#طرحی_ازتاریخ_طنز_فارسی (4)
در يونان، فلاسفه و از جمله ارسطو به طنز در قالب كمدى توجهكردهاند و آن را يكى از انواع شعر (تراژدى، كمدى، درام)دانستهاند.
«اين اصطلاحات كه بسيارى از آنها از زبان عربى به فارسى وارد شده است، از عناصرِ تشكيل دهندهی مقولهی كمدى و يا از خطوط و مشتقّاتِ آن هستند: استهزاء، افسوس كردن، بَذله، ريشخند، مسخرگى، سُخريه، شوخى، طرب، طنز، فُكاهت، مسرّت، مضحك، لاغ، لطيفه، لوده، گُواژه، مطايبه، هجو، نقيضه، هَزل، دلقك و... .»
(نامهی فرهنگ، شماره3بهار1371، نکاتی پیرامون تعریف کمدی: دکترفرهاد ناظرزاده کرمانی، ص115)
اما در ایران، فقط پس از مشروطيت است كه طنز جايگاه ثابت و خاصى مىيابد و عنوانهاى ديگر را تحت الشعاع قرار مىدهد و به طور كامل در يك قالب ادبى عرضه مىشود.
قالبهاى طنز:
در ادب فارسى، طنز در هر قالبى مىتواند ارائه گردد و عملاً نيز چنين بودهاست. قطعه، رباعى، قصيده، غزل، مستزاد (مخصوصاً در دوران مشروطيت)حكايت، تمثيل، داستانِ كوتاه، رمان و در زمان ما «كاريكاتور» و «کاریکلماتور» از جمله قالبهاى طنز محسوبند.
1 - شعر :
رودكى در يك قصيدهی معروف خود كه درباره ی جوانىاش سخن مىگويد و بدان حسرت مىبَرَد، طنزِ ظريفى دربارهی خانواده دارد:
هميشه چشمم زى زلفكانِ چابك بود؛
هميشه گوشم زى مردمِ سخندان بود.
عيال نه، زن و فرزند نه، مَؤونت نه؛
از اين ستم، همه آسوده بود وآسان بود.
(تاریخ ادبیات ایران، دکترذبیح الله صفا، انتشارات فردوس، چاپ دوازدهم1371ص385جلداول)
زن وفرزند ستمی است که مرد میپذیرد و از شادیهای خویش به خاطر آنان میگذرد.
مَنجيك تِرمِذى شاعر قرن چهارم هجری كه در هَجو و هَزل سرآمد شاعران عهد خود بود، در قطعهای دوبيتى، خِسّت و تنگچشمى برخى را چنين بيان مىكند:
گوگردِ سرخ خواست زِ من، سبزِ من، پَرير؛
امروز اگر نيافتمى روى زردمى!
گفتمكه نيك بود كه گوگردِ سرخ خواست،
گر نانِ خواجه خواستى از من، چهكردمى؟
(همان،ص425)
طنز مطلب وقتى آشكار مىشود كه بدانيم گوگردِ سرخ يا كبريتِ اَحمر، در كميابى مَثَل بودهاست. اما بخشندگیِ فردِ منظورِ منجیک، از کبریت احمر هم در جهان کمیابتر است.
شاهنامهی فردوسى پُر است از طنزهاى لطيف و ظريف. مثلاً يكجا رستم در جنگ پياده به جنگ اشکبوس مىآيد، اشكبوس از او مىپرسد:
- پس اسبت كو؟
رستم مىگويد:
ـ مگر در کشور شما، شیر و پلنگ سوار بر اسب به جنگ می آیند؟ پياده آمدهام تا با كُشتنت، از تو اسب بگيرم:
پياده نديدى كه جنگ آوَرَد؟
سَرِ سَركشان زير سنگ آورد؟
به شهرِ تو، شير و نهنگ و پلنگ،
سوار اندر آيند هر سه بهجنگ؟
پياده مرا زان فرستاد طوس،
كه تا اسپ بستانم از اَشكبوس!
كُشانى بدو گفت: با تو سِليح،
نبينم همى جز فسوس و مِزيح!
(شاهنامه چاپ مسکو،ص385)
https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13082
67