#حافظانه
شرح غزل شماره154دیوان حافظ خانلری:
من و اِنکارِ شَراب؟ این چه حِکایت باشد؟!
غالباً، این قَدَرَم عَقل و کِفایت باشد.
آیا من کسی هستم که سودمندیهای شراب را انکار کنم؟ این چه حرفی است! این قدر عقل و شایستگی دارم که چنین انکاری نکنم.
من که شبها، رَهِ تقوا، زَدهام با دَف و چَنگ،
اینزمان سَر به رَه آرَم؟ چه حِکایت باشد؟
من که شبهای بسیار با شراب و موسیقی به تقوا و پرهیزگاری حمله و غارتش کردهام تا چیزی نمانَد، حالا در سِن پختگی، دوباره با سخن عبادتفروشان، سر به راه بشوم؟ غیر ممکن است.
حافظ، ریاکاری عابدانه را گمراهی و مستی و عشق را «راه» و«هدایت» میداند.
در اینبیت، یکی از هنرهای حافظ آشکار است که میکوشد با واژهها، تصویرِ سازها را بکشد و با کلمه نقاشی کند. «دف» دایره شکل است. حرفهای«م» و«ن» در «من»و«زمان» گِرد و دایره مانند هستند و شکل«دف» را مجسم میکنند. «چنگ» سازی است شبیه تار اما با سیمهای عمودی. واج یا مُصوِّتِ بلند«آ» در پایان «شبها»، «تقوا» و «با» در مصراع نخست، یادآور تارهای این ساز هستند.
زاهِد اَر راه به رِنْدی نَبَرَد، مَعذور است؛
عشق، کاری است که موقوفِ هِدایت باشد.
زاهدِ ریاکار و عبادت فروش اگر در دنیای مستی و عشق و رندی راه به جایی نَبَرد عذرش پذیرفته است؛ زیرا عشق، کاری است که تا آدمی خود رااز باورهای متعصّبانه و خُرافی راحت نکند، به مرحله ی عشق نمی رسد و هدایت و رستگار نمی شود. عشق، به راه یافتگی و هدایت بستگی دارد.
بندهی پیرِ مُغانم، که زِ جَهلم بِرَهانْد؛
پیرِ ما، هرچه کُنَد، عینِ وِلایت باشد.
من خدمتگزارِ شراب هستم که مرا از نادانی رهایی بخشید. این پیرِ روشن ضمیر، هرچه کند لطف و دوستی(ولایت) است.
«پیر» حافظ، همان شرابِ عشق است. حافظ در بیتِ پایانی غزل شماره7گفته بود:
حافظ مُریدِ جامِ می است، ای صبا برو!
وَز بنده، بندگی برسان شیخِ جام را.
«شیخِ جام» اضافهی تشبیهی است؛ یعنی جامِ باده به شیخ تشبیه شده است. حافظ فقط یک شیخ و پیر دارد که پیرو و مُریدِ اوست و آن هم«جامِ شراب» است. عینالقُضاتِ همدانی(عارف قرن پنجم) سخنانی دارد که به فهمِ شعر حافظ یاری میرسانَد:
«شیخِ ما گفت: لا شیخَ اَبلَغُ مِنَالعشق. هیچ پیر، کاملتر، سالک را از عشق نیست.»
(تمهیدات،عینالقضات،به تصحیح ومقدمه:عفیف عُسیران، تهران، انتشارات منوچهری،1377چاپ پنجم ص283)
با توجه به یکسانیِ باده و عشق در بسیاری از بیتهای حافظ،مانند:
زان باده که درمیکدهی عشق فروشند،
ما را دوسه ساغر بده و گو رمضان باش!
می توان اینگونه برداشت نمود که: حافظ، رهبری جز عشق(باده) ندارد. باز به قول عینالقُضات:
«هرکه را پیرِ عشق نباشد، او روندهی راه نباشد.»
(تمهیدات، ص284)
و: «اگر عشق، شیخِ همه شدی، جمله مُرید شدندی.»
(تمهیدات،ص285)
با این توضیحات، «شیخِ جام» هیچ ربطی به احمدجام ژنده پیل(عارف قرن پنجم، معروف به«شیخِ جام») ندارد که در تعصّب و مردم آزاری، موردنفرتِ حافظ بود. اگر هم بپذیریم حافظ اشارهای به او دارد، باید به صورت«تمسخُر» و استعاره ی «تَهَکُمیه» و نوعی ایهامِ تناسب باشد و هرگز مفهومِ جدّی ندارد. خلاصه حافظ میگوید:
حافظ پیرو جامِ عشق است، پس ای بادِ صبا برو و مراتبِ بندگی مرا به این جام(که شیخ من است) برسان و بوی خوش آن را برای من بیاور.
تا به غایَت، رَهِ میخانه نمیدانستم؛
ور نه مَستوری ما، تا به چه غایَت باشد؟
تا اکنون(غایت) راهِ میخانه ی عشق را بلد نبودم. وگرنه مگر تا کی(غایت) میتوان پوشیده و بیخبر ماند؟
«غایت» نخست یعنی اکنون و «غایت» دوم یعنی نهایت و پایان.
بگذریم که «غایت» به معنای پرچم روی میخانهها نیز بود که ظرافتی خاص در اینبیت دارد. یعنی همین که کسی راهِ عشق را بیابد به راههای دیگر نخواهد رفت.
زاهِد و عُجب و نماز و من و مستیّ و نیاز؛
تا تو را خود، زِ میان، با که عِنایت باشد.
زاهد برود با نماز و ریا و غرور خودش زندگی کند، من هم به راهِ مستی و نیاز به عشق میروم. باید دید لطف و عنایتِ الهی شامل کدامیک از ما میشود.
دوش از اینغصّه نَخُفتم که حکیمی میگفت:
حافظ اَر مَست بُوَد، جای شِکایت باشد!
دیشب تا بامداد از این غصّه خوابم نبرد که خردمندی(خود حافظ) گفت: اگر حافظ قرآن هم مست باشد جای شکایت و انتقاد باقی است. طنز بیت در نشان دادن تضاد میانِ عشق و مستی با باورهای دینی است.
https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13085
64