TGViewer
Channel Public Channel
مهدی حمیدی شیرازی

مهدی حمیدی شیرازی

@drmhamidi

♡در این کانال اشعار و تألیفات دکتر مهدی حمیدی شیرازی و مطالبی پیرامون شعر و زندگی ایشان می‌خوانید♡ارتباط با ادمین @janfadayeazadi
Subscribers
671
Photos
4
Videos
1
Links
3

Showing posts older than #365 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #364 2.51K
بالاخره سال آخر و شاید روزهای آخر رسیده باشد.
مستخرج از نامهٔ دوست عزیز دکتر حمیدی.



#مگو...
(پیام از لس آنجلس به تهران)




به شرق،قصهٔ زخمی،به صفحه،خون بچکاند
به غرب دیدهٔ خواننده خون دل بفشاند

سر بیان غمی سینه سوز دارم و خواهم
که هم نگفته بماند و هم نگفته نماند

ز شست غصه،دلم را برای تست،پیامی
ولی چگونه رسانم،که صدمه ای نرساند؟

برای تو که به جان،جاودانه مهر منیری
قلم،تصور آن لفظ جانگزا نتواند

ز روز آخر خویشم مگوی و گر بتوانی،
چنان بگو که به رخ،سیل گریه ام ندواند

ز سوز آنچه نوشتی،چگونه گریه کنم سر
که خامه خون دل و دیده،بر ورق، نچکاند

حدیث رفتن جانسوز خویش گفتی و گویم :
مرو که نغمه نمیرد بمان که شعر بماند

اگر تو شعر نگویی برای من که بگوید
وگر تو نغمه نخوانی برای من که بخواند؟

تو را بدانم و دانی،مرا بدانی و دانم
بزرگ باید تا پایهٔ بزرگ بداند

ورق به پاسخ شیرین خویش،تنگ شکر کن
غریب نیست که کژدم گزیده شهد چشاند

مرا به جان تو ای جان،دعای روز و شب این است
خدا وجود تو از شعر پارسی نستاند



#دکتر_فخرالدین_مزارعی



آخرین سروده دکتر حمیدی
#در_جواب_دکتر_فخرالدین_مزارعی



بدان عزیز گرانقدر مهربان که تواند
سلام من ببرد وین پیام من برساند

که چون تو نامه نویسی،مگر جواب نخواهی؟
اگر چرا چه نویسی چنان که کس نتواند؟

مرا که خامه در افشان بود چنان که تو دانی
چو کرد عزم جواب تو،اشک عجز فشاند

کسی به پاسخ این بیتهای نغز چه گوید؟
که ناکسان نگریزاند و کسان نرماند

حدیث رفتن جانسوز خویش گفتی و گویم
"مرو که نغمه نمیرد،بمان که شعر بماند"

"اگر تو شعر نگوئی برای من که بگوید
وگر تو نغمه نخوانی برای من که بخواند"

تو گرچه از غم جانکاه من چنین به عذابی
جهان تنم دمی از بند دردها نرهاند

حدیث مرگ عزیزان که بر لبان ننشیند
چه زود جبر زمانش برآن لبان بنشاند

بسا حکیم خردمند و کاردان مجرب
که نیست در هوسی کآتشی ز کین بگراند

ولی چو خواست جهان آخر آن کند که نباید
که آنکه جوجه کند خلق،جوجه را بپراند

"مرا بدانی و دانم،ترا بدانم و دانی"
تو آنکسی که جواب تو جان من بستاند


1365/4/3


#حمیدی_شیرازی



@drmhamidi
Post #363 2.37K
asnaasna
شعرخوانی استاد #فریدون_توللی

بسیار زیبا و شنیدنی


@drmhamidi
Post #362
مهدی حمیدی شیرازی pinned «#نامه_ای_به_دخترم (ازتهران به نیویورک) نازنین ای سپیدی روزم واپسین شادی شب افروزم ای زیک لحظه اشتباه پدر چون پدر،غرق درگناه پدر ماهمه کشتگان یک نفسیم درقفس ماندگان یک هوسیم چنددربنداین ریابودن که نبودن به است یابودن؟ ناخوشی ها همه زهستی هاست دردهستی…»
Post #361 2.33K
#نامه_ای_به_دخترم
(ازتهران به نیویورک)



