🔵 اینسایت در آلزایمر
🔘 قسمت اول: پرتره دوریان گری
بعضی داستانها فقط برای سرگرمی نوشته نشدهاند؛بلکه انعکاسی از یک پرسش ژرف در ذهن نویسنده اند.«تصویر دوریان گری» یکی از همین داستانهاست.
اسکار وایلد، نویسنده و نمایشنامهنویس ایرلندی، این رمان را نخستین بار در سال ۱۸۹۰ منتشر کرد و نسخه کتابی آن در سال ۱۸۹۱ منتشر شد. قهرمان داستان، دوریان گری، مردی جوان و بسیار زیباست. یک نقاش به نام باسیل هالورد، پرترهای از او میکشد. دوریان وقتی تصویر خودش را میبیند، ناگهان با یک واقعیت ساده اما دردناک روبهرو میشود: روزی پیر خواهد شد در حالی که پرتره جوانی خود را با حسرت تماشا می کند! او آرزو میکند که ای کاش خودش جوان می ماند و پرتره اش به جای او پیر می شد! و عجیب اینکه آرزویش برآورده میشود.
سالها میگذرند.دوریان پیر نمیشود.اما پرتره پیر میشود.چهره اجتماعی دوریان همچنان جوان میماند، اما تصویر داخل تابلو آرامآرام نشانههای گذر زمان را به خود میگیرد.چروکها ظاهر میشوند.طراوت از چهره پرتره رخت بر می بندد و جوانیِ روی بوم کمکم جای خود را به چهره یک سالخورده میدهد و حالا یک دوگانگی عجیب شکل گرفته است: دوریان، خودش را در آینه میبیند که جوان است. اما پرتره، چیز دیگری را نشان میدهد: سالخورده شده است.دو تصویر از یک انسان. برایان پرتره را در پستوی خانه پنهان می کند تا تصویر اجتماعیش مخدوش نشود و شاید همینجا بتوانیم مکث کنیم.
اگر هر روز فقط آینه را ببینیم و پرتره را نبینیم؛ کدام تصویر را درباره خودمان باور خواهیم کرد؟ این سؤال شاید آنقدرها هم از علوم اعصاب دور نباشد. ما هم از خودمان یک «پرتره» داریم؛ نه روی بوم، بلکه در ذهن و حافظهمان. پرترهای که در طول سالها از تجربههای گذشته، عملکردمان، احساساتمان، موفقیتها و شکستهایمان و بازخوردی که از دیگران گرفتهایم ساخته شده است. ما فقط خودمان را تجربه نمیکنیم؛ ما دائماً در حال ساختن تصویری از خودمان نیز هستیم و اینجا، مفهومی که پیشتر در همین کانال دربارهاش صحبت کردهایم، وارد داستان میشود: متاکاگنیشن.
ذهن میتواند بر عملکرد خود نظارت کند، درباره آن قضاوت کند و در صورت لزوم، قضاوتش را اصلاح کند. این فرایند را میتوان حتی در یک موقعیت ساده در کلینیک حافظه دید. بیمار از اتاق آزمون شناختی بیرون میآید. در سادهترین سطح میداند: «من این تست را انجام دادم.» اما یک قدم جلوتر، ممکن است درباره عملکرد خودش قضاوت کند: «فکر میکنم خوب جواب دادم.» و یک قدم عمیقتر، ذهن میتواند همین قضاوت را هم زیر سؤال ببرد: «آیا واقعاً آنقدر که فکر میکنم خوب عمل کردم؟»
اینجا اتفاق مهمی رخ میدهد: عملکرد واقعی ما یک چیز است، و قضاوت ما درباره عملکردمان میتواند چیز دیگری باشد. گاهی این دو کاملاً از هم فاصله میگیرند. بیمار با اطمینان از اتاق آزمون بیرون میآید و به همراهش میگوید: «خیلی خوب جواب دادم.» چند دقیقه بعد، وقتی پزشک نتیجه آزمون را توضیح میدهد، همراه بیمار با تعجب به او نگاه میکند. آنچه بیمار از عملکرد خودش تجربه کرده، با آنچه واقعاً در آزمون اتفاق افتاده، یکی نیست. و درست در همین فاصله است که مسئله Insight آغاز میشود.
ممکن است کسی در یک آزمون حافظه ضعیف عمل کند، اما تصور کند که عملکردش خوب بوده است. پس دو چیز از هم فاصله گرفتهاند: آنچه واقعاً اتفاق افتاده و آنچه فرد فکر میکند درباره خودش اتفاق افتاده است. در حالت معمول، مغز باید بتواند این فاصله را تشخیص دهد و تصویر خود را اصلاح کند. اینجاست که Insight اهمیت پیدا میکند.
ادامه دارد…
دکتر موسی عطازاده
🌿
Post #286
489