نقره میتواند قدرت خرید ایجاد کند، بدهیها را بپردازد و تجارت را گسترش دهد؛ اما اگر در کنار آن ظرفیت تولید، سرمایهگذاری و فعالیت اقتصادی داخلی تقویت نشود، همین ثروت میتواند ساختار اقتصاد را به مسیر دیگری ببرد.
پاسخ بخشی از این پرسش را باید در تولدو جستوجو کرد. پیش از آنکه سیل نقرهٔ آمریکا به اروپا برسد، تولدو شهری با فعالیت تولیدی گسترده بود. ابریشم را به پارچه تبدیل میکردند، پشم و کتان میبافتند، آهن را به شمشیر تبدیل میکردند و محصولات خود را به شهرهای دیگر اروپا میفرستادند. این تولید در کارخانههای امروزی انجام نمیشد؛ خانوادهها، شاگردان و استادکاران در خانهها و کارگاههای کوچک، در چارچوب نظام اصناف، مواد خام را به کالا تبدیل میکردند.
سپس نقره آمد. هابسبورگها بیش از هر چیز به سهم خود از نقرهٔ معادن آمریکا اهمیت میدادند. این درآمد به آنها امکان میداد منابع مالی مورد نیاز امپراتوری و جنگهایشان را تأمین کنند. برای تاجوتخت، نقره محصولی جهانی بود که باید استخراج، ضرب و به بازارهای دیگر منتقل میشد.
اما برای تولدو، مسئله متفاوت بود. کالاهای تولیدشدهٔ کاستیل گرانتر شدند، واردات خارجی ارزانتر به نظر رسید و کارگاهها و صنعتگران شهر یکی پس از دیگری از رونق افتادند. تا سال ۱۶۲۰، سانچو دِ مونکادا شهری را میدید که خیابانهایش خلوت، صنعتش ویران و خانههایش بسته شده بود.
مونکادا، الهیدان و متفکر اقتصادی کاستیلی، در همین فضای رو به افول مینوشت که اسپانیا نقره داشت، اما تولید و صنعتش را از دست میداد. مسئله فقط این نبود که نقره چگونه خرج میشد؛ مسئله این بود که ساختار اقتصاد در برابر ورود ثروت جدید تغییر کرده بود. حتی اگر شمشیرهای تولدو و پارچههای کاستیل همچنان کیفیت خوبی داشتند، کالاهای خارجی میتوانستند با قیمت پایینتری وارد شوند.
گریلی سپس این تجربهٔ تاریخی را با مفهومی که قرنها بعد در علم اقتصاد صورتبندی شد، یعنی «بیماری هلندی» (Dutch Disease)، مقایسه میکند و نشان میدهد چگونه یک درآمد عظیم حاصل از یک منبع طبیعی میتواند بخشهای دیگر اقتصاد را تحت فشار قرار دهد. سپس این بحث را به ایدهٔ «نفرین نهادی منابع» (Institutional Resource Curse) پیوند میدهد: ثروت ناگهانی نهفقط ساختار تولید، بلکه انگیزههای سیاسی و نحوهٔ تخصیص سرمایه را نیز تغییر میدهد.
اما نقرهٔ اسپانیا فقط در اسپانیا نمیماند. مقصد مهم دیگری وجود داشت؛ چین. نقره در چین آنقدر ارزشمند بود که در بسیاری از مبادلات، خودِ نقره دیگر صرفاً وسیلهٔ پرداخت نبود؛ محصولی بود که میشد آن را در برابر کالاهای ارزشمند، از جمله ابریشم و ظروف چینی، مبادله کرد. چین به یکی از مهمترین مقصدهای نقرهٔ جهان تبدیل شد؛ جایی که تقاضای گسترده برای نقره میتوانست جریان آن را به سوی خود بکشد.
برای پول، داشتن یک «مقصد» مهم است؛ جایی که مردم بخواهند آن را نگه دارند، با آن معامله کنند یا بتوانند دوباره خرجش کنند. نقرهٔ اسپانیا چنین مقصدهایی پیدا کرده بود. به همین دلیل، مسیر دلار از همان ابتدا مسیری فراملی بود. سکهای که در یک معدن استخراج و در ضرابخانهای ضرب میشد، میتوانست در یک بازار اروپایی معامله شود، در آسیا به کالا تبدیل شود و سرانجام در آمریکای شمالی به واحد حساب و ابزار مبادله بدل شود.
از اینجا، تاریخ دلار آرامآرام از تاریخ سکه فاصله میگیرد و وارد تاریخ اعتبار و بانکها میشود.
در آمریکای مستعمراتی، یک اقتصاد میتوانست همزمان چند نوع پول داشته باشد. در آناپولیسِ قرن هجدهم، برای نمونه، حسابها اغلب با پوند، شیلینگ و پنس نوشته میشدند، اما سکهای که در تجارت واقعی اهمیت داشت میتوانست دلار نقرهای اسپانیایی باشد.
گِریلی این تمایز را با دو مفهوم «پول واقعی» و «پول خیالی» یا حسابی توضیح میدهد. پول واقعی چیزی بود که میشد در دست گرفت؛ سکه یا اسکناسی که در مبادله جابهجا میشد. پول خیالی میتوانست در دفتر حساب وجود داشته باشد: اعتباری که هنوز شکل یک سکه یا اسکناس به خود نگرفته بود، اما میتوانست برای تسویهٔ بدهیها و انجام معاملات به کار رود.
این تمایز در ادامهٔ تاریخ دلار اهمیت بیشتری پیدا میکند. دلار دیگر فقط یک قطعه فلز نبود. در اقتصاد مدرن، شکلهای دیگری از پول پدید آمدند که روی کاغذ یا در دفاتر حساب وجود داشتند. بانکها با اعطای وام، سپرده ایجاد میکردند و سپردههای بانکی به بخشی اساسی از پول مورد استفادهٔ مردم و کسبوکارها تبدیل شدند.
بنابراین، وقتی از «دلار» حرف میزنیم، همیشه دربارهٔ یک چیز واحد صحبت نمیکنیم. یک سکه، یک اسکناس، یک سپردهٔ بانکی و یک ذخیرهٔ بانکی از یک جنس نیستند؛ اوراق خزانه نیز اسکناس یا سپرده نیستند، اما در شبکهٔ مالی دلاری نقشی مهم دارند و با دیگر اشکال دلار ارتباط پیدا میکنند.
Post #2746
133