نازنین ای سپیدی روزم
واپسین شادی شب افروزم

ای زیک لحظه اشتباه پدر
چون پدر،غرق درگناه پدر

ماهمه کشتگان یک نفسیم
درقفس ماندگان یک هوسیم

چنددربنداین ریابودن
که نبودن به است یابودن؟

ناخوشی ها همه زهستی هاست
دردهستی خمارمستی هاست

ای به غم پیرهن دریده من
مرغ ازآشیان پریده من

دوریت بود درد درهم دل
نامه جانفزات مرهم دل

توندانی وهیچ فرزندی
هجرفرزند دیده چندی

مادرم پیش ازاین حکایتها
داشت ازمن همین شکایتها

آنچه خواندی وآنچه دیدی بس
وانچه ازین وآن شنیدی بس

جان بلب میرسدزتیماری
که خبرمیرسدکه بیماری

آگهم کن که چیست درمانت؟
گرقلم میرود به فرمانت

بی توخوابم برفت وتابم رفت
سحرم رفت و آفتابم رفت

نازنین،ای بهارخندانم
دخترم دلبرم ،سخندانم

من که پرورده ام زکودکیت
بافریبنده لحن رودکیت

رنج بیهوده میکشی،برگرد
شمع من باش وگردمادر گرد

خانه ات جای خوشکلامی هاست
خانه سعدی ونظامی هاست

درجهان شهرگان ایامند
شهره چون حافظندوخیامند

من خودازآن دگرکسان بریم
درپی دعوی پیمبریم

کاش آیی ودل بکارکشم
پایم و رنج روزگارکشم

گرم افسون بودزبی خبری
شاخه های بنفشه طبری

من وگل هردودرهوای توییم
عشق تو،دردتو،دوای توییم



44/12/22تهران


#حمیدی_شیرازی
#مثنویها

(بدلیل طولانی بودن شعر تنها بخشی ازابیات انتخاب شدند)


@drmhamidi
Post #359
مهدی حمیدی شیرازی pinned «برای دخترِ نداشته‌ام چو بر رخش اندیشه زین میگذارم قدم در بهشت برین میگذارم بروی زمین میکشم آسمانی همه کارها بر زمین میگذارم بتی مینشانم چو ماهی برابر در او مستی فرودین میگذارم رخی تازه میسازم از تابش گل بر او جای صد آفرین میگذارم چو شیرین مهی…»
Post #358 2.19K
برای دخترِ نداشته‌ام




چو بر رخش اندیشه زین میگذارم
قدم در بهشت برین میگذارم



بروی زمین میکشم آسمانی
همه کارها بر زمین میگذارم



بتی مینشانم چو ماهی برابر
در او مستی فرودین میگذارم



رخی تازه میسازم از تابش گل
بر او جای صد آفرین میگذارم



چو شیرین مهی مینگارم ز نازی
به بانگش دم رامتین میگذارم



دو بازوی سیمینه میبخشم او را
کزان داغ بر یاسمین میگذارم



تنش از پی عشق و افسون‌فروشی
به زربفت ابریشمین میگذارم



بر آن عاج‌گون گردن فتنه‌سازش
گهرهای پاک ثمین میگذارم



بدو میسپارم دو چشم سیه‌دل
در آن آفت عقل و دین میگذارم



بدانسان که میدانم اندر نگاهش
جگردوزی دلنشین میگذارم



در آن دیدن و جستن و راه‌رفتن
فسون‌های آهوی چین میگذارم



در آن سایه‌افکنده مژگان مشکین
هویدا ضلال مبین میگذارم



در آن شکّرین‌خنده‌ی روح‌پرور
صفائی چو ماء مَعین میگذارم



به دو شانه میریزمش بار گیسو
در آن تا دلم خواست چین میگذارم



وزان گیسوی تا کمر تاب‌خورده
کمند بلا در کمین میگذارم



ز دانستنی تا بدانجا که دانم
به پیشش قصار و گزین میگذارم



به تعلیمش اندر هنرهای زیبا
هنرپیشگان مهین میگذارم



پس آنگه بگرد چنین آفتابی
ز عفت حصاری حصین میگذارم



در آن پرنیانی‌تن نازپرور
دل جبرئیل امین میگذارم



بهنگام پیری ز نو پابپایش
قدم در شهور و سنین میگذارم



ره رفته بار دگر مینوردم
دگرباره چین از جبین میگذارم



ز چشمان او آب و رنگ بهاران
به چهر خزان حزین میگذارم



نظرهای مستانه‌ی کودکی را
در این دیده‌ی ژرف‌بین میگذارم



چو روز جوانی شد و گاه مستی
بنا را به عقل متین میگذارم



به انبوه خواهش‌گر و خواستگاران
چو دیوانگان تیغ کین میگذارم



نه در حلقه‌ای مینشانم نگینش
نه نام کسش بر نگین میگذارم



بدین واپسین شادی زندگانی
به شادی شب واپسین میگذارم



دم آخرین آخرین بوسه‌ها را
به رخسار سروی چنین میگذارم



چو پر زد سوی آسمان مرغ جانم
بهشتی بروی زمین میگذارم



وگر ماند از من چنین نازنینی
چو او نام او نازنین میگذارم





#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی





@drmhamidi
Post #356
مهدی حمیدی شیرازی pinned «#هنگامه زنم آخر از این هنگامه عشق زگردش های بی هنگام بو برد به رفتارم،به کردارم،به کارم فروغ عشق دید و بوی او برد به خشم و کینه با من گفت دیروز که خواب دیشبت خوش بود و شیرین به مرغ صبحدم نفرین که بیگاه جدایت کرد از معشوق دیرین حمیدی!خود تو می دانی که…»
Post #355 1.48K

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

#هنگامه


زنم آخر از این هنگامه عشق
زگردش های بی هنگام بو برد
به رفتارم،به کردارم،به کارم
فروغ عشق دید و بوی او برد


به خشم و کینه با من گفت دیروز
که خواب دیشبت خوش بود و شیرین
به مرغ صبحدم نفرین که بیگاه
جدایت کرد از معشوق دیرین


حمیدی!خود تو می دانی که امروز
زنی در مهربانی تای من نیست
ولی در قلب پاک چون بهشتت
چو حوایم که دیگر جای من نیست


بیبن : ده سال از عشق تو رفته است
چو مجنون دم به دم دردت فزون است
دل من آخر از وصل تو خون شد
تو هم دانم دلت از هجر خون است


از این اندوه جان سوز تو پیداست
که اوهم بی تو شاد و تازه دل نیست
دلش هر چند سرد و سخت باشد
دل است آخر،خدا را،سنگ و گل نیست


اگر بر آتشت دامن سپارد
برو چون آتشی بر دامنش گیر
مگو با خود که من جایش گرفتم
بیارش باز و بر جای منش گیر


مترس از آنکه من با خشم نالم
که پیمان بسته ای،پیمان وفا کن
نمی گیرم گناهی بر تو زین عشق
مرا با بی گناهی رها کن


من از تحریف این دو بیت خوانم
که اسراری که پنهان بود دیده است
سخن هایی که می پوشیدم از وی
نهان از دفتر شعرم شنیده است


زن است آخر کجا باور کند هیچ
که من جز از گناه عشق،پاکم
نمی بخشد گناه دیدنش را
به درد عشق و چهر شرمناکم


نمی داند که گر سوزم سراپای
هوایی هیچ جز این در سرم نیست
وگر او در دلم جایی نشسته است
سر جای زنم یا دخترم نیست


در این اندیشه ام هرشب که یک عمر
به یاد آرزو تنها بسوزم
بر فرزند و زن چو شمع هر شام
جدا از دوست سر تا پا بسوزم



