https://doi.org/10.3389/fpsyg.2020.00465
🔵 اینسایت در آلزایمر
🔘 قسمت دوم: اگر دوریان گری پرتره ای در پستو نداشت!
برگردیم به دوریان گری. در داستان، اتفاق عجیبی افتاده است: دوریان تغییر میکند، اما چهرهاش نه. تغییرات واقعی زندگی او جایی دیگر ثبت میشوند؛ روی پرترهای که در اتاقی پنهان شده است. حالا یک قدم جلوتر برویم. فرض کنیم پرتره اصلاً وجود نداشت. دوریان هر صبح در آینه نگاه میکرد و همان صورت جوان و آشنای همیشگی را میدید. در این صورت، چه چیزی باید به او میگفت: «تو دیگر آن آدم قبلی نیستی؟» آینه در زمان متوقف شده است؛ ولی زمان حقیقی در پرتره جریان دارد. دوریان هرروز سری به پستو می زند و تغییرات خود را می بیند.اما ما چنین پرتره ای در پیتو نداریم! بلکه به «حافظه» خود وابسته ایم؛ به توانایی نگه داشتن تجربههای تازه و مقایسه آنها با تصویری که از خودمان داشتهایم.این همان نقطهای است که داستان از ادبیات به بالین نزدیک میشود. اگر حافظه نتواند تجربههای تازه درباره «من» را بهدرستی ثبت و نگهداری کند، مغز چگونه باید بفهمد که «من» تغییر کردهام؟ این سؤال، پایه یکی از مدلهای مهم برای توضیح anosognosia در آلزایمر است.
در سال ۲۰۰۹، موگرابی، براون و موریس در مقالهای مهم پیشنهاد کردند که یکی از توضیحهای احتمالی برای کاهش آگاهی از نقص در آلزایمر، ناتوانی در بهروزرسانی اطلاعات شخصی در نتیجه اختلال حافظه است. آنها برای توضیح این وضعیت از اصطلاح «Petrified Self» یا «خودِ متحجر» استفاده کردند؛ یعنی تصویری نسبتاً قدیمی از خود که دیگر به اندازه کافی با اطلاعات تازه اصلاح نمیشود.
حالا تصورش کنید. چند سال پیش، «من» حافظه خوبی داشتم. امروز، حافظهام ضعیف شده است. برای اینکه این واقعیت تازه وارد تصویر من از خودم شود، باید تجربههای جدیدم را به خاطر بیاورم، آنها را کنار تجربههای قبلی بگذارم و اختلاف را ببینم. اما اگر همین تجربههای جدید زودتر از دست بروند، ماده خام لازم برای بازنویسی تصویر قدیمی فراهم نمیشود. واقعیت تغییر میکند، اما مدل خود با همان سرعت تغییر نمیکند. چیزی که از بیرون ممکن است شبیه «انکار» دیده شود، از درون شاید اصلاً انکار آگاهانه نباشد؛ شاید اطلاعات لازم برای ساختن روایت تازهای از «من» دیگر به اندازه کافی در دسترس نباشد.
بگذارید با یک تصویر سادهتر آن را ببینیم. فرض کنید هر انسان دفتری در ذهن خود دارد که در طول زندگی، تصویر او از خودش را در آن ثبت میکند. صفحات قدیمی دفتر هنوز خوانا هستند: «من آدم دقیق و مستقلی هستم. امورم را خودم مدیریت میکنم. حافظهام خوب است.» اما صفحات تازه، آنطور که باید ثبت و نگهداری نمیشوند. وقتی مغز میخواهد امروز خود را از روی این دفتر بشناسد، ممکن است واضحترین مطالب همان نوشتههای قدیمی باشند؛ نه تجربههای دیروز و هفته پیش. بنابراین تصویر قدیمی همچنان دست بالا را دارد. مشکل در اینجا این نیست که مغز «آخرین اطلاعات» را بیش از حد نگه داشته است؛ برعکس، اطلاعات تازهای که باید تصویر قدیمی را اصلاح کنند، به اندازه کافی پایدار نمیمانند.
حالا همین تصویر را به زندگی واقعی بیاوریم. خانواده میگوید: «او دیگر نمیتواند کارهای مالیاش را مثل قبل انجام دهد.» و بیمار با تعجب میپرسد: «چرا؟ من همیشه خودم انجامش میدادم.» خانواده میگوید: «هفته پیش سه بار یک صورت حساب را پرداخت کردی.» اما بیمار ممکن است واقعاً نتواند آن سه تجربه را بهشکل قابل اتکا به یاد بیاورد. از منظر خودش، حرف خانواده لزوماً با چیزی که در ذهنش در دسترس است، جور درنمیآید. او دروغ نمیگوید؛ ممکن است تصویری که از خودش دارد، هنوز بر پایه یک حقیقت قدیمی بنا شده باشد.
در واقع «منِ قدیمی» همچنان در ذهن بیمار حضور دارد، در حالی که «منِ فعلی» دیگر دقیقاً همان آدم نیست ولی تجربههای تازه آنقدر پایدار نماندهاند که بتوانند تصویر قدیمی را اصلاح کنند.
البته anosognosia پدیدهای ناهمگون است و «Petrified Self»تنها یک مدل برای فهم بخشی از این پدیده است. مرور شواهد ده سال بعد نیز نشان داد که فرضیه بهروزرسانی نشدن اطلاعات شخصی همچنان ارزش توضیحی دارد.
پس وقتی بیمار میگوید «من مشکلی ندارم»، بهتر است پیش از آنکه فوراً واژه «انکار» را به کار ببریم، از خودمان بپرسیم:
«آیا ممکن است تصویری که این بیمار از خودش دارد، تصویری از گذشتهای باشد که هنوز برای او زنده است؟»
اگر پاسخ حتی تا حدی مثبت باشد، آنوقت Insight در آلزایمر دیگر فقط مسئله «دانستن یا ندانستن بیماری» نیست. مسئله، رابطه میان حافظه و خودشناسی است.
مدل «پتریفاید سلف» به ما می گوید:
«گاهی آدم فراموش نمیکند که چه کسی بوده است؛ اما نمیتواند بفهمد چه کسی شده است».
ادامه دارد…
دکتر موسی عطازاده
🌿
Post #287
380
Forwarded from Cognitive Disorders (M.Atazadeh)
- 👌 4