داستان یک سفر؛ از صندلی شمارهٔ ۲۹
یکشنبه، ۱۹ میزان/ مهر ۱۴۰۵؛ روزی که بهخاطر کاری، از هرات بهسوی فراه، زادگاهم، راه افتادم.
برخلاف بسیاری از سفرها که معمولاً درست پشت سر راننده مینشستم، این بار روی صندلی شمارهٔ ۲۹، نزدیک به انتهای اتوبوس، جا گرفته بودم.
نشستن در انتهای اتوبوس فرصتی برای تماشا و تفکر در احوال انسانها فراهم میکرد؛ هر مسافر گویی در دنیای درونی و سرنوشت ویژهٔ خود سیر میکرد.
در صندلی جلوی من، مردی حدوداً شصتوپنجساله نشسته بود؛ با چهرهای آرام و محاسنی سپید که به او وقار خاصی میبخشید. آرام و بیحرکت به روبهرو چشم دوخته بود. سکوتش چنین مینمود که نه برای زود رسیدن عجله دارد و نه از دیر رسیدن نگران است؛ گویی به جریان آرام تقدیر و گذر روزها و شبها دل سپرده بود.
سمت راست من، زن و مرد جوانی نشسته بودند و با آرامش در کنار یکدیگر مسیر را طی میکردند. با دیدن آن دو، به این فکر افتادم که همراهی نیکو و پرمحبت، چگونه سختی یک مسیر طولانی را دلنشین و هموار میسازد؛ شاید مرد جوان به آرزوهای مشترکشان و روزهای روشنی که در پیش داشتند فکر میکرد.
کمی آنطرفتر، کودکی خردسال با دنیای معصومانهاش توجهم را جلب کرد؛ نگاه معصوم و آرامش کودکیاش، یادآور این نکته بود که دلسپردن به زیباییهای سادهٔ زندگی، چه اندازه روح انسان را به سکون و آرامش میرساند. عجیب است که گاهی یک صحنهٔ ساده، چگونه دریچهای به دنیای تفکر و معنا میگشاید.
در گوشهای دیگر، مسافری سرگرم گوشی تلفن همراهش بود؛ گاهی صفحهها را تغییر میداد و گاهی با نشاط و لبخند با همراهانش سخن میگفت. شور و نشاطش تصویری از امید به زندگی را نشان میداد. با خود گفتم: امیدوارم زندگیاش همواره سرشار از خوشبختی و آرامش باشد.
در سمتی دیگر، خانوادهای با فرزند کوچکشان نشسته بودند؛ کودکی دوساله که لحظهای آرام نمیگرفت، پیوسته بازی میکرد و با شادی کودکانهاش نشان میداد که برای فطرت معصوم کودک، حتی یک سفر طولانی نیز فرصتی برای نشاط است.
دیگر مسافران نیز هر کدام در حالوهوای خویش بودند؛ عدهای خاموش و در ذکر و دعا، عدهای سرگرم گفتوگو و برخی غرق در افکار خویش.
من از انتهای اتوبوس به این کاروان کوچک نگاه میکردم و به مسیر زندگی هر یک میاندیشیدم؛ راستی، پشت این چهرههای آرام و خاموش چه رازهایی پنهان بود؟ چه کسی جز پروردگار از گذشته، آرزوهای قلبی و سرانجام کار این بندگان باخبر بود؟
از پنجره به بیرون نگاه کردم. خورشید در آسمان میدرخشید و اتوبوس پیش میرفت. جاده پشت سرمان جا میماند و مقصد، آرامآرام نزدیکتر میشد.
پس از پیمودن حدود سیصد کیلومتر، سفر به پایان رسید. مسافران یکی پس از دیگری پیاده شدند و هر کدام بهسوی مقصد خویش راهی شدند؛ یکی بهسوی شهر، دیگری بهطرف روستا و آن یکی بهسوی خانه و کاشانهٔ خود.
چند ساعت پیش، همه در یک اتوبوس و در یک مسیر کنار هم بودیم؛ بیآنکه از آغاز و انجام سرنوشت یکدیگر آگاه باشیم، و اکنون هر کس به مسیر مقدر خویش بازمیگشت.
اتوبوس از مسافران خالی شد، اما درسهای آن سفر در ذهن من ادامه داشت.
آن روز دانستم که سفر تنها پیمودن فاصلهٔ میان دو شهر نیست؛ کاروان این جهان نیز شبیه همین سفر است: همگی همسفریم، برای مدتی کوتاه کنار هم قرار میگیریم و سرانجام هر کس با کارنامه و مقصد خویش این مرکب را ترک میکند.
وحید کاظمی
@bekhan_wk
Post #454
52