در پیچ و تابِ تصمیم، درماندهای دوباره
دلدادهیِ کمالی، با شورِ بیشماره
با مردمِ زمانه، مهری به لب نداری
امابه جانِ خویشت، هستی به قهروچاره
در گلبرگِ نگاهت، رازی نهفته پیداست
چون نرگسِ بیچاره، در خویش پاره پاره
کاری که میپذیری، باید تمام گردد
تا آخرش نمانی، تو درآن راه، آواره
هرچند عیبجویی، با خود نامهربانی
اما دلی تو داری، از مهرِ بیکراره
با خود کمی مدارا، ای مهربانِ رنجور
با خود مجنگ اینقدر، ای جانِ پُر شراره
Post #28
35