#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها



@drmhamidi
Post #354
مهدی حمیدی شیرازی pinned «#پل_تجریش هر گلشنی بهار ز گلبن بر آورد تجریش،نوبهار به شهریور آورد نابرده مهر سر بگریبان شب هنوز شب،صدهزار مه ز گریبان بر آورد موج پرند و جنبش دریای پرنیان از لطف و ناز لشکر غارتگر آورد سنگین شود بسینهٔ بیننده شور عشق واز شور عشق تفتگی آذر آورد …»
Post #353 1.73K

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

#پل_تجریش



هر گلشنی بهار ز گلبن بر آورد
تجریش،نوبهار به شهریور آورد

نابرده مهر سر بگریبان شب هنوز
شب،صدهزار مه ز گریبان بر آورد

موج پرند و جنبش دریای پرنیان
از لطف و ناز لشکر غارتگر آورد

سنگین شود بسینهٔ بیننده شور عشق
واز شور عشق تفتگی آذر آورد

بر شانه های عریان لرزد شکنج موی
بلور پاک،خرمن مشک تر آورد

وان شانه های عریان در حلقه های مشک
روز دگر ز پشت شب دیگر آورد

شب،جادوئی شود که زمان تا زمان به سحر
خورشید ها زدامن مغرب در آورد

جنبد نسیم و ریزد برروی عاشقان
آن سوزشی که ریختن اخگر آورد

پیچد بعمد و ناز بدامان دلبران
بالا کشیده دامن،بالاتر آورد

ویشان بناز و عمد سپارند دامنش
تا کام عشق از تن سیمین،بر آورد

بر زانوان برهنه،جنبیدن پرند
شاهد به بیگناهی اسکندر آورد

برساقهای سیمین لغزنده پرنیان
لفظی شود که معنی افسونگر آورد

گردد به دیده مردمک چشم در بدر
یک جان به ارمغان کدام اختر آورد

سوسن اگر شود تن و گردد همه زبان
وصف کدام لاله و سیسنبر آورد

دل بال و پر بهم زند و لرزد از نشاط
چون جوجه ای که لرزه بر مادر آورد

بیچاره آنکسی که ندانسته شامگاه
دیوانه وار روی بدین لشکر آورد

نازم نسیم را که در این گیر و دار حسن
گفتارهای شیرین از شکر آورد

وز اشکها و عشوه گریها و خنده ها
پیغامهای تازهٔ جانپرور آورد

گه بوسه ای رباید دزدانه از لبی
وآن بوسه را به تحفه بر دلبر آورد

گه با فریب دزدد اشکی ز مژه ای
تا چون رسد به باغ گلی گوهر آورد

دلها به سینه ها بتپد چون کبوتران
هرگه که باد بوی گل از معبر آورد

فرخنده آن دلى كه بدو جنبش نسیم
راز و نیاز پاک از آن منظر آورد

خواند ز شور طرفه گلی داستان وصل
جانی از آن حدیث بشور و شر آورد

لیکن بگوش جان من از آنزمان که مرد
پیغامهای عشق از آن دختر آورد

من نرم نرم سوزم و سازم به انتظار
تا صبح،مژده زآمدن محشر آورد



1324/5/12 تهران



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها




@drmhamidi
Post #349 2.43K
Audio
شعر و صدای دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی

قصاید


بشنوید و لذت ببرید


@drmhamidi
Post #347 2.41K
Audio
شعر و صدای دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی


قطعات کوتاه و غزل‌ها


بشنوید و لذت ببرید


@drmhamidi
Post #344 2.42K

Forwarded from مهدی حمیدی شیرازی

#آیاهنوزهم ...؟!


