برای دخترِ نداشتهام
چو بر رخش اندیشه زین میگذارم
قدم در بهشت برین میگذارم
بروی زمین میکشم آسمانی
همه کارها بر زمین میگذارم
بتی مینشانم چو ماهی برابر
در او مستی فرودین میگذارم
رخی تازه میسازم از تابش گل
بر او جای صد آفرین میگذارم
چو شیرین مهی مینگارم ز نازی
به بانگش دم رامتین میگذارم
دو بازوی سیمینه میبخشم او را
کزان داغ بر یاسمین میگذارم
تنش از پی عشق و افسونفروشی
به زربفت ابریشمین میگذارم
بر آن عاجگون گردن فتنهسازش
گهرهای پاک ثمین میگذارم
بدو میسپارم دو چشم سیهدل
در آن آفت عقل و دین میگذارم
بدانسان که میدانم اندر نگاهش
جگردوزی دلنشین میگذارم
در آن دیدن و جستن و راهرفتن
فسونهای آهوی چین میگذارم
در آن سایهافکنده مژگان مشکین
هویدا ضلال مبین میگذارم
در آن شکّرینخندهی روحپرور
صفائی چو ماء مَعین میگذارم
به دو شانه میریزمش بار گیسو
در آن تا دلم خواست چین میگذارم
وزان گیسوی تا کمر تابخورده
کمند بلا در کمین میگذارم
ز دانستنی تا بدانجا که دانم
به پیشش قصار و گزین میگذارم
به تعلیمش اندر هنرهای زیبا
هنرپیشگان مهین میگذارم
پس آنگه بگرد چنین آفتابی
ز عفت حصاری حصین میگذارم
در آن پرنیانیتن نازپرور
دل جبرئیل امین میگذارم
بهنگام پیری ز نو پابپایش
قدم در شهور و سنین میگذارم
ره رفته بار دگر مینوردم
دگرباره چین از جبین میگذارم
ز چشمان او آب و رنگ بهاران
به چهر خزان حزین میگذارم
نظرهای مستانهی کودکی را
در این دیدهی ژرفبین میگذارم
چو روز جوانی شد و گاه مستی
بنا را به عقل متین میگذارم
به انبوه خواهشگر و خواستگاران
چو دیوانگان تیغ کین میگذارم
نه در حلقهای مینشانم نگینش
نه نام کسش بر نگین میگذارم
بدین واپسین شادی زندگانی
به شادی شب واپسین میگذارم
دم آخرین آخرین بوسهها را
به رخسار سروی چنین میگذارم
چو پر زد سوی آسمان مرغ جانم
بهشتی بروی زمین میگذارم
وگر ماند از من چنین نازنینی
چو او نام او نازنین میگذارم
#قصیده_ها
#حمیدی_شیرازی
@drmhamidi
Post #358
2.19K