هفته گذشته برایم سخت نفس گیر بود به هرچیز فکرم مشغول میشود نمیدانم چرا خوشحال نبودم برای خودم متاسفم بودم -
شب جمعه نامزدی برادرم بود بلاخره گذشت روز جمعه غروب را قصد سفر کردم تنها جایی که مرحم قلبم است مزار پدرم
بعد از خواندن نماز عصر کیف دستی همراه گوشی ام برداشتم و به مزار جامی رفتم وقتی نزدیک آرامگا جامی شدم دست به دعا برداشتم نزدیک درخت پنج هزار ساله بالا سر مولانا جامی بود نزدیک شدم و شاخ های خشک سرد اش را بوی کشیدم به روی دیوار شعر زیبای از مولانا جامی نوشته بود مرا آرام کرد
باید بروم مولانا جامی نزد مزار پدر و عمو هایم دلم برای پدرم تنگ شده میخواهم همراهش صحبت کنم
نزد پدر رفتم سنگ مزار اش خاکی شده بود با گوشه ایی چادر تمیز کردم در کنار مزار اش نشستم پشتم به مزار عمو خلیل کردم
چشمانم بستم و پدر را تجسم کردم همراهم گریه میکند عکس های نامزدی برادرم را به پدر نشان دادم چاکلت های محفل برادر را گذاشتم در کنار مزار پدر
شروع به حرف زدن کردم از روز روزگاری که داشتم گیله شکایت نبود ات پدر
سنگ اش را بوسیدم قصد رفتم کردم صدا زیبا موذن برایم آرامش بخش بود
وقتی پشت سر ام را دیدم احساس کردم پدر مرا می بیند و می گویید
زود زود بیا دختر بی کس من
دوباره برگشتم و قبر اش را بوسیدم
گاهی سکوت فریاد دل خسته ایی ست که شنیده نمی شود
در دلِ شب، دلِ من همچو مهتاب،
گامهایم در عشق، میکند شتاب.
عاشق آنی که در وادی عشق،
هر دم به یاد تو، میزند خواب.
.
از روزگار بی کسی ام نوشتم ۶:۵۳ دقیقه
Post #1559
180
- ❤ 18