چو دریا آرامی و غرقِ سکوتی چو آتش گرم و در جانم فُروتی به قلبت حسِ نابی از امید است همان عشقی که در گلهای رز است تو خورشیدی که در شب میدرخشی به هر سویی که باشی، مِهر بخشی پر از شوری، پُر از امید و پرواز تویی پایانِ هر تنهایی و راز
تویی آغاز و پایانِ وجودم تویی تنها دلیلِ تار و پودم به روزِ سخت، چون کوهی به یاری به روزِ خوش، تو خورشیدِ بهاری اگر در سیلِ غم، در حالِ غرقم تو آن دریایی و من در تو فرقم چو ساحل، شانهات امن است و آرام که اشکم را کنی با مِهر، اتمام تویی همصحبتی، نایاب و گرامی به هر دردی تو هستی، التیامی اگر غرقِ خطاهایِ سیاهم تو تنها روشنیِ این نگاهم مرا با هر چه بد هستم، گزیدی به جانِ خستهام، عشق آفریدی تو هستی زندگانی، در نفسهام تویی تعبیرِ زیبایِ هوسهام اگر روزی بیاید وقتِ رفتن به پایان آید این رویایِ مَدن به جز نامِ تو در جانم نباشد به جز یادِ تو در کارم نباشد تو بودی علتِ بودن، همین بس تو هستی علتِ رفتن، همین بس به قربانِ تو و آن قلبِ پاکت به فدایِ تو و آن تابِ نگاهت در این دنیا تویی آن تکستاره که بر زخمِ دلم باشی هماره
تویی شورِ رهایی، در اسارت شکوهِ عشق، در اوجِ جسارت به دل داری هوایِ آسمانها ولی پایت، به بندِ این زمانها شکوفا میشوی گاهی، پر از نور به حرف آیی، چون سیلابِ پُر شور نگاهت مهربان، در هر نگاهی ولی گاهی، پر از وهم و گناهی!
تویی خورشید، در جانِ زمانه به قلبت، مِهرِ بیحد، بیبهانه به هر سویی که باشی، میکشانی رنگینکمانی، در هر کلامی توانا، باهوش، پرشور و بالا تویی معنایِ نور، در این هیولا چرا خود را به سایه میکشانی؟ تویی رنگینکمانِ زندگانی
تو میبینی خودت را، رنگِ آبی غمی در عمقِ دریایِ سرابی نمیدانی که در تو، نور پیداست تو خورشیدی، که عالم گرمِ آنجاست به قلبت، مهربانی خانهدار است نشانت، روشناییِ بهار است تو غرقِ ابرِ ابهام و غروبی نمیدانی چه پاک و بیعیوبی
خودت نیستی، که اینگونه غریبی به چشمِ خویش، بیرنگ و فریبی نمیبینی که در جانِ جهانی؟ که در قلبِ کسان، آرامِ جانی؟ تو در بند نخواستن ها اسیری نه میدانی چقدر پرمهر و شیری! اگر باشی همانکه هست و بودی جهان میشد به عشقت، در سرودی
تویی، نبضِ غروبِ سرد و خاموش هزاران آرزو، در سر فراموش دلت دریایِ رویا و تماشا ولی پایت، اسیرِ بندِ دنیا نگاهت گرم، اما جانت افسرد تمامِ قصهات را، غصه بُرد تو را در اوجِ سرخی میشناسم غریقِ حسرتی، در التهاسم