TGViewer
Channel Public Channel
نامه‌‌‌‌

نامه‌‌‌‌

@aletterfromto

باتِ نامه‌رسان:

@LetterFromTobot


آیدی کانال:

@ALetterFromTo
Subscribers
379
Photos
0
Videos
0
Links
0
Recent Posts 20 shown
Post #33 72
‌
نامه شماره ۲۱

پرستش جانم،

از آن روزی که به محل کارت رسیدم و تو زیر آوار بودی، بیشتر از شش ماه گذشته است.

گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید در آن لحظه خیلی ترسیده بودی. شاید در آخرین لحظات به من فکر می‌کردی. شاید حتی چند لحظه قبل از آن، به این فکر می‌کردی که شب که شد، فیلم ناