بسی راه دشوار بگذاشتیم
بسی دشمن از پیش برداشتیم
شاهنامهٔ فردوسی
این یادداشت را تقدیم میکنم به مجید انتظامی
به پاس سمفونی حماسهٔ خرمشهرش
مهری بهفر
ایمان افسریان از من خواسته است برای انتشار در صفحهٔ حرفههنرمند از ایران بنویسم. هرچه گرداگردش گشتم، یا به بیانِ دقیقتر هرچه دورش گشتم، بیشتر معلومم شد که «همانا که آسان نیاید به دست». این بیت مولانا، که در حین دست و پا زدن برای نوشتن از ایران، در ذهنم میچرخید، سخت وصف حال آمد:
گر بگویم قیمت آن ممتنع/من بسوزم، هم بسوزد مستمع
پس به نظرم رسید اگر شخصیتر و غیر مستقیمتر بنویسم، شاید از عهده برآیم.
***
نمیدانم آدم چطور و بنابر چه انتخابِ نامعلومی از میان ریز و درشتْ اتفاقهایی که به نحوی شاهدش بوده، به چنگکِ سرکجِ یک رویدادِ خاص گیر میکند یا آن رویداد برایش حُکمِ نوعی قلّاب پیدا میکند. شاید آن رویدادِ خاصْ چیزی را در درونِ خودِ آدم شِکار یا آشکار میکند و ربط و پیوندی میانِ خودِ فرد و چیزی درونی را برملا میسازد و در پیِ آن، آدم راهِ معمولِ قبل از رویداد را، بیآنکه به آن آگاه باشد، وامینهد و از راهی میرود که بعدها باید خیلی جستوجو کند تا بفهمد سرآغازِ باز شدنِ آن مسیر از کی و کجا بوده و سرنخِ انگیزههایش را چه داستانی به دست داشته است.
آبان ۱۳۵۹ بود. انگار چهارم آبان بود، شاید هم پنجم بود. خود آن واقعهٔ بد در چهارم آبان، بعد از ۳۴ روز جنگِ سخت به انجام رسیده بود، اما نمیدانم خبرش همان روز اعلام شد یا فردایش. کلاس سوم ابتدایی بودم. با چشمهای بسته، مست خواب نشسته بودم سر سفرهٔ صبحانه. رادیو روشن بود. زمان اخبار صبحگاهی بود. مدتی بود خرمشهر خونینشهر نامیده میشد، بس که خون به پای هر وجب خاکش ریخته شده بود. گویندهٔ خبر با صدایی بغضآلود خبرِ سقوطِ خرمشهر را اعلام کرد. صدای تق و توقِ قاشقچایخوریها، که گویی میخواست نه شکر که سنگ را در استکانها حل کند، بند آمد و لقمه راه گلو را بست. هیچکس حرفی نزد، نه آه و افسوس و اشکی، نه لعن و نفرینی، هیچ. چیزی که اعلام شد خبر نبود، خودِ آوار بود، سقف خانه بود که رُمبیده بود.
۱۶۷ سال پیش از آن روزِ بد، در روزِ بد دیگری از ماه آبان، روز دومش، شهرهای بسیاری را رسماً از دست داده بودیم. آن روز این را نمیدانستم، اما داستانِ جنگهای جدایی را مختصر ولی مکرر شنیده بودم: جنگهای طولانی با روسیه که شهرهای گنجه، بادکوبه، قرهباغ، خانات دربند، خانات تالش، شکّی، آبخاز، داغستان، شیروان، نخجوان، ایروان و ... را بنابر دو معاهده در یک بازهٔ زمانی چهاردهساله از ایران جدا کرده بود. وقتِ شنیدنِ داستانِ جانفرسای جداییِ شهرهای قفقاز سرِ جایم آرام نمیگرفتم و دائم خطِ سیرِ داستان را با سوالهایی که گویی میتوانست نتیجهٔ آن جنگها را تغییر دهد میشکستم. و جواب میشنیدم که عباسمیرزا و قشون ایران خوب جنگیدند، اما این جنگِ یک کشور با کشوری دیگر که نبود، دو به یک بودند: روسیه و بریتانیا یک طرف و ایرانی که میخواستند تکهپارهاش کنند طرف دیگر بود. بعد ۱۵۰ سال روسیه و بریتانیا با هم کنار آمده بودند؛ یکی زور به کار میبُرد و دیگری زر و تزویر؛ قرارشان این بود، طرز کارشان این بود...
کامل این مطلب در تارنمای مجلهٔ حرفههنرمند منتشر شده است:
https://share.google/AHUafrM69poEvfVpe
https://t.me/daftarefarrahi
Post #169
4.9K