🔵 تجربه (۲)
در قسمت قبل دیدیم که ذهن ما در پیشبینی آینده چندان بیخطا نیست؛ هم دوام هیجان خود را بیش از اندازه برآورد میکنیم و هم گاهی آینده را با «نسخه امروز» خود میسنجیم. اما این خطا وقتی درباره شادی و دستیابی به خواستهها صحبت میکنیم، شکل ملموستری پیدا میکند.
برای مثال، فردی را تصور کنید که سالها رؤیای خرید خانهای بزرگ را داشته و فکر میکند با رسیدن به آن، «واقعاً خوشبخت» خواهد شد. روز تحویل کلید، موجی از شادی را تجربه میکند؛ اما چند ماه بعد، خانه بخشی از زندگی روزمره شده و هزینهها، مسئولیتها و حتی یک همسایه ناسازگار وارد ماجرا شدهاند. خانه همان خانه است، اما تجربه زندگی در آن دیگر شبیه روز تحویل کلید نیست. ما اغلب شادیِ لحظه رسیدن را با کیفیت زندگیِ پس از رسیدن اشتباه میگیریم.
اما مسئله فقط پیشبینی نادرست دوام هیجان نیست. گاهی ما وضعیت فعلی خودمان را نیز بیش از اندازه به آینده منتقل میکنیم؛ پدیدهای که با عنوان Projection Bias شناخته میشود. جوان مجرد امروز با نیازها، اولویتها و تصویری که امروز از عشق، صمیمیت و خوشبختی دارد، میخواهد زندگی متأهلِ پنج یا ده سال بعد را تصور کند؛ در حالی که آن آدم آینده، دقیقاً همان آدم امروز نخواهد بود. ممکن است نیازها و اولویتهایش تغییر کنند، مسئولیتهایش افزایش یابند و حتی آنچه امروز برایش جذاب و خواستنی است، در آینده همان معنای امروز را نداشته باشد. تجربه جذابیت، میل و رضایت نیز از گذر زمان و تکرار بیتأثیر نمیماند.
به بیان سادهتر، ما گاهی با ذهنِ امروز، برای آدمِ فردا تصمیم میگیریم؛ غافل از اینکه ما فردا همان آدم امروز نیستیم.
بااینحال، هنوز یک پرسش باقی میماند: اگر از این خطاهای ذهنی آگاه باشیم، آیا شنیدن تجربه دیگران میتواند ما را از آزمودن همهچیز با زندگی خودمان بینیاز کند؟
احتمالاً نه.
ما میتوانیم درباره یک تجربه بارها بخوانیم، با آدمهای باتجربه گفتوگو کنیم و حتی از بهترین دادههای علمی استفاده کنیم؛ اما میان «دانستن درباره یک تجربه» و «زیستن آن» همچنان فاصلهای وجود دارد. در علم تصمیمگیری نیز میان آنچه انتظار داریم احساس کنیم، آنچه واقعاً تجربه میکنیم و آنچه بعدها از آن تجربه به یاد میآوریم، تمایز گذاشته میشود.
شاید یکی از محدودیتهای بنیادین ذهن انسان همین باشد: آینده را باید با مغزی تصور کنیم که هنوز آن آینده را زندگی نکرده است.
اما این بار، به جای ادامه دادن بحث با یک نظریه دیگر، میخواهم به سراغ یک داستان برویم؛ داستان زنی که بخش بزرگی از زندگی خود را بر اساس تصویری که از آینده ساخته بود پیش برد و بارها انتظار داشت رسیدن به «چیز بعدی» سرانجام او را به خوشبختی برساند.
زنی به نام اِما.
اِما بوواری، شخصیت اصلی رمان مشهور گوستاو فلوبر است؛ رمانی که بیش از یک قرن پیش نوشته شد، اما مسئلهای را روایت میکند که هنوز برای ذهن انسان کاملاً آشناست: فاصله میان آنچه انتظار داریم زندگی به ما بدهد و آنچه زندگی واقعاً به ما میدهد.
در قسمت بعد، وارد داستان «مادام بوواری» میشویم و ببینیم فلوبر چگونه، پیش از آنکه روانشناسی امروز زبان علمی آن را پیدا کند، این خطای انسانی را در زندگی اِما به تصویر کشیده است.
دکتر موسی عطازاده
ادامه دارد...
🌿
Post #289
378
- 👌 5
- 👏 2