https://academic.oup.com/scan/article/8/6/670/1611749?utm_source=chatgpt.com
دیگری
بخش دوم: خطمبنای گمشده
پادشاه شازده کوچولو یک تناقض را آشکار میکند: او پیش از ورود مهمانش، تنها نبود؛ او در جهانی زندگی میکرد که هیچ «دیگری» در آن حضور نداشت.اما شاید این دو جمله یکی نباشند.تنها بودن، یک وضعیت فیزیکی است.بیدیگری بودن، یک وضعیت شناختی است و شاید مغز انسان برای دومی ساخته نشده است.
در علوم اعصاب، ما معمولاً مغز را همچون یک سیستم مستقل تصور میکنیم؛ عضوی که اطلاعات جهان را دریافت میکند، تصمیم میگیرد و رفتار تولید میکند.اما Social Baseline Theory که توسط James Coan و David Sbarra مطرح شد، یک فرض بنیادی را به چالش میکشد:
شاید «حالت پایه» مغز انسان، استقلال کامل نیست.شاید حالت پایه، وابستگی متقابل است و مغز، جهان را از ابتدا با حضور دیگران مدل میکند.
برای درک این ایده، تصور کنید فردی را که در یک جنگل تاریک تنها راه میرود.اکنون همان فرد را تصور کنید که همان مسیر را کنار یک دوست قابل اعتماد طی میکند.جنگل تغییر نکرده است.درختها همان هستند.
تاریکی همان است.اما چیزی در محاسبه مغز تغییر کرده است.تهدید کاهش یافته است.هزینه کمتر شده است.مسیر کوتاهتر احساس میشود.نه به این دلیل که دوست او چراغی در دست دارد؛ بلکه چون مغز، حضور او را بهعنوان یک منبع محاسباتی وارد معادله کرده است.
این همان چیزی است که SBT پیشنهاد میکند:دیگری برای مغز شبیه یک «منبع خارجی» نیست.بلکه در شرایط خاص، بخشی از سیستم تنظیمی خود ماست.مانند عضلهای که بار را تقسیم میکند.مانند باتری اضافی که انرژی ذخیره میکند.مانند یک پردازنده موازی که بخشی از محاسبات جهان را بر عهده میگیرد.
اینجا به یکی از ایدههای مهم در علوم شناختی نزدیک میشویم:
Extended Selfآرون و همکاران در
نظریه خودگسترشی (Self-Expansion Theory) پیشنهاد کردند که روابط نزدیک باعث میشوند فرد، دیگری را در تعریف خود ادغام کند.در روابط عمیق، «من» دیگر یک مرز بسته نیست.منابع تو تا حدی منابع من میشوند.موفقیت تو تا حدی موفقیت من میشود.تهدید علیه تو تا حدی تهدید علیه من احساس میشود.این فقط استعاره نیست.مطالعات تصویربرداری عصبی نشان دادهاند که مغز در مواجهه با تهدید علیه افراد بسیار نزدیک، الگوهایی مشابه تهدید علیه خود نشان میدهد.
اینجا میتوانیم دوباره به دکتر ب. در شطرنجباز برگردیم.گشتاپو یک شکنجه بسیار خاص را انتخاب کرده بود:
نه درد.نه گرسنگی.بلکه حذف رابطه.آنها انسان را از چیزی محروم کردند که شاید یکی از نیازهای بنیادی مغز بود:یک ذهن دیگر در مقابل خود.اما مغز، تسلیم نشد.در سکوت سلول، دیگری را بازسازی کرد.صفحه شطرنج تبدیل شد به یک جهان اجتماعی کوچک.دو بازیکن.دو قصد.دو دیدگاه.دو ذهن.شاید دکتر ب. دیوانه نشد؛ شاید مغزش تلاش کرد آخرین ساختار انسانی باقیمانده را حفظ کند.
این نگاه، ما را به یک پرسش بزرگتر میرساند:شاید تمدن محصول این نبود که انسانها بر خودخواهی غلبه کردند بلکه محصول این پیش فرض نانوشته بود که «دیگری»، رقیب بقای من نیست؛ یکی از ابزارهای ارتقای بقای من است.به همین دلیل، حذف دیگری همیشه یک پیروزی نیست.گاهی حذف دیگری، حذف بخشی از خود است…
ادامه دارد…
دکتر موسی عطازاده
🌿
Post #285
475