او مثل یک شکوفهی نیلوفر است و بس
آرام در میان گل و آتشیست، پس
در قلبش چو کهکشانی، صفاست
اما زبان سرخش از آن است، همنفس
تا حرف کج شنید، همان دم برآشفت
چون تیغ، به سرِ هر چه خار و خس
آزرده میشود دلِ نازکنوازِ او
از هر جفای کوچکی، صحبت و ترس
زیباییاش به آینهام طعنه میزند
قلبی بزرگ دارد و روحی دادرس
اهلِ مصلحتطلبی نیست در کلام
راضی نمیشود به ریا و به هیچکَس
در راه دوستی، همهجا بیدریغ رفت
او یادگار عاطفهی سبزِ سبزِ بس!
Post #35
119