#طرحی_ازتاریخ_طنز_فارسی (5)
انورى شاعر قرن ششم، بيشتر هجوها و هَزلها و طنزهاى خود را در قالب قطعه بيان كرده است. و گاه به صورت رباعى و مثنوى.
«حجم قابل ملاحظهاى از شعر انورى، قطعهها و رباعىهاى اوست. چيزى در حدود يك سوم ديوان و بخش عظيمى از اين حجم را هَجوها و هَزلها و طنزهاى انورى تشكيل مىدهد.»
(مفلس کیمیافروش، دکترمحمدرضاشفیعی کدکنی، انتشارات سخن، چاپ دوم1374ص51)
سنايى، مثنوى مستقلى به نام: «كارنامهی بلخ» دارد كه يكسره مُطايبهآميز است. حديقهی او نيز هزلهاى رَكيك بسيار دارد.
طنز، با عطار نیشابوری(قرن ششم هجری) به گونهای جدّی وارد شعر فارسی شد و همچون ابزاری هنری برای بیان اعتراضهای اجتماعی و اقتصادی و هستیشناسانه به کار رفت. عطار در مصیبت نامه، عالیترین طنزها را از زبان کسانی نقل میکند که سختترین رنجها را تحمل کردهاند:
بود آن دیوانه، دل برخاسته،
وَزغمِ بیناییاش، جان کاسته.
میگریست از غم، که یک نانش نبود؛
چون نبودش نان، غمِ جانش نبود.
آن یکی گفتش که: مَگری اینَژند!
کان خداوندی که این سقف بلند،
بیستونی در هوا بنهاد او،
روزیِ تو هم، تواند داد او.
مردِ مجنون گفت: ای کاش این زمان
از برای محکمیِ آسمان،
حق تعالی صدستون بنهادهای،
بیزَحیری، نانِ من میدادهای!
نان خورش میباید و نانم کنون؛
من چه دانم آسمانِ بیستون!
(مصیبت نامه :عطار نیشابوری، به تصحیح دکتر نورانی وصال، انتشارات زوار، چاپ چهارم، 1373،صص 20-219)
یکی، دیوانهای را دید که می گریست و از بینانی و فقر، مینالید. مرد به او گفت:
ـ خدایی که بدون ستون، آسمان را نگه داشته است، میتواند به تو نان برسانَد.
دیوانه گفت:
ـ آنچه من میخواهم نان است. به من چه که آسمان، ستون دارد یا ندارد! کاش خدا به جای بیستون ساختن آسمان، به من نان میداد!
در حکایتی دیگر، از زبان دشمنان میگوید: چرا خدا هرچه خودش بخواهد انجام میدهد؟ چرا چیزی که مردم میخواهند به آنان نمیدهد؟
درمیان دشمنان پیری کهن،
دوستی را گفت: ای نیکو سخن!
کاین همه خَلقاند دایم غمزده،
ترکِ شادی کرده و ماتم زده.
بیشتر غمشان، از آن بینم مقیم،
تا چرا آخر خداوندِ کریم،
آن کُند جمله، که خود خواهد مُدام؟
وآنچه باید خلق را نَکْند تمام!
( همان،ص225)
طنز نویسی از مهمترین عوامل گسترش آزادی بیان بوده است؛ زیرا طنز، گفتنِ نگفتنیهاست. برخی مطالب را نمیتوان به زبانِ جد گفت؛ چون ممکن است عواقب ناگواری برای گوینده در پی داشته باشد. طنز، هم امکان بیان آنها را فراهم میکند و هم برای بحث جدی دربارهی آنها، بستر مناسب میسازد. طنز، درختی است که میوهی آن جِد است. به قول سعدی:
به مِزاحت نگفتم این گفتار ؛
هَزل بگذار و جِد از او بردار!
عطارِ عارف، جز به زبان طنز، چگونه میتوانست اینگونه اعتراضکند که: اگر خدا هست، چرا گرسنگان را یاری نمیکند تا نانی بیابند:
آن یکی دیوانهای، یک گِرده خواست؛
گفت: من بیبرگم، این کارِ خداست.
مرد مجنون گفتش: ای شوریده حال!
من خدا را آزمودم قحطسال.
بود وقت غُز، زِ هرسو مُردهای،
او نداد از بینیازی، گِردهای .
(همان،ص251)
دیوانهای، از یکی نان خواست. او گفت:
ـ من خودم هم فقیر هستم. این فقرِ ما، کار خداست.
دیوانه گفت:
ـ من دیدم که هنگامِ جنگ و قحطیِ حاصل از آن، مردم میمُردند و روی هم انباشته میشدند. اما از خدا کاری ساخته نبود.
منظور از «وقتِ غُز» هنگام حملهی قوم غُز به خراسان در قرن ششم است که ویرانی و کشتار فراوانی در پی داشت.
https://telegram.me/ezzatiparvar
Post #13083
176