دیدم ترا و چشم بدت دور،جانیا
در دلبری هنوز گل و ارغوانیا

اول که دیدمت نتوانستمت شناخت
زیرا ندیده ام گل رویت زمانیا

آن روزها که عشق تو میسوخت جان من
بودی گلی نخورده نهیب خزانیا

بگذشته با کرشمه ز سر حد کودکی
آهسته میشدی که نمائی جوانیا

می ریخت چون بدوش تو آن رشته های ناز
بیننده ای نبود که یابد امانیا

بودی فرشته ای ز لطافت که عقل من
باور نداشت اینکه پذیری مکانیا

بشکفته داشتی دو رخ تازه چون دو گل
افراشته ز مژه بر آن سایبانیا

وان ساق و زانوان چه فسونها که ساختند
در زیر موجهای تنک پرنیانیا

این نکته کس نداند و پیش تو روشن است
گر داشتم زعشق تو شور و فغانیا

***

امروز سالها شده زان عهد،نازنین
ما گشته ایم و بر سر ما آسمانیا

بگذشته فرودین ها زان فرودین عمر
کم کم بگل وزید دم مهرگانیا

نشناختم گرت به نخستین نگاه خویش
حق ناشناس مردم پستم ندانیا

تا گرم شد دلم ز همان آتشین نظر
یاد آمدم که ای گل زیبا همانیا

خواندم از آن نگاه،که کردی سوال تو
دادم جواب،اگر بتوانی بخوانیا

فریاد از آن دو چشم که پرسد ز حال من
فرخ لبی که بسته و دارد بیانیا

ای آفتاب عمر من،ای ماه نازنین
با جانشین بلبل گویا چسانیا؟

من با گلی که جای تو بشکفت خوشدلم
زآن پس که کشت غیر تو ام پهلوانیا

تو نیز اگر چه هیچ نماندی بکام من
ای مهربان بکام دل خود بمانیا

با آنکه روزگار به تاراج حسن توست
بینم همان بهار و همان بوستانیا

هرچند دلبری و دل آرا هنوز هم

لیکن بگو که با من...

آیا...؟!

هنوز هم...؟!



#حمیدی_شیرازی
#قصیده_ها
#اشک_معشوق


@drmhamidi
Post #342 2.02K
سخنرانی دکتر حمیدیdrhamidi@کانال تلگرام دکتر حمیدی<unknown>
سخنرانی دکتر #حمیدی_شیرازی در باب "شعر جاویدان"👌👌👌


سخنرانی بی نظیر دکتر مهدی #حمیدی_شیرازی ، این سخنرانی علمی، برای دوستان علاقمند به ادبیات فارسی ، شعرا ، منتقدین و... بسیار مفید و سودمند خواهد بود.





@drmhamidi
Post #341
مهدی حمیدی شیرازی pinned «آمد برم رمیده چو آهویی زی آدمی ز غرش شیر آید گفت آمدم که چشم توام این بار چندان کند نگاه که سیر آید یک امشبی هر آنچه دلت خواهد بنگر به روشنایی مهتابم لیکن بدان که چون گذرد امشب دیگر شبان نبینی جز خوابم از این سخن جهان به سرم چرخید گفتی دگر ز عمر زمانم نیست…»
Post #340 2.38K
آمد برم رمیده چو آهویی
زی آدمی ز غرش شیر آید
گفت آمدم که چشم توام این بار
چندان کند نگاه که سیر آید

یک امشبی هر آنچه دلت خواهد
بنگر به روشنایی مهتابم
لیکن بدان که چون گذرد امشب
دیگر شبان نبینی جز خوابم

از این سخن جهان به سرم چرخید
گفتی دگر ز عمر زمانم نیست
وین دم که میزدم به هوای او
فردا دم سپیده دمانم نیست

بازم به گوش دل به نهان کس گفت
خلقی به گیر و دارت آویزند!
یک امشبی به دار فنا خوش باش
فردا سحر که دارت آویزند!

