TGViewer
Channel Public Channel
دفتر فَرَّهی || مهری بهفر

دفتر فَرَّهی || مهری بهفر

@daftarefarrahi

یادداشت‌های مهری بهفر دربارهٔ شاهنامه و ذیل شاهنامه

نقل مطالب فقط با ذکر نشانی کانال بلامانع است.
Subscribers
1.89K
Photos
34
Videos
6
Links
81
Recent Posts 20 shown
Post #183 1.77K
اندر بابِ موجوداتِ قائم‌به‌غوغا
در فضای مجازی


موجوداتِ قائم‌به‌غوغا پهلوان‌پنبه‌هایی باشند طفیلیِ سخنِ دیگران.
موجودیتِ اینان قائم به غوغاساختن و هیاهوبه‌راه‌انداختن باشد.
اینان در میدانِ موضوعی که عَلَمِ هو و جنجالَش را به آسمان افرازنَد، هیچ نقدینه و موجودی ندارند، نه مطلب چاپ‌شده‌ای، نه پیشینه‌ای در آن وادی، نه گفته‌ای که از پژوهش و بردباری برآید و نه سخنی که بر ریشهٔ اندیشه‌‌‌ بایستد.

پس چه کنند؟ و چگونه روی موجودیت بینند؟

اینان به‌ناچار برای ثبتِ موجودیتِ خویش طفیلیِ سخنِ دیگران شَوَند و از هر بهانه‌ای که بجویند از جای بَرجَهَند و رگ‌های گردن قوی کنند، دوربینِ گوشی را به سوی دهان خود گیرند، ژاژ خایند و از خود فیلم بردارند و منتشر سازند تا معلوم کنند که از سروتهِ داستانی که طفیلی‌اش شده‌اند، هیچ ندانند، بعد بروند و باز لابه‌لای بی‌کاری و بی‌بَروباری خود گم گردند تا رزقِ مَقسوم‌شان باز از گفته‌و‌نکتهٔ دیگران برسد و دستاویزی نو از آسمان در کاسه‌شان اُفتَد و نوبتی دیگر سر برآرند و کرّتی دیگر به لطف سخنی دیگر خودی بنمایند.

در مقابل پهلوان‌پنبهٔ قائم‌به‌غوغا، پهلوان حقیقی آن باشد که فردوسی در وصفِ بزرگترین‌شان در شاهنامه چه خوش گفته است که:

هنرمند و بیدار و "خامش" تویی
که پروردگار سیاوش تویی

و فردوسی کسی را خامش، در مقابل غوغایی و غوغاسالار، گوید که در عرصه‌ای که اهلِ آن است، کاری دارد و باری بردارد، بی‌سروصدا و هیاهو و غوغا. و گفتارش از کردارش خیزد و سخنَش از کوششَش برآید.
و این رسمِ خداوندانِ هوش و خرد باشد.


پی‌نوشت:

پهلوان حقیقی که شاهنامه به ما می‌شناساند چون "هنرمند" و "بیدار" است، "خامش" و کاری و غیرِ غوغایی تواند بود یا به دلیل خامش و غیرِ غوغاطلب‌بودنَش به کاری می‌رسد و به هنر و بیداری و بینش دست می‌یابد؟

پاسخ هر کدام هم که باشد یک چیز محرز و مسلّم است:
هنرمندی و بیداری به خامشی و بی‌سروصدایی و غیرِ غوغاطلب و غیرِ هوچی‌بودن گره خورده است، کسی که از هنر و بیداری (= هوشیاری و بینش و بصیرت) برخوردار است، از خامشی هم بهره دارد و کسی که از خامشی نابرخوردار است، از هنر و بیداری نیز به‌دور است.

https://t.me/daftarefarrahi
Post #182 1.1K
برای شرکت در برنامه فردا موسسه مبلغ بسیار کمی تعیین کرده جهت اینکه چرخش بچرخد.

