تویی آغاز و پایانِ وجودم
تویی تنها دلیلِ تار و پودم
به روزِ سخت، چون کوهی به یاری
به روزِ خوش، تو خورشیدِ بهاری
اگر در سیلِ غم، در حالِ غرقم
تو آن دریایی و من در تو فرقم
چو ساحل، شانهات امن است و آرام
که اشکم را کنی با مِهر، اتمام
تویی همصحبتی، نایاب و گرامی
به هر دردی تو هستی، التیامی
اگر غرقِ خطاهایِ سیاهم
تو تنها روشنیِ این نگاهم
مرا با هر چه بد هستم، گزیدی
به جانِ خستهام، عشق آفریدی
تو هستی زندگانی، در نفسهام
تویی تعبیرِ زیبایِ هوسهام
اگر روزی بیاید وقتِ رفتن
به پایان آید این رویایِ مَدن
به جز نامِ تو در جانم نباشد
به جز یادِ تو در کارم نباشد
تو بودی علتِ بودن، همین بس
تو هستی علتِ رفتن، همین بس
به قربانِ تو و آن قلبِ پاکت
به فدایِ تو و آن تابِ نگاهت
در این دنیا تویی آن تکستاره
که بر زخمِ دلم باشی هماره
Post #59
121