او شمع جمع ما و چراغِ شب همه است
در فکرِ حالِ مردم و غرقِ تب همه است
قلبش برای شادیِ عالم، وسیع گشت
همواره پای خستگی و رُطَبِ همه است
گلهای عاطفه ز نگاهش شکوفه کرد
او در تمام غصهها، مذهب همه است
اما دریغ، در خَم اینگونه مهربان!
زخویش غافل، پی منصبِ همه است
گهی که نوبت خودش شد، به لرزه رفت
گویا در هراس شب و کوکبِ همه است
هرگز ندید خوبی خود را در این میان
در آرزویِ آن که شود جلبِ همه است
ای کاش میشنید که این مهربان محض
هم عزیزِِ جانِ ما، هم عزیز خویش است
Post #38
85