اگر مایل به شرکت هستید و این پرداخت برایتان سخت است، به من پیام بدهید.
Post #181 1.49K
"از چشم‌انداز سیمرغ"

گفتاری درباره تقویت ریشه‌های امیدواری در کودکان

درآمد:
از آنجا که ما بزرگسالان به معانی مختلف ریشه‌‌ٔ کودکان، و البته ریشهٔ امیدواری یاناامیدی‌شان هستیم، پس تقویتِ ریشه‌های امیدواری در کودکان مشخصاً یعنی تقویت امیدواری در خودمان.
اگرچه این موضوع نوعاً زمینهٔ مطالعهٔ روان‌شناسی و علوم تربیتی و از این‌دست رشته‌ها به شمار می‌رود، و عموماً متخصصان این زمینه‌ها در این‌باره سخن می‌گویند و تحقیق و توصیه می‌کنند، این بار این مقوله را از چشم‌انداز سیمرغ، یعنی از حیث ضرورت پیوند با ادبیات ایران، بنگریم.

این گفتار را در صفحه گوگل میت موسسه کودکان دنیا تقدیم می‌کنم.

زمان برگزاری چهارشنبه ۲۸ مرداد، ساعت ۱۸ است.

در اینجا شیوه ثبت نام را می‌توانید ببینید:
https://www.instagram.com/p/DcAashPoUDL/?igsh=aHJjOW9mdnV5Y2li




https://t.me/daftarefarrahi
Post #179 4.3K
سوگ‌های در هم سرشته

اگر شما هم فکر می‌کنید ادبیات زندگی است، و در عزا و سوگ، و در شادی و جشن، و در جنگ و صلح تعطیلی برنمی‌دارد، و آن‌قدر جدی است که معنابخشِ همهٔ اینها تواند بود، بیایید آخرین سطرهای داستان کوتاه "شب سهراب‌کشان"،  نوشتهٔ بیژن نجدی، را با هم بخوانیم و ببینم نجدی چه‌ هنرمندانه در تاریکخانه‌ی روایتش چند سوگ بزرگ شاهنامه را بستر سوگ دو شخصیتِ داستانش ساخته، و این سوگ‌های در هم سرشته را بر روی  یک نگاتیو  ظاهر کرده و در یک قاب قرار داده است، و با این کار٘ جوهرهٔ معناییِ سوگ‌های شاهنامه را ـ با معانی کنایی و نمادینشان ـ به سوگ سید (نقال) و مرتضی (پسر نوجوان کر و لالی در روستایی در شمال ایران) پیوند زده و با این پیوند، چه دریافت خاص و فهم ژرفی را پدید آورده است:


"اسفندیار بی‌آنکه نیزه را از چشمش بیرون کشد سوار اسب شد، سهراب با همان دشنهٔ فرورفته در استخوان دنده‌اش اسب را زین کرد و سوار بر اسب آنقدر استخر را دور زد تا سیاوش، چشم از خونِ ریخته زیر پاهایش بردارد و پیشاپیش اسب از تاریکی پشت پلکانهای طوس بیرون آید. همه منتظر ماندند تا پیرمرد پیدایش شود، همینکه رستم با موهای سفید که تا وسط سرش ریخته بود، با ریش شانه نکرده،  رسید، آنها از اسب پیاده شدند.
رستم خستگی‌اش را روی رکاب باره‌اش گذاشت. آنها کمک کردند تا پیرمرد سوار شود. اینطرف آرارات آنها اسبهاشان را به درختان سپیدار بستند و زره‌هایشان را از سینه برداشتند و روی زین گذاشتند، پاپوش‌ها را از رکاب‌ اسبها آویزان کردند و لخت به درون قهوه‌خانه رفتند.
از پنجرهٔ قهوه‌خانه بوی قند سوخته می‌آمد، سرداران یک جسد زغال‌شده و چند تکه استخوان را بیرون آوردند و پرده‌ای را که نسوخته بود. صفر رفت و نردبان وسط حیاطش را آورد، یک نفر سوزنی آورد و روی نردبان پهن کرد و جسد سید را روی سوزنی گذاشتند و بردند.
مرتضی هم سوخته بود. زیرا دیگر بین مردم نبود و دیگر نمی‌توانست حرف بزند. شب روی باران آهسته‌ای خودش را به اذان می‌زد، سرداران روی برهنگی خیس پوستشان دوباره زره پوشیدند. پیرمرد پرده را روی گردن اسبش انداخت. آنها در راهی که تا طوس زیر اسب داشتند به پشت ننگریستند و گریستند."*


٭ شب سهراب‌کشان، از مجموعه‌داستان یوزپلنگانی که با من دویده‌اند، نشر مرکز، چاپ اول ۱۳۷۳.

https://t.me/daftarefarrahi
Post #178 4.64K
"آری وی ما همه را آینه‌داری کرد!"

