دوستی پیشنهاد کرد که «دربارۀ غریبههای جالب بنویس.»
دربارهٔ آن تلألؤِ پیوند که لحظهای میدرخشد؛ همان لحظهای که دستی غریبه دستی دیگر را میگیرد «مواظب باش نیفتی»
آن لحظه که پرتوِ آفتاب از منظرهای میگذرد؛ زیبایی واقعی. و بعد، میرود و دیگر نیست.
...آن پیوند جالب برآمده از مهربانی غریبهها، این که چطور مهربانی به خویشاوندی گره میخورَد. مثل وقتی که پیاده به کارگاهم میروم و مردی را میبینم که بر لبۀ دیوار جلوی دبستانی قدیمی نشسته است. بطریاش، در پاکت کاغذی قهوهایرنگ، دم دستش. از کنارش که میگذرم، میگوید «میتونم یه سؤال شخصی بپرسم؟ » بعد، «شما کورین؟»
پاچهٔ شلوارش را بالا میکشد تا پای مصنوعیاش را نشانم دهد و میگوید «ایبابا... کوری...حتما باید خیلی افتضاح باشه. اجازه میدی ده دلار بهت بدم؟»
پول را نمیگیرم. ولی مهربانیاش را چرا. مهربانیاش را با کمال میل میگیرم.
🔸چاپ دوم کتاب الفبای ندیدن امروز به کتابفروشیها رفت.
