بسمهتعالی
داستانکده...آرزوی دیدن هرات
در روزگاری سخت و دلگیر، دخترک بیپناهی احساس بیکسی در وجودش جوانه زد.
به سقف کاهگِلی کلبهاش خیره شد؛ سقفی که بوی خاک بارانخورده میداد، و نور خورشید کابل از لابهلای درزهایش به درون میتابید.
دخترک چشمانش را بست، نفسی عمیق کشید و ناگهان از جا برخاست.
با پای برهنه از کلبه بیرون دوید و به سوی مادر بزرگ رفت.
مادر بزرگ در دامنهی تپهای نشسته بود و آرام، تسبیح در دست، ذکر میگفت.
دخترک نفسزنان نزدیک آمد و گفت:
«مادر بزرگ... دلم میخواهد روزی به هرات سفر کنم؛ شهری که از شاعران و صوفیان آکنده است. مادر بزرگ، هرات چگونه شهری است؟»
مادر بزرگ لبخند زد.
او سالها پیش، در جوانیاش، سفری به هرات کرده بود. چشمانش را بست و از خاطرات کهنهی آن دیار برای نوهاش گفت — از مناجاتنامههای خواجه عبدالله انصار، از اشعار مولانا عبدالرحمن جامی، از منارهای بلند و از مقبرهی رابعهی بلخی.
دخترک با شوق گفت:
«مادر بزرگ، دلم میخواهد آن درخت بلند کنار آرامگاه جامی را ببینم... و بر مزار خواجه انصار، دعا کنم. ای کاش بتوانم روزی آنجا بروم.»
سپس سرش را بر زانوی مادر بزرگ گذاشت و اشکهایش آرام بر دامن پیرزن چکید.
با صدایی لرزان گفت:
«مادر بزرگ... بیا برویم هرات. فقط یکبار... قول میدهم دیگر هیچ آرزویی از خدا نخواهم، فقط دیدن هرات را میخواهم.»
آن شب، دخترک به کلبه بازگشت. در گوشهی اتاق کوچک خود ایستاد و به نماز ایستاد.
با دلی خالص نجوا کرد:
«خدایا... آرزوی دیدن هرات، شهر علم و فرهنگ را در دل دارم. تو خود میدانی، جز این هیچ نمیخواهم. همین یک آرزو را برآورده کن...»
و آن شب، دخترک با چشمانی بسته و دلی روشن، تا سپیدهدم کابل در خواب رؤیای هرات را دید.
Post #1528
160
- ❤ 12