🔵 کاشفان فروتن لوتوس(۱)
در ادیسه هومر، خطرناکترین دشمن اودیسئوس نه غول یکچشم است، نه آواز سیرنها و نه خشم پوسایدون.یکی از خطرناکترین دشمنان او، میوه " فراموشی" است! میوه " لوتوس".
هومر میگوید اگرکسی از آن میخورد، دیگر اشتیاقی به بازگشت به خانه نداشت. نه اینکه راه خانه را فراموش کند.خانه هنوز در حافظهاش بود.اما دیگر در "دلش" نبود.
اودیسئوس در راه بازگشت از غربت به دیار (ایتاکا) یارانش را ــ که پس از خوردن لوتوس، دیگر سودایی برای بازگشت نداشتند ــ به زور به کشتی بست و از آن سرزمین دور کرد؛ زیرا میدانست انسان، پیش از آنکه خانه را فراموش کند، ممکن است میلِ بازگشت را از دست دهد. اما هومر، یک چیز را نمیدانست. سه هزار سال بعد، انسانهایی خواهند آمد که دیگر اودیسهای ندارند تا آنان را از سرزمین لوتوس ها بیرون بکشد و ایتاکایی ندارند که دلتنگ آن شوند. نام این انسانها " مهاجر" است. آنان نه به یک جزیره ی افسانهای، بلکه به جهانی تازه قدم میگذارند؛ جهانی که در آن، گاهی برای ادامه زندگی، باید هر روز اندکی "لوتوس" خورد.
چند روز پیش، تصویری از نامهای دیدم که پشت صندلی یک خودروی اوبر چسبانده شده بود. محمد، مردی ۶۵ ساله، از مسافرانش فقط یک خواهش کرده بود: «اگر تنها مشکل من زبان انگلیسی است، لطفاً به خاطر آن امتیاز بد ندهید. من هنوز در حال یادگیری هستم و این شغل برای من و خانواده ام معنای زیادی دارد".
نامه کوتاه بود. اما هرچه بیشتر آن را خواندم، دیدم که موضوع برجسته این متن کمتر درباره زبان و بیشتر درباره "هویت" است.
با خود فکر کردم: محمد احتمالاً هر صبح، پیش از آنکه تاکسی خود را روشن کند، آیینی خاموش را تکرار میکند: او باید اندکی لوتوس بخورد.نه برای آنکه گذشتهاش را فراموش کند.برای آنکه گذشته، امروز را از او نگیرد.شاید روزی جراح بوده است.شاید مهندس.شاید استاد دانشگاه.شاید صاحب کسبوکاری که دیگر وجود ندارد.ما نمیدانیم.اما میدانیم اگر هر صبح تنها با این اندیشه از خواب برخیزد که «من زمانی چه کسی بودم»، شاید دیگر نتواند با آرامش به مسافر بعدی لبخند بزند و بگوید:
«خوش آمدید.»
اینجاست که اسطوره ادیسه هومر، معنایی تازه پیدا میکند. برای اودیسئوس، لوتوس دشمن بود؛ زیرا ایتاکا هنوز در انتظارش بود.
اما برای بسیاری از مهاجران امروز، ایتاکا دیگر وجود ندارد.نه آن شهر.نه آن خانه.نه آن جایگاه اجتماعی.نه حتی آن انسانی که روزی بودند.برای آنان، لوتوس دیگر نفرین نیست.گاهی، تنها راه ادامه سفر است.
چندی پیش، مردی از افغانستان به مطبم آمد.نسخه را برایش نوشتم و خواستم داروهایش را بیاورد تا درباره مصرفشان توضیح بدهم. نگاهی به نسخه انداخت. بعد آرام گفت: «من در افغانستان داروساز بودم.» وقتی داشت از اتاق بیرون می رفت، تازه متوجه لباسهای پوشیده از سیمان و خاکش شدم. یحتمل از کارگاه ساختمانی آمده بود. آن جمله، انتقال یک اطلاعات نبود. استغاثه هم نبود. آخرین تلاش برای حفظ روایتی بود که هنوز از "خود" ش باقی مانده بود.
اکنون به این می اندیشم که همه مهاجران، لوتوس را یکسان نمیخورند. بعضی، مانند محمد، گذشته را در دل نگه میدارند، اما اجازه نمیدهند فرمان آینده را به دست بگیرد. بعضی دیگر، چنان به گذشته چنگ میزنند که دیگر نیرویی برای ساختن آینده باقی نمیماند. رمز سلامت روان برای یک مهاجر – شاید - نه فراموش کردن گذشته ؛ که تنظیم فاصله آن با اکنون باشد. این همان چیزی است که علوم اعصاب، آرامآرام در حال کشف آن است. مغز، دستگاه بایگانی خاطرهها نیست. مغز، نویسنده زنده و فعال زندگی است. هر روز، روایت «من» را دوباره مینویسد. بعضی فصلها را پررنگتر میکند. بعضی را به حاشیه میراند. نه برای آنکه حقیقت را انکار کند؛ برای آنکه زندگی بتواند ادامه پیدا کند. شاید عمیقترین شکل نوروپلاستیسیته، ساختن نورونهای تازه نباشد. بازنویسی شجاعانه «خود» باشد.
ادامه دارد…
دکتر موسی عطازاده
🌿
Post #282
996
- 👌 6
- 👏 3