دستش بگیر و روی به صحرا کن
با عشق چیست شوی و زن و فرزند
اینها که راز عشق نمی دانند
قرآن به گوش خر کنی و پازند

این موریانه ها چه ثمر دارند؟
عمر تو می خورند و بنای او
دستش اگر بگیری و بگریزی
نه او بد آیدش نه خدای او

آن کوه را ببین که درآنجا ،دور
سر زیر برف کرده و استاده است
پایش به دامن ده زیبائیست
کز بهر زندگانی آماده است

آنجا برو به سایه جنگل ها
چون سایه باش هر دم دنبالش
هر مرغ عاشقی که به شهر آید
باید که بشکنند پر و بالش

ده سال روز آمد و شب آمد
صبح بهار و شام زمستان شد
گاهی زمان مستی هشیاران
گه روز هوشیاری مستان شد

آخر چه دیده اید شما هر دو
زین روزهای مستی و هشیاری؟
جز روزها دویدن و جان کندن
جز شام ها نخفتن و بیداری؟

ای مرد، این که پیش تو استاده است
ده سال نظم و نثر و پریشانیست
یک امشبیست پیش تو-میگوید-
یک امشبیست ،امشب ،فردا نیست

مرغ رمیده را که به دست افتاد
دانا به رایگان ندهد از دست
فردا دگر کجای جهان یابی
این مرغ را که پیش تو امشب هست؟!

در لحظه ای به صحن خیال من
صدها هزار فکر کند بازی
تا باز آیم از سفر اندوه
بینمش گرم مستی و هشیاری

نور سپید ماه از آن بالا
لغزیده لای خرمن گیسویش
من خشمگین که ماه تند زان دور
چون عنکبوت پیری بر مویش

وان مژه سیه که به خون تشنه است
بر روی گونه هاش زده سایه
گویی کسی نوشته برآن رخسار
شادی خانه ، محنت همسایه

هر دم نسیم سردی برخیزد
بوی گلی ازو به مشام آرد
وین فکر در دماغ شود پیدا
کای خرم آنکه با تو به شام آرد

انگشت نور بر رخ چون ماهش
پاشیده نرم ، سایه و روشن ها
وان سایه ها و روشن ها گوید
بیچاره گل ، خزان زده گلشن ها

می لرزد از نسیم شبانگاهی
دنباله های گیسو بر دوشش
در ماهتاب ، نرم فرو رفته
گویی گرفته ماه در آغوشش

از پشت تار نازک ابریشم
بر زانویش بلندی و پستی هاست
چون پا به روی پای بیاندازد
در زانوانش معنی هستی هاست

او گرم حرف و من ز سر مستی
گرم نگاه و گرم تماشایش
تا این زمان چه گفته نمی دانم
گوشم شنیده است از اینجایش:

میخواستم-چه روز دل افروزی-
آن روز های خوب دبیرستان
کان خانه را-همان که تو می دانی-
از برگ گل بسازم چون بستان

ای کاشکی شبی پدرم می دید
معنای حرف دل به پدر دادن
یا روز آنکه شوی دگر خواهد
او را به دست شوی دگر دادن

دانی که تا دل تو نیازارم
از دل چه بارهای گران بردم
وین روز ها و شب ها از اندوه
جانم گداخت ، نصف شدم ،مردم

تا آیمت که بینم و بر گردم
جانم ز بیم ، آهن تابیده است
وان کودکی که مادر می خواهد
مادر ندیده رفته و خوابیده است

هر چند من ز هیچ نمی ترسم
آنرا که هیچ نیست هراسان نیست
وین زندگی به دیده من هیچ است
با هیچ ، زندگانی آسان نیست

حرف دل من و تو درین دنیا
دانی که خود تمام نخواهد شد
وین دیدن شبانه و دزدانه
جز ورو خاص و عام نخواهد شد

اکنون بیا به عاشقی و پاکی
در جان عشق شور و شر اندازیم
یعنی که وعده دگر خود را
دیگر به عالم دگر اندازیم

چشم سیاهش از اثر اندوه
با اشک پر ستاره و غمگین است
با من به بی زبانی می گوید
کاین بار زندگانی سنگین است



من بی خودم ز خویش و نمی دانم
کاین شام را چگونه سحر کردم
لیکن دو چشم خسته من می گفت
رویش به اشک شستم و تر کردم



#حمیدی_شیرازی
#چارپاره_ها


@drmhamidi
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →