، شاید یکی از سیاست‌مداران افغانستان می‌شد. شیفته‌ی اخبار تلویزیون، مهمان، غذای خوب و قلیانش بود. از حرف‌های خاله‌زنکی و غیبت بیزار بود و چنان رک حرف می‌زد که گاهی باعث رنجش دیگران می‌شد.
برخلاف عموهایم که از برادر‌زاده‌گان محبوبشان بودم، حس می‌کردم مرا چندان دوست ندارد، همیشه به نوه‌های پسرش توجه بیشتری نشان می‌داد.

مادرِ بزرگ مادری‌ام (سایره) برعکس دلبر، زنی نازک دل و پر احساس بود. داغِ فرزند، دختر نوعروسش را تا دمِ مرگ فراموش نکرد و همیشه برایش می‌سوخت. برایش عزیز و خاص بودم و مرا «هما طلایی» صدا می‌زد. سال ۱۳۸۳ همان سال آخر مکتبم از دنیا رفت.
با وجود تفاوت‌هایشان هر دو در شجاعت، مهمان‌نوازی و در اینکه جوان‌ترین و آخرین همسر مردانشان بودند، به هم شبیه بودند. هر دو سال‌ها در اوج جوانی، بیوه و تنها زیر سایه‌ی پسرانشان زندگی کردند.
آنها رابطه‌ای پر از محبت و احترام با هم داشتند.

دلبر و سایره!
من، نوه‌تان ــ امتدادی از وجودِ نازنین‌تان ــ امروز روبه‌روی مادرم، عروس و دختر زیبایتان نشسته‌ام و آن‌قدر به یاد شما افتاده‌ام که در خیال، خاطراتتان را مرور می‌کنم.
باید درباره‌تان می‌نوشتم،
خدایتان بیامرزد.
  • ❤ 9
Post #1564 173
روزی تولستوی در خیابانی راه می‌رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.

زن بی‌وقفه شروع به فحش دادن و بدوبیراه گفتن کرد.

بعد از مدتی که از فحاشی زن گذشت،
تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت‌خواهی کرد و در پایان گفت:
مادمازل من لئو تولستوی هستم.

زن که بسیار شرمگین شده بود، عذرخواهی کرد و گفت :
چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت:

شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار ندادید
  • ❤ 13
Post #1562 153
عصیان هفته گذشته برایم سخت نفس گیر بود به هرچیز فکرم مشغول میشود نمیدانم چرا خوشحال نبودم برای خودم متاسفم بودم - شب جمعه نامزدی برادرم بود بلاخره گذشت روز جمعه غروب را قصد سفر کردم تنها جایی که مرحم قلبم است مزار پدرم بعد از خواندن نماز عصر کیف دستی همراه گوشی…
به خودم متاسفم 🫩
  • ❤ 8
Post #1559 180
هفته گذشته برایم سخت نفس گیر بود به هرچیز فکرم مشغول میشود نمیدانم چرا خوشحال نبودم برای خودم متاسفم بودم -

شب جمعه نامزدی برادرم بود بلاخره گذشت روز جمعه غروب را قصد سفر کردم تنها جایی که مرحم قلبم است مزار پدرم

بعد از خواندن نماز عصر کیف دستی همراه گوشی ام برداشتم و به مزار جامی رفتم وقتی نزدیک آرامگا جامی شدم دست به دعا برداشتم نزدیک درخت پنج هزار ساله بالا سر مولانا جامی بود نزدیک شدم و شاخ های خشک سرد اش را بوی کشیدم به روی دیوار شعر زیبای از‌ مولانا جامی نوشته بود مرا آرام کرد

باید بروم مولانا جامی نزد مزار پدر و عمو هایم دلم برای پدرم تنگ شده میخواهم همراهش صحبت کنم

نزد پدر رفتم سنگ مزار اش خاکی شده بود با گوشه ایی چادر تمیز کردم در کنار مزار اش نشستم پشتم به مزار عمو خلیل کردم

چشمانم بستم و پدر را تجسم کردم همراهم گریه می‌کند عکس های نامزدی برادرم را به پدر نشان دادم چاکلت های محفل برادر را گذاشتم در کنار مزار پدر

شروع به حرف زدن کردم از روز روزگاری که داشتم گیله شکایت نبود ات پدر

سنگ اش را بوسیدم قصد رفتم کردم صدا زیبا موذن برایم آرامش بخش بود

وقتی پشت سر ام را دیدم احساس کردم پدر مرا می بیند و می گویید

زود زود بیا دختر بی کس من
دوباره برگشتم و قبر اش را بوسیدم

گاهی سکوت فریاد دل خسته ایی ست که شنیده نمی شود

در دلِ شب، دلِ من همچو مهتاب،
گام‌هایم در عشق، می‌کند شتاب.

عاشق آنی که در وادی عشق،
هر دم به یاد تو، می‌زند خواب.
.
از روزگار بی کسی ام نوشتم ۶:۵۳ دقیقه
  • ❤ 18
Post #1557 119
باد که می‌وزد درخت خم می‌شود و
برمی‌گردد سرجایش تو گرفتار چه
طوفانی شدی که به خودت هم برنگشتی؟
  • ❤ 9
Post #1549 156
نه تشبه می شوی نه دیده و نه پنهان

مریم
  • ❤ 9
Post #1548 154
آخر هفته نامزدی برادرم است
نمیدانم چرا دلم سنگینی می‌کند .

دورغ چرا بهانه پدر را دارم .
  • ❤ 14
Post #1547 154
قرار است برادرم از روزهای آینده با مجردی خدا حافظی کند .

من برایش تاکید کردم روزی زن آینده ات را بیشتر از من دوست خواهی داشت -


و سال های سال هم نگویی که خواهری هم دارم .



( اما او گفت اینطور نخواهد شد .
ولی خدا بهتر میداند دل من گوشه ایی آب نمیخورد)
  • ❤ 12
Post #1545 135
تو دنیایی که مال من نیست،
زندگی خودم رو دارم میکنم.


به همین ساده گی
  • ❤ 7
Post #1542 140
صبح، قهوه و کتاب 💆‍♀
  • ❤ 10
Post #1541 157
در حسرتِ زندگیِ دیگران بودن
برای این است که از بیرون که نگاه می‌کنی، زندگیِ دیگران یک کل است که وحدت دارد اما زندگیِ خودمان، که از درون نگاهش می‌کنیم، همه‌اش تکه‌تکه و پاره‌پاره به نظر می‌آید...
و ما هنوز هم در پیِ سرابِ وحدت می‌دویم ...!!

📗 یادداشت‌ها
👤آلبر کامو
  • ❤ 13
Post #1540 121
رنجِ تن دور از تو ای تو راحتِ جان های ما...

- مولانا
  • ❤ 10
Post #1537 131
Ahmad_Zahir_Tanha_Shodam_Tanha(128k)<unknown>
این آهنگ، بوی بادبادک‌باز می‌دهد؛ یادِ روزهایی که غرق واژه‌هایش بودم و سرانجام، تصویرش را بر پرده دیدم. اندوه در آن موج می‌زد، اما چه زیبایی نجیبی در دلِ آن غم پنهان بود.
  • ❤ 10
Post #1536 134
مزار من
  • ❤ 15
Post #1535 133
شاملو یه جایی به آیدا میگه:

" باید ماند و به تو ثابت کرد
که با مویِ سفید هم زیبایی "

-
  • ❤ 9
Post #1528 160
بسمه‌تعالی

داستانکده...آرزوی دیدن هرات

در روزگاری سخت و دلگیر، دخترک بی‌پناهی احساس بی‌کسی در وجودش جوانه زد.
به سقف کاه‌گِلی کلبه‌اش خیره شد؛ سقفی که بوی خاک باران‌خورده می‌داد، و نور خورشید کابل از لابه‌لای درزهایش به درون می‌تابید.
دخترک چشمانش را بست، نفسی عمیق کشید و ناگهان از جا برخاست.
با پای برهنه از کلبه بیرون دوید و به سوی مادر بزرگ رفت.

مادر بزرگ در دامنه‌ی تپه‌ای نشسته بود و آرام، تسبیح در دست، ذکر می‌گفت.
دخترک نفس‌زنان نزدیک آمد و گفت:
«مادر بزرگ... دلم می‌خواهد روزی به هرات سفر کنم؛ شهری که از شاعران و صوفیان آکنده است. مادر بزرگ، هرات چگونه شهری است؟»

مادر بزرگ لبخند زد.
او سال‌ها پیش، در جوانی‌اش، سفری به هرات کرده بود. چشمانش را بست و از خاطرات کهنه‌ی آن دیار برای نوه‌اش گفت — از مناجات‌نامه‌های خواجه عبدالله انصار، از اشعار مولانا عبدالرحمن جامی، از منارهای بلند و از مقبره‌ی رابعه‌ی بلخی.

دخترک با شوق گفت:
«مادر بزرگ، دلم می‌خواهد آن درخت بلند کنار آرامگاه جامی را ببینم... و بر مزار خواجه انصار، دعا کنم. ای کاش بتوانم روزی آنجا بروم.»

سپس سرش را بر زانوی مادر بزرگ گذاشت و اشک‌هایش آرام بر دامن پیرزن چکید.
با صدایی لرزان گفت:
«مادر بزرگ... بیا برویم هرات. فقط یک‌بار... قول می‌دهم دیگر هیچ آرزویی از خدا نخواهم، فقط دیدن هرات را می‌خواهم.»

آن شب، دخترک به کلبه بازگشت. در گوشه‌ی اتاق کوچک خود ایستاد و به نماز ایستاد.
با دلی خالص نجوا کرد:
«خدایا... آرزوی دیدن هرات، شهر علم و فرهنگ را در دل دارم. تو خود می‌دانی، جز این هیچ نمی‌خواهم. همین یک آرزو را برآورده کن...»

و آن شب، دخترک با چشمانی بسته و دلی روشن، تا سپیده‌دم کابل در خواب رؤیای هرات را دید.
  • ❤ 12
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →