نمیدانم چرا بعضی شبها، آدم دلش میخواد یکی باشد که حتی اگر حرفی برای گفتن نداشته باشی، باز هم بودنش کافی باشد. یکی که لازم نباشد برایش توضیح بدهی چرا صدایت میلرزد، چرا سکوتت طولانی شده یا چرا بیدلیل به نقطهای خیره ماندهای.
دیشب از آن شبها بود، عزیز دور از دسترس من...نیمههای شب، انگار چیزی درونم از حرکت ایستاد. قلبم بیقرار میزد، نفسم به شماره افتاده بود و دنیا، با تمام بزرگیاش، به اندازهی همان اتاق کوچک شده بود. سعی میکردم خودم را آرام کنم؛ مثل مردی که سالهاست یاد گرفته دردهایش را پشت یک لبخند پنهان کند، حتی وقتی دیگر خودش هم نمیداند چطور باید از پسِ خودش بربیاید.
عجیب است، نه؟ آدم گاهی آنقدر به تنهایی عادت میکند که حتی در سختترین لحظههایش هم دستش به سمت کسی دراز نمیشود. فقط چشمهایش را میبندد و به چیزهایی فکر میکند که شاید اگر نزدیکتر بودند، اینهمه دور و دستنیافتنی به نظر نمیرسیدند.
دلم میخواست برایت چیزی بنویسم. نه از آن نامههایی که آدم در آنها از دلتنگی حرف میزند و آخرش با چند جملهی قشنگ، همهچیز را سر و سامان میدهد. دلم میخواست فقط چند خط بنویسم و بگویم بعضی شبها، زندگی از آن چیزی که نشان میدهم سنگینتر است؛ و آدم، هرچقدر هم که بزرگ شده باشد، گاهی دلش میخواهد برای چند دقیقه هم که شده، مجبور نباشد قوی باشد.
اما ننوشتم.
شاید چون فاصله، فقط دوریِ دو نفر از یکدیگر نیست؛ گاهی فاصله یعنی هزار حرف ناگفته که پشت یک خوبم ساده پنهان میشوند.
امروز صبح، همهچیز مثل روزهای قبل بود. آفتاب از پنجره میتابید، ساعت کار خودش را میکرد و دنیا بیآنکه بداند شب بر من چه گذشته، به راهش ادامه میداد. من هم بلند شدم، صورتم را شستم و سعی کردم شبیه همان آدم همیشگی باشم.
فقط کمی بیشتر از همیشه خسته بودم.
و کمی بیشتر از همیشه، دلم میخواست کسی از آن سوی این همه فاصله، بیآنکه چیزی بپرسد، بفهمد که گاهی پشت آرامترین آدمها، شبهایی میگذرد که هیچکس از آنها خبر ندارد.
راستی، اگر روزی این نامهها به دستت رسید، از من نپرس چرا بعضی شبها دیر میخوابم. فقط بدان که بعضی آدمها با خاطرهی یک صدا، با یاد یک نگاه، یا حتی با تصور چند دقیقه نشستن کنار کسی که دوستش دارند، از شب عبور میکنند.
و من...
من هنوز دارم یاد میگیرم چطور از شب عبور کنم، بیآنکه دلم بخواهد کسی را از دوردستها صدا بزنم.
علی_ماسپیمهر