خرد داشت و درک ،عشقش عمیق بود چون مهربان بود، نابود شد، غمی شفیق افسونِ مهر، او را به خویش برد خود را ندید، از جهان دل کند، پر کشید منطق به پایش بود، اما فدا نمود عشقش ز جان گذشت، شد پرپر، کبود. شمعی که آب شد، به پای آرزویِ غیر پایانِ او سکوت، دریغ از دلِ دلیر
او شمع جمع ما و چراغِ شب همه است در فکرِ حالِ مردم و غرقِ تب همه است قلبش برای شادیِ عالم، وسیع گشت همواره پای خستگی و رُطَبِ همه است گلهای عاطفه ز نگاهش شکوفه کرد او در تمام غصهها، مذهب همه است اما دریغ، در خَم اینگونه مهربان! زخویش غافل، پی منصبِ همه است گهی که نوبت خودش شد، به لرزه رفت گویا در هراس شب و کوکبِ همه است هرگز ندید خوبی خود را در این میان در آرزویِ آن که شود جلبِ همه است ای کاش میشنید که این مهربان محض هم عزیزِِ جانِ ما، هم عزیز خویش است
او مثل یک شکوفهی نیلوفر است و بس آرام در میان گل و آتشیست، پس در قلبش چو کهکشانی، صفاست اما زبان سرخش از آن است، همنفس تا حرف کج شنید، همان دم برآشفت چون تیغ، به سرِ هر چه خار و خس آزرده میشود دلِ نازکنوازِ او از هر جفای کوچکی، صحبت و ترس زیباییاش به آینهام طعنه میزند قلبی بزرگ دارد و روحی دادرس اهلِ مصلحتطلبی نیست در کلام راضی نمیشود به ریا و به هیچکَس در راه دوستی، همهجا بیدریغ رفت او یادگار عاطفهی سبزِ سبزِ بس!
او با مسیر مردم، در خط خود نمیرفت در جستجوی راهی، لبریز از رهایی ذهنش به پهنایِ دشت، آزاد، بیپایان در پی هر حقیقت، در گیرِ یکصدایی میجنگد او برای، قطره ای از زیبایی تا بگذرد ز سختی، در اوج بینوایی از خونِ پاکِ غیرت، رنگین کند رهَش را تا بشکند طلسمِ، هر ظلم و هر جدایی میسازد او به دستان، فردا برای فردا در آرزوی یک روز، دیدن ازادیِ ایرانی او همچو نوریست ، در دشتی از سیاهی میتابد و میماند، چون روحِ روشنایی
به https://t.me/mondlersdaughter عزیز اینقدر به خودت سخت نگیر تو فوقالعاده ای، ممکنه بقیه تورو ی ادم ایراد گیر ببینن ولی تو فقط توی خاطرات گذشته غرقی، همون خاطراتی که توش شاد بودی همون خاطراتی که ی ایران شاد بودن حتی اگه واقعا هم خاطرات تو نباشن
در پیچ و تابِ تصمیم، درماندهای دوباره دلدادهیِ کمالی، با شورِ بیشماره با مردمِ زمانه، مهری به لب نداری امابه جانِ خویشت، هستی به قهروچاره در گلبرگِ نگاهت، رازی نهفته پیداست چون نرگسِ بیچاره، در خویش پاره پاره کاری که میپذیری، باید تمام گردد تا آخرش نمانی، تو درآن راه، آواره هرچند عیبجویی، با خود نامهربانی اما دلی تو داری، از مهرِ بیکراره با خود کمی مدارا، ای مهربانِ رنجور با خود مجنگ اینقدر، ای جانِ پُر شراره
نازنین، در سینه داری مهرِ بیحد و مرام مهرت میرسدبر قلبِ ما هرصبح و شام کنجکاویِ وجودت،چو رودی جاریست جستجو میکنی تو، با دلی شیرینکلام از نسیم کوچِ تغییرات، دلگیر میشوی خواهی بماند ان عهد ما، در یک نظام مهربانی، با صفایی، ساده و بی ادعا خندهات آرامشی دارد که غممان تمام عشق در دستانت گل میکند با یک نگاه هستیِ تو، بهترینِ لحظه، بهترینِ پیام