نوشتنِ عزیز!نمیدانم چرا هر بار که به گذشتهام نگاه میکنم، دلم برای آدمی تنگ میشود که دیگر نمیدانم کجای این روزها جا مانده است. دختری که روزی برای چیزهای کوچک ذوق میکرد، با دیدن آسمان لبخند میزد و خیال میکرد بالاخره همهچیز یک روز سر جای خودش قرار میگیرد...
راستش را بخواهی، من از بزرگ شدن آنقدرها هم که فکر میکردم خوشم نیامد. هیچکس نگفته بود گاهی آدم در شلوغترین روزهای زندگیاش، بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکند؛ یا ممکن است دلش برای روزهایی تنگ شود که آن موقعها آرزو داشت زودتر تمام شوند.
نوشتنِ عزیز، من آدمهای زیادی را در ذهنم نگه داشتهام؛ با حرفهایی که نزدم، خداحافظیهایی که باور نکردم و دلتنگیهایی که هیچوقت نفهمیدم باید با آنها چه کنم. بعضیها رفتند و جای خالیشان ماند، بعضیها ماندند و فاصلهشان بیشتر شد. من هم میانِ این رفتنها و ماندنها، کمکم یاد گرفتم کمتر بپرسم چرا...
گاهی دلم میخواهد یک روز صبح بیدار شوم و ببینم دیگر چیزی در گذشته منتظرم نیست؛ نه حرفی برای گفتن، نه بغضی برای فروخوردن، نه خاطرهای که بیهوا از راه برسد و تمام روزم را به هم بریزد...
اما انگار آدم همیشه چیزی را با خودش حمل میکند؛ تکهای از یک روز، صدای کسی، عطرِ جایی یا حتی آرزویی که دیگر جرئتِ خواستنش را ندارد...
میدانی، من هنوز هم امیدوارم. نه از آن امیدهای بزرگ و پرسروصدا؛ از همان امیدهای کوچک و کمجان که آدم را وادار میکنند پرده را کنار بزند، چای تازهای دم کند و با وجود تمام خستگیهایش، یک بار دیگر به فردا فرصت بدهد.
شاید تمام چیزی که از زندگی میخواهم همین باشد؛ روزی برسد که وقتی به خودم نگاه میکنم، بهجای شمردنِ چیزهایی که از دست دادهام، بتوانم برای چیزهایی که هنوز در من زندهاند، لبخند بزنم...
و اگر روزی از من پرسیدند در تمام این سالها چه چیزی را بیشتر از همه گم کردهای، شاید جواب ندهم...
فقط کمی مکث میکنم و به دوردستها نگاه میکنم؛ به جایی که دختری با چشمهای پر از رؤیا ایستاده و هنوز نمیداند زندگی قرار است چقدر از او بگیرد و چقدر دوباره به او ببخشد...
فاطمه، بیستودومین روز از مهرِ صفرپنج.