(بیضایی ۱۳۸۶، سهراب‌کشی، ۸۲)


"داغ در دل ایران شد!
رستم شکست، و با شکستنِ وی، شکست پیروز آمد"
(همان، ۹۶)



به موازاتِ تفسیر و تحلیل‌های متعارفِ شاهکارهای ادبی، در قالبِ رساله و مقالهٔ دانشگاهی و انواع جستار و نوشتار، شکلی از تفسیر وجود دارد که از بطنِ اثرِ ادبیِ کهن، و با برگرفتنِ اجزاء و عناصرِ خاصِ همان متنِ مادرْ به هیأتِ اثرِ هنریِ دیگری زاده می‌شود. این اثر هنری دوم که همچون اصله‌ و نهالی از متنِ اصلیِ اول ریشه‌ می‌دواند این امکان را فراهم می‌آورد که بتوانیم متن کهن را از ورای فهمِ هنرمندی خاص در عصر و زمانه‌ای دیگر بنگریم، و تفسیرِ منحصربه‌فرد او را درآمیخته به نسوجِ اثری هنری درک کنیم. این هنرِ نوبنیاد را می‌توان تفسیری در کالبَدِ هنر یا هنری در تفسیرِ اثرِ مادر شمرد. آثار هنری‌ای که مفسّرِ متنی کهن‌اند و از دلِ آن برآمده‌اند فهم خاص خود را در بازسازی خلاقانهٔ موقعیت‌ها و شخصیت‌ها به دست می‌دهند که طبعاً از حیث کارکرد و قابلیت‌ با صورت‌های متعارفِ تفسیر و تحلیل متون تفاوت دارند.
نمایشنامه‌ها و فیلمنامه‌هایِ پیوسته‌به‌شاهنامهٔ بهرام بیضایی از این قبیل‌اند: آثار هنری‌ای که با بازآفرینی موقعیت‌ها و شخصیت‌ها و زیرساخت‌های روایت، فهمی مخصوص‌به‌خود از ساختِ مرکزیِ معنایِ آن به دست می‌دهند و چهره‌ای بازپردازی شده و غریبه‌آشنا از شخصیت‌ها، گفته‌ها و کاروکردارها و انگیزه‌هایشان، و مآلاً از ماجراها و رخدادها فراهم می‌آورند که حاصل خلق و کشف و بینش است، بی‌آنکه از دانش و تحقیق و تتبّع بی‌بهره باشد.
از معروف‌ترینِ این دست آثارِ بهرام بیضایی می‌توان به سهراب‌کشی، سیاوش‌خوانی و مرگ یزدگرد اشاره کرد، و همین‌طور فیلمنامهٔ دیباچه‌ی نوین شاهنامه که بازآفرینیِ هنریِ شخصیت و زندگی و زمانهٔ فردوسی است در آینهٔ ذهن و ضمیر بیضایی.
فیلمنامهٔ دیباچه‌ی نوین شاهنامه ترکیب سادهٔ مواد و مصالحِ اندکِ آمیخته‌به‌افسانه نیست که از چهارمقاله و مقدمهٔ بایسنغری و دیگر دیباچه‌های شاهنامه حاصل آمده باشد. گذشته از غور در منابعِ موجودْ دیباچهٔ نوین شاهنامه نوین‌بودنَش را از مکاشفهٔ بیضایی، و دیدارش با فردوسی در چهارراهِ بعد از خیابانی که سند و منبعِ مُتقَن به پایان می‌رسد، و درک خلاقانه و شهودِ هنرمندانه به حرکت درمی‌آید گرفته است.
بیضایی در سهراب‌کُشی قطعه‌های گفته‌های شخصیت‌های مختلف را برای شکل دادن به این تصویر بزرگ یا این فهم از ماجرا خلق کرده است که رستم رستم را کشت و سهراب سهراب را. سهراب در جنگِ با رستم، با پیری خود در جدال شد، و  رستمْ جوانیِ خود را به کامِ مرگ فرستاد. سهراب پیری خود، پدر خود، را دید ولی بدان نرسید. رستم جوانی خود، فرزند خود، را بازیافت ولی به دست خود تباه ساخت.

توس            گویی رستمِ جوان
                 با پیری وی رُخ به رُخ شده!    
                         (۱۳۸۶، روشنگران، ۲۹)

افراسیاب    این دو را به جنگ انداز؛
                 هریک آن یک را کُشت،
                 هر دو را کُشته! (همان، ۳۳)

گودرز         بنگرید به رستمِ جوان که    
                بر  خاک اوفتاده است،
               سُهراب پیر بر سرِ وِی مویه می‌کُنَد!         
  ‌   ‌            (همان ۳۸)

رستم        پنداشتی بر پور اشک
              می‌باری، پیلتن!
             نه - اوست که بر تو می‌گرید؛
            بر این که تویی!
            بدین که پیری چه آسان جوانی‌ات
              را کُشت (همان، ۸۲)

https://t.me/daftarefarrahi
Post #177 2.95K
معروف است که هنرمندان نمی‌میرند، فقط ادای مردن درمی‌آورند. آنها در آثارشان زنده‌اند.
بهرام بیضایی در ۶۵ کتاب چاپ‌شده‌اش، در باشو غریبه کوچک، در رگبار، در مسافران و... حیّ و حاضر و با آن صدای ماندگار نافذش با ما در سخن است.



https://t.me/daftarefarrahi
Post #172 2.54K

Forwarded from رود

درگذشت آقای کامران فانی٭ را به کتاب‌خوان‌ها، کتابدارها، کتاب‌فروش‌ها و هرکس که به هر شکل و نسبتی با کتاب و اهل کتاب در مراوده است تسلیت می‌گوییم.

تحریریه نشریه رود


*برای آقای کامران فانی هیچ توصیفی که بتواند معرّفِ آثار و مجموعهٔ گستردهٔ کارهای او در عرصهٔ فرهنگ و کتاب، و فرهنگِ کتاب‌ باشد نیافتیم، که این نیز تأسف دیگریست.
Post #171 3.44K
دفتر فَرَّهی || مهری بهفر صورت صحیح و اصلیِ بیت تحریف‌شده این است: نباشد به ایران تن من مباد/چنین دارم از موبد پاک یاد صورت تحریف‌شدهٔ بیت نیز که بر سر زبان‌هاست. افزون‌بر دستنویس‌های شاهنامه* چاپ وولّرس (۱۸۷۷م. برابر با ۱۲۹۴ق. در لیدن، جلد اول، ص ۴۸۵)، کلاله‌خاور ( ۱۳۱۲ ش.، ج. اول…
مقصودم از «روشنفکرانِ متنفر از ایران» ـ که در آخر این گفته👆🏻 بدان‌ها اشاره داشته‌ام ـ کسانی‌اند که نه فقط برای تبیینِ مفاهیم تاریخی کهن در ایران به الگویِ تکوینِ آنها در جوامع غربی اتکاء تامّ‌وتمام دارند، بلکه مرجع و مآبِ تبیین‌هایشان نیز متون نظری غربی است و مفاهیم تاریخی و جریان‌های سیاسی و اجتماعی را ـ اگر به زبان خوش شد که هیچ، وگرنه به ضرب و زورِ دلیل‌های علیل ـ در قالب و مدل غربی گنجانده و بر پایهٔ پیدایش و شکل‌گیریِ آن پدیده‌ها در جوامع غربی تحلیل می‌کنند و قرار گرفتنِ چیزی بیرون از آن روندها و فرایندهای غربی را متصوّر نیستند.
این روشنفکرانِ ایرانیِ متنفر از ایران، خواه از بَری بودنِشان از ایران بی‌خبر باشند خواه باخبر بوده و گرایش خود را زیر پوششِ تحلیلِ علمیِ بی‌طرف پنهان کنند، به‌همان‌اندازه که عمیقاً مجذوب غربند از ایران متنفرند. و با آنکه ادعا دارند در تبیین تاریخ یا مسائل جامعه‌شناختی و فرهنگی، نه خوب و بدِ آن، که عینیات را مبنای تحلیل قرار می‌دهند، اما با معیاری دوگانه هر تباهی و بدیِ منحصربه‌فردی را دربارهٔ ایران مشتاقانه بر‌کشیده، با آب و تاب مطرح می‌کنند، و در مقابل آن، اگر تجربهٔ تاریخی منحصربه‌فردِ برجسته و خجسته‌ای بنابه دلایل مختلف در ایران رقم خورده باشد، می‌کوشند به ما بگویند آنچه بنابر شواهد متعدد وجود داشته است، و ما آن را به‌معاینه در متون می‌بینیم، و بیرون از متون نیز برایمان ملموس است و درکی درونی از آن داریم، همانی نیست که می‌شناسیمَش.
برای مثال، اگر مبدأ نگرش وطن‌گرایانه، و علل و عواملِ پدیداریِ آن در غربْ متأخر، و سیر آن متفاوت، و محمولِ ایدئولوژی‌های سیاسی معاصر بوده و شکل و ترتیب و زمینهٔ دیگری داشته است، پس در ایران نیز قضایا باید ماهیتاً درست به همان شکل و معنی رخ نموده و پیش رفته باشد، و درک ایران به‌مثابه عاملِ هویت‌بخشِ جمعی در این سرزمین و آگاهی بدان، لزوماً باید با دولت ـ ملت (nation-state) در عصر حاضر آغاز شده باشد، و مفهوم ایرانی بودن نیز جدید است، چون مابه‌ازاهای غربیِ آن متأخرند.

https://t.me/daftarefarrahi
Telegram دفتر فَرَّهی || مهری بهفر یادداشت‌های مهری بهفر دربارهٔ شاهنامه و ذیل شاهنامه نقل مطالب فقط با ذکر نشانی کانال بلامانع است.
Post #170 3.17K
صورت صحیح و اصلیِ بیت تحریف‌شده این است:
نباشد به ایران تن من مباد/چنین دارم از موبد پاک یاد
صورت تحریف‌شدهٔ بیت نیز که بر سر زبان‌هاست.
افزون‌بر دستنویس‌های شاهنامه* چاپ وولّرس (۱۸۷۷م. برابر با ۱۲۹۴ق. در لیدن، جلد اول، ص ۴۸۵)، کلاله‌خاور ( ۱۳۱۲ ش.، ج. اول ص ۳۸۳)، بروخیم ( ۱۳۱۵ ش. بنابر چاپ ووّلرس و مقابله با نسخ خطی دیگر، ج. دوم ص ۴۸۵)، ترنر ماکان (۱۸۲۹م. در هند که دبیرسیاقی در ۱۳۳۵ آن را با مقابله با نسخ و چاپ‌های دیگر در ایران بازچاپ کرد،‌ ج. اول، ص۱۲۰)، مسکو (۱۹۶۶ م. ج. دوم، ص۲۱۹)، خالقی مطلق (۱۳۷۱ ش.، ج. دوم، ص ۱۶۶)، قریب ـ بهبودی (۱۳۷۳ ش.، ج. اول، ص ۳۳۶) و جیحونی (۱۳۷۹ ش.، ج. اول، ص ۳۴۷) همه به پیروی از دستنویس‌ها، صورت اصیل و صحیح بیت را ـ که در بالا ذکر شده است ـ آورده‌اند.
در جستار «رقم مغلطه بر دفتر دانش» به چرایی و چندوچونِ دستکاری در این بیت ـ که در ابتدای دههٔ ۱۳۲۰ صورت گرفت ـ پرداخته‌ام و آن را همزمان با انتشارش در کتاب نقش پراکنده در این جا تقدیمتان خواهم کرد.


ــــــــــــــــــــ
*بجز دو دستنویس، که آن دو نیز به‌ صورت صحیحِ بیت نزدیک، و از شکل تحریف‌شده ‌دورند.

@daftarefarrahi
Post #169 4.9K
بسی راه دشوار بگذاشتیم
بسی دشمن از پیش برداشتیم
شاهنامهٔ فردوسی


این یادداشت را تقدیم می‌کنم به مجید انتظامی
به پاس سمفونی حماسهٔ خرمشهرش

مهری بهفر

ایمان افسریان از من خواسته است برای انتشار در صفحهٔ حرفه‌هنرمند از ایران بنویسم. هرچه گرداگردش گشتم، یا به بیانِ دقیق‌تر هرچه دورش گشتم، بیشتر معلومم شد که «همانا که آسان نیاید به دست». این بیت مولانا، که در حین دست و پا زدن برای نوشتن از ایران، در ذهنم می‌چرخید،‌ سخت وصف حال آمد:
گر بگویم قیمت آن ممتنع/من بسوزم، هم بسوزد مستمع
پس به نظرم رسید اگر شخصی‌تر و غیر مستقیم‌تر بنویسم، شاید از عهده برآیم.

***

نمی‌‌دانم آدم چطور و بنابر چه انتخابِ نامعلومی از میان ریز و درشتْ اتفاق‌هایی که به نحوی شاهدش بوده، به چنگکِ سرکجِ یک رویدادِ خاص گیر می‌کند یا آن رویداد برایش حُکمِ نوعی قلّاب پیدا می‌کند. شاید آن رویدادِ خاصْ چیزی را در درونِ خودِ آدم شِکار یا آشکار می‌کند و ربط و پیوندی میانِ خودِ فرد و چیزی درونی را برملا می‌سازد و در پیِ آن، آدم راهِ‌ معمولِ قبل از رویداد را، بی‌آنکه به آن آگاه باشد، وامی‌نهد و از راهی می‌رود که بعدها باید خیلی جست‌وجو کند تا بفهمد سرآغازِ باز شدنِ آن مسیر از کی و کجا بوده و سرنخِ انگیزه‌هایش را چه داستانی به دست داشته است.

آبان ۱۳۵۹ بود. انگار چهارم آبان بود، شاید هم پنجم بود. خود آن واقعهٔ بد در چهارم آبان، بعد از ۳۴ روز جنگِ سخت به انجام رسیده بود، اما نمی‌دانم خبرش همان روز اعلام شد یا فردایش. کلاس سوم ابتدایی بودم. با چشم‌های بسته، مست خواب نشسته بودم سر سفرهٔ صبحانه. رادیو روشن بود. زمان اخبار صبحگاهی بود. مدتی بود خرمشهر خونین‌شهر نامیده می‌شد، بس که خون به پای هر وجب خاکش ریخته شده بود. گویندهٔ خبر با صدایی بغض‌آلود خبرِ سقوطِ خرمشهر را اعلام کرد. صدای تق و توقِ قاشق‌چای‌خوری‌ها، که گویی می‌خواست نه شکر که سنگ را در استکان‌ها حل کند، بند آمد و لقمه‌ راه گلو را بست. هیچ‌کس حرفی نزد، نه آه و افسوس و اشکی، نه لعن و نفرینی، هیچ. چیزی که اعلام شد خبر نبود، خودِ آوار بود، سقف خانه بود که رُمبیده بود.

۱۶۷ سال پیش از آن روزِ بد، در روزِ بد دیگری از ماه آبان، روز دومش، شهرهای بسیاری را رسماً از دست داده بودیم. آن روز این را نمی‌دانستم، اما داستانِ جنگ‌های جدایی را مختصر ولی مکرر شنیده بودم: جنگ‌های طولانی با روسیه که شهرهای گنجه، بادکوبه، قره‌باغ، خانات دربند، خانات تالش، شکّی، آبخاز، داغستان، شیروان، نخجوان، ایروان و ... را بنابر دو معاهده در یک بازهٔ زمانی چهارده‌ساله از ایران جدا کرده بود. وقتِ شنیدنِ داستانِ جان‌فرسای جداییِ شهرهای قفقاز سرِ جایم آرام نمی‌گرفتم و دائم خطِ سیرِ داستان را با سوال‌‌هایی که گویی می‌توانست نتیجهٔ آن جنگ‌ها را تغییر دهد می‌شکستم. و جواب می‌شنیدم که عباس‌میرزا و قشون ایران خوب جنگیدند، اما این جنگِ یک کشور با کشوری دیگر که نبود، دو به یک بودند: روسیه و بریتانیا یک طرف و ایرانی که می‌خواستند تکه‌پاره‌اش کنند طرف دیگر بود. بعد ۱۵۰ سال روسیه و بریتانیا با هم کنار آمده بودند؛ یکی زور به کار می‌بُرد و دیگری زر و تزویر؛ قرارشان این بود، طرز کارشان این بود...

کامل این مطلب در تارنمای مجلهٔ حرفه‌هنرمند منتشر شده است:

https://share.google/AHUafrM69poEvfVpe



https://t.me/daftarefarrahi
Post #166 2.89K
دفتر فَرَّهی || مهری بهفر در مواقع خطر به غیر از تن‌پناه روان‌پناه هم لازم است. برای پناهِ روانمان از گزند تشویش به ستونِ استوار شاهنامه تکیه زنیم که عمق و عمرِ پی‌های ستبرش در زمین ایران از چندهزاره برگذشته است. #شاهنامه #آرامش در فضای تشویش، با شاهنامه https://t.me/daftarefarrahi
بنا بود قصهٔ دخل و تصرف در یک بیت از «داستان رستم و سهراب» را ـ پس از این مقدمه‌ ـ بگویم، که به دلیل سرماخوردگی و قولی که برای نوشتن مطلبی داده بودم، به تأخیر افتاد.

عجالتاً پیوند (لینک) آن مطلب را که در تارنمای مجلهٔ حرفه‌هنرمند منتشر شده است و نوشته‌ای است شخصی دربارهٔ ایران و ربط و پیوند من با شاهنامه در فرستهٔ پسین به اشتراک می‌گذارم.
Post #165 5.47K
در مواقع خطر به غیر از تن‌پناه
روان‌پناه هم لازم است.

برای پناهِ روانمان از گزند تشویش به ستونِ استوار شاهنامه تکیه زنیم که عمق و عمرِ پی‌های ستبرش در زمین ایران از چندهزاره برگذشته است.

#شاهنامه
#آرامش در فضای تشویش، با شاهنامه

https://t.me/daftarefarrahi
Post #164 3.18K
Ey IranBanan
🎼 ای ایران...
غلامحسین بنان #بشنوید


ای دشمن! اَر تو سنگ خاره‌ای، من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم


▫️ترانه: حسین گل‌گلاب
▫️آهنگساز: روح‌الله خالقی


https://t.me/daftarefarrahi
Post #163 4.15K
برای به سر بردن در شاهنامه و دم زدن در حال ‌وهوای شاهنامه.
نوبت یکم:
بخش‌هایی از داستان پادشاهی زوتهماسب،
"پهلوانی دادن زال رستم را و طلب کردن اسب"

https://t.me/daftarefarrahi
Post #162
Channel photo updated
Post #158 4.17K
روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی مبارک باد!



سزای تو گر نیست چیزی که هست
بکوشیم و با آن بساییم دست


https://t.me/daftarefarrahi
Post #157 6.92K
دفتر هشتم منتشر شد.


به سر شد کنون قصهٔ یزدگرد
به روز سپندارمذ روز ارد

۲۵ اسفندماه روز پایان سرایش شاهنامه مبارک باد
Post #154 6.3K
«یکی درد و یکی درمان پسندد»

برخی راه‌های بزرگداشتِ فردوسیِ بزرگ و بهره‌هایی که از هریک می‌توان بُرد

مهری بهفر

آن که عظمت شاهنامه مجذوبش می‌کند، در تجلیل از شاهنامه و فردوسی سخن می‌راند.

آن‌ که شاهنامه را سپهرِ پهناورِ زمینه‌های تحقیقی و تحلیلی می‌بیند، در پیِ به‌ دست دادنِ دانسته‌هایی عالمانه و فاضلانه است که فرادستِ تحقیق‌ها و تحلیل‌های پیشین و الغاگرِ دریافت‌‌های متقدّم باشد.

آن‌ که شاهنامه را متنی برآمده از سنّتِ کهنِ روایی با کشش و توانشِ شگرفِ خوانده‌شدن و شنیده‌شدن می‌بیند، هرگاه که دست دهد، خواه در روز بزرگداشت فردوسی خواه در روزان و شبانِ دیگر سال، دل به متن می‌دهد و می‌گذارد روایت با شخصیت‌ها و نقش‌مایه‌ها و مضمون‌ها و معناهای متعددش نه‌فقط در ذهنِ او مَسکن گُزیند که دستمایهٔ تمثیلات و استعارات و کنایات و تشبیهاتی شود که به‌واسطهٔ آن‌ها جهان را به فهم خود درمی‌آورد. و از این راه، با زبان و معنی و تخیّلی که سده‌ها دست‌به‌دست گشته همدست می‌شود و از این راه، با فردوسی همدستی می‌کند و در خویشکاری او به قدرِ خود مشارکت می‌جوید و به سهم خود سهیم می‌شود.

آن‌کس که مخاطب تجلیل از مقام والای فردوسی است و پای گفت‌ونوشت‌های تجلیل‌آمیزِ انگیزشی می‌نشیند، «بلاغت» نصیب می‌برد.

آن‌کس که مخاطب تحلیل و تحقیق و افزودن‌بر دانسته‌هایش دربارهٔ شاهنامه و فردوسی است، «فرهیختگی و دانش» نصیب می‌برد.

آن‌ کس که مخاطب روایت است و دل به داستان‌ها می‌دهد، گذشته از لذت، «فرهنگ و بینش» نصیب می‌برد.

اما این بدان معناست که نمی‌توان به هرسهٔ این کارها پرداخت یا مخاطب هر سه‌شان بود؟ البته که می‌توان. اما آنچه اغلب دیده شده این است که اولی و دومی جای کنش و عملِ اصلی را ـ که همانا خواندن و شنیدن خود متن است ـ گرفته‌اند؛ چون ما در «زمانهٔ درباره‌ها» زندگی‌ می‌کنیم، در زمانه‌ای که دانستن «دربارهٔ» چیزها، از  تجربه و دریافتِ خودِ آن‌ها برتر است. و به‌سربردن در بطنِ متن و غوطه‌خوردن در آن و جذب اجزاء و عناصرِ آن ارج و قدری ندارد؛ چون دستاوردِ ملموس و معیّنی را به چشم نمی‌کشد؛ زیراکه وجهِ رواییِ فرهنگ همچون خودِ فرهنگ است که نه خصلتِ نمایشی دارد و نه خاصیتِ فضل‌فروشی و نه خوی‌وخیمِ مجادله و میدان‌داری، آرام‌آرام فرادست می‌آید و بی‌غوغا و صدا و ادعا ته‌نشین می‌شود. فرهنگ همچون فرهیختگی نیست که با نمایشِ دانسته‌ها و کاربردِ اصطلاحات و بیان دیدگاه‌ها و نظریه‌ها و جدل‌ و مجادله وجودِ خود را به سمع و نظر برساند و در قالب کلمات قابل عرضه و ارائه باشد.

پس شاید نیکو باشد که در روز بزرگداشت فردوسی به آنچه اصل است، اما به اقتضاء «زمانهٔ درباره‌ها» مورد غفلت قرار می‌گیرد، توجه کنیم و خلاف جهتِ روزبازار، به حد فرصت و استطاعت از چند بیت تا یک داستان شاهنامه را بخوانیم یا بشنویم و بشنوانیم.

https://t.me/daftarefarrahi
Telegram دفتر فَرَّهی || مهری بهفر یادداشت‌های مهری بهفر دربارهٔ شاهنامه و ذیل شاهنامه نقل مطالب فقط با ذکر نشانی کانال بلامانع است.
Post #149 7.15K
بزرگ‌داشت فردوسی
یعنی بزرگ‌داشتِ ایستادگیِ زمینه در برابرِ انهدامِ زمانه،
یعنی بزرگ‌داشتِ چیرگی یاد بر فراموشی و نسیان.




#روز بزرگداشت فردوسی _۲۵ اردیبهشت

https://t.me/daftarefarrahi
Older posts →

About this channel

How can I read @daftarefarrahi without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for دفتر فَرَّهی || مهری بهفر: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does دفتر فَرَّهی || مهری بهفر have?
دفتر فَرَّهی || مهری بهفر (@daftarefarrahi) has 1.89K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does دفتر فَرَّهی || مهری بهفر know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →