#حافظانه
غزل شماره153دیوان حافظ خانلری:
هر که را با خَطِ سَبزت، سَرِ سودا باشد،
پای از دایره بیرون نَنِهد، تا باشد.
من، چو از خاکِ لَحَد، لاله صِفت بَرخیزَم،
داغِ سودای تواَم، سِرِّ سُویدا باشد.
تو خود ای گوهرِ یک دانه! کجائی آخر؟
کَز غَمَت، دیدهی مردم، همه دریا باشد.
از بُنِ هر مُژهام، آبْ روان است، بیا!
اگرَت میلِ لَبِ جوی و تَماشا باشد.
چون دلِ من، دَمی از پَرده، برون آی و درآی!
که دِگرباره، مُلاقات، نه پیدا باشد.
ظِلِّ مَمدودِ خَمِ زُلفِ تواَم، بر سَر باد!
کَانْدر این سایه، قرارِ دلِ شیدا باشد.
چشمت از ناز، به حافظ نَکُنَد میل، آری!
سَرگرانی، صِفتِ نَرگسِ رَعنا باشد.
https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13080
42