بعضی از آدمها را بعد از مرگشان، وقتی خودت پختهتر میشوی، تازه میشناسی.
مادرِ بزرگ پدریام، دلبر (خداوند رحمتش کند) که در سال ۱۳۹۶ از دنیا رفت، زنی پراقتدار بود.
امروز صبح در روشنترین اتاق خانهی پدریام، وقتِ صبحانه یاد او افتادم. یادم آمد چقدر روشنایی خورشید را دوست داشت؛ تا آخرین لحظهی غروب چراغ را روشن نمیکرد، و حتی در گرمترین روزهای سال پردههای اتاقش همیشه کنار زده بود.
او آخرین و جوانترین همسرِ پدر بزرگم بود. پدر بزرگ و دو همسر دیگرش هر سه، پیش از تولد من از دنیا رفته بودند. میگویند تخلص یکی از آن زنان «پلنگ» بوده، چون در زمان اشغال روسها بیفرزند در سرایی جدا زندگی میکرده و بیشتر روز و شبها را تنها میگذرانده.
مادربزرگم اگر تحصیل کرده بود، شاید یکی از سیاستمداران افغانستان میشد. شیفتهی اخبار تلویزیون، مهمان، غذای خوب و قلیانش بود. از حرفهای خالهزنکی و غیبت بیزار بود و چنان رک حرف میزد که گاهی باعث رنجش دیگران میشد.
برخلاف عموهایم که از برادرزادهگان محبوبشان بودم، حس میکردم مرا چندان دوست ندارد، همیشه به نوههای پسرش توجه بیشتری نشان میداد.
مادرِ بزرگ مادریام (سایره) برعکس دلبر، زنی نازک دل و پر احساس بود. داغِ فرزند، دختر نوعروسش را تا دمِ مرگ فراموش نکرد و همیشه برایش میسوخت. برایش عزیز و خاص بودم و مرا «هما طلایی» صدا میزد. سال ۱۳۸۳ همان سال آخر مکتبم از دنیا رفت.
با وجود تفاوتهایشان هر دو در شجاعت، مهماننوازی و در اینکه جوانترین و آخرین همسر مردانشان بودند، به هم شبیه بودند. هر دو سالها در اوج جوانی، بیوه و تنها زیر سایهی پسرانشان زندگی کردند.
آنها رابطهای پر از محبت و احترام با هم داشتند.
دلبر و سایره!
من، نوهتان ــ امتدادی از وجودِ نازنینتان ــ امروز روبهروی مادرم، عروس و دختر زیبایتان نشستهام و آنقدر به یاد شما افتادهام که در خیال، خاطراتتان را مرور میکنم.
باید دربارهتان مینوشتم،
خدایتان بیامرزد.
Post #1566
185
Forwarded from معنا اندیشی (هما همّت)
- ❤ 9