TGViewer
Channel Public Channel
شعر برتر

شعر برتر

@bartarpoem

برای شعر؛ زبان سرزمین عشق..🕊

کانال دیالوگ: https://t.me/BartarDialog
Subscribers
460
Photos
236
Videos
10
Links
796

Showing posts older than #5580 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #5579 746
🌿
ما بوی پیرهن را در جان ذخیره داریم
شاید نیاید از مصر، هر روز کاروانی!

• مسیح کاشانی
تصویر: اثر میرزا حمید قربان‌پور
  • ❤‍🔥 5
  • ❤ 2
Post #5578 150
‍ ‍🌱
شدہ با یادِ کسی قلبِ تو پُر کار شود؟
پایِ تو سست و سرت چرخشِ پرگار شود؟

خوابِ چشمانِ تو دزدیدہ شود تا به سحر؟
دلت از عالم و آدم همه بیزار شود؟

شدہ با غمزہ ی چشمانِ پُر از نازِ کسی
بدنت بی مرض افسون شدہ بیمار شود؟

یا ڪه در اوجِ  زمستان و بہ یک لحظه عبور
خونت از هُرمِ کسی جوششِ بسیار شود؟

در هوایی که معطر شدہ از بازدَمش
چو نباشد نَفَست آہ و عزادار شود؟

شب و روزَت همه آیینه‌ی ماهش گردد
همه جا منعکس عکسِ رخِ یار شود؟

شدہ آوایِ طبیعت همه فریاد شود؟
کوہ و دریا و دَمن صدایِ دلدار شود؟

همچو "ژاکاو" چو قامت به نوشتن بستی
قلمت نماز و او قبله‌ی اشعار شود؟
  • ❤‍🔥 4
Post #5577 752
❤️‍🩹
آنکه بیش از دگران در دل ما جا دارد
بیشتر میل به آزار دل ما دارد

ساده‌تر می‌شکند شیشه‌ی احساست را
آن کسی که خبر از جای تَرَکها دارد

شهر ما گرچه شلوغ است به ظاهر اما
قدر جمعیت خود آدم تنها دارد

• مهدی جوینی
  • 💔 8
Post #5576 392
اختیاری نیست صائب اضطراب ما ز عشق
دست و پایی می‌زند هر کس که در دریا فتاد
• صائب تبریزی
  • ❤‍🔥 6
Post #5575 667
آهی که رخنه کردم، از وی به سنگ خاره
عاجز شد از دِلِ دوست، یا رب دگر چه چاره؟ 

بیداری‌ام چه دانی؟ ای خفته‌‌ای که شب‌ها
نَنْشَسته‌ای به حسرت، نشمرده‌ای ستاره

جانان اگر نشیند، یک بار در کنارم
یک باره می‌توانم، کردن ز جان کناره

گفتم به شحنه نالم، از چشم او ولیکن
پروا ز کس ندارد، مست شراب خواره

ای تاب داده گیسو، حالی است بر دل من
از تاب بی‌حسابت، وز پیچ بی‌شماره

آشفتگان عشقت، گیرم که جمع گردند
جمع از کجا توان کرد، دل‌های پاره پاره؟ 

ای شَه سوارِ چالاک، احوال ما چه دانی؟ 
کز حالت پیاده، غافل بود سواره

با این سپاه مژگان، از خانه گر درآیی
تسخیر می‌توان کرد، شهری به یک اشاره

از لعل و چشمت آخر، دیدی که شد فروغی
ممنون به یک تَبَسُّم، قانع به یک نظاره

• فروغی بسطامی
  • ❤‍🔥 6
Post #5574 194
🌾
با که گردون سازگاری کرد تا با ما کند؟
بر مراد دانه هرگز آسیا گردیده است؟
  • ❤ 5
Post #5573 178
خوب‌رویان را که دیدی عاشق حُسنش مشو
نقش او بر دل نگه دار عاشق نقاش باش!
  • ❤ 9
Post #5572 188
گرچه ممکن نیست با تکرار آسانش کنند
حیف باشد غم که مشقِ تازه‌کارانش کنند

تازه راضی کرده‌ام دل را به دینداری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند

ساختن با خانۀ فرسودۀ دل بهتر است
گر بنا باشد که در تعمیر ویرانش کنند

گرچه این گنجشک دیگر با قفس خو کرده است
می‌زند بر میله سر وقتی هراسانش کنند

عشق را آموزگار زهد منکر شد، چه شد؟
بر مَلا تر می‌شود رازی که کتمانش کنند

بستن میخانه از هر خانه‌ای میخانه ساخت
می‌تراود نور چون در شیشه پنهانش کنند

بادها هرگز نمی‌فهمند گیسوی رها
دل‌رباتر می‌شود وقتی پریشانش کنند

می‌کشم رنجی که هرگز مستحقش نیستم
در حساب روز محشر کاش جبرانش کنند

• فاضل نظری
  • ❤ 4
  • ❤‍🔥 1
Post #5571 180
✨
عشق را کوه به دوشش نکشید و جا زد
آدمی خوب نشان داد که غیرت دارد

مَرد اگر گریه کند، معترف ضعفش نیست!
رود، اشکی‌ست که از کوه حکایت دارد...
  • ❤‍🔥 2
Post #5570 184
نَفَحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست مانَد که برافکند نقابی
• سعدی
  • ❤ 2
Post #5569 791
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته‌ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته‌ام...
 • علیرضا آذر
  • ❤ 6
Post #5568 811
توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست؟

پر از هراس و امیدم، که هیچ حادثه‌ای
شبيه آمدن عشق ناگهانی نیست

ز دست عشق به جز خیر برنمی‌آید
وگرنه پاسخ دشنام، مهربانی نیست!

درخت ها به من آموختند: فاصله‌ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست

به روی آینه‌ی پر غبارِ من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

• فاضل نظری
  • ❤‍🔥 6
Post #5567 658
🍃
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب‌نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه‌داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران
  • ❤‍🔥 7
  • ❤ 2
Post #5566 900
🍁
غم که از حد بگذرد دل حسِ پیری می کند؛
سن هر کس را غمش، اندازه گیری می کند..
  • ❤ 7
Post #5564 959
چو بستی در به روی من، به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی، به دردِ خویش خو کردم

فرود آ ای عزیز دل! که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشکِ ندامت شست‌و‌شو کردم

صفایی بود دیشب با خیالت خلوتِ ما را
ولی من باز پنهانی، تو را هم آرزو کردم

مَلول از نالهٔ بلبل، مباش ای باغبان! رفتم
حلالم کن اگر وقتی، گلی در غنچه بو کردم

تو با اَغیار، پیشِ چشمِ من، مِی در سبو کردی
من از بیم شماتت، گریه پنهان در گلو کردم

حراجِ عشق و تاراجِ جوانی، وحشتِ پیری
در این هنگامه، من کاری که کردم یاد او کردم

ازین پس شهریارا ما و از مردم رمیدن‌ها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک‌مو کردم

• شهریار
  • 💔 6
Post #5563 771
🍂
پاییز را به مِهر تو آغاز کرده‌ام
شاید دوباره سبز و جوان شد خزان من
• امید صباغ‌نو
  • ❤ 7
Post #5562 747
گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من
لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم
• شهریار
  • ❤ 4
Post #5561 798
فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت

🌱 حافظ
  • ❤ 4
Post #5560 907
دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی‌غم کجا جویم؟ که در عالم نمی‌بینم

دمی با هم‌دمی خُرَّم، ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک هم‌دم نمی‌بینم

مرا رازی‌ست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمی‌بینم

نَم چشم، آبروی من ببُرد از بس که می‌گریم
چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمی‌بینم

کنون دَم درکش ای سعدی! که کار از دست بیرون شد
به امید دَمی با دوست، وآن دَم هم نمی‌بینم...
  • 💔 6
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →