TGViewer
شعر برتر شعر برتر @bartarpoem · 460 subscribers
Post #5560 908
دلم تا عشق باز آمد، در او جز غم نمی‌بینم
دلی بی‌غم کجا جویم؟ که در عالم نمی‌بینم

دمی با هم‌دمی خُرَّم، ز جانم بر نمی‌آید
دمم با جان برآید چون که یک هم‌دم نمی‌بینم

مرا رازی‌ست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز؟ چون مَحرَم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد، چون درمان نمی‌یابم
تحمل می‌کنم با زخم، چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خُرَّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دلِ خُرَّم نمی‌بینم

نَم چشم، آبروی من ببُرد از بس که می‌گریم
چرا گریم؟ کز آن حاصل برون از نَم نمی‌بینم

کنون دَم درکش ای سعدی! که کار از دست بیرون شد
به امید دَمی با دوست، وآن دَم هم نمی‌بینم...
  • 💔 6
More from @bartarpoem
  1. Oct 13, 2026تا در آغوشِ تو‌ام، ترسی از این زندان نیست از جهان دور شدن، مسئله‌ای چندان نیست هر کسی خواس…
  2. Oct 13, 2026ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا! متحیرم، ندانم که تو خود چه نام داری؟ • سعدی
  3. Oct 12, 2026✨ نفس‌هایت مرا با زندگی بیگانه می‌سازد همان عاشق که شمع و شعله از پروانه می‌سازد همیشه دشن…
  4. Oct 11, 2026آمد به مزار من و خشنود ترین بود پس وعده‌ی دیدار که میگفت، همین بود! • سجاد سامانی
  5. Oct 11, 2026زبان گریه آسان می‌کند بی‌ترجمانی را... • یاسر فتحی
  6. Oct 11, 2026🍂 تا کی برای داشتنت شور و شر کنم؟ دیوانگی کنم! همه را جان به سر کنم "زخمی زدی عمیق‌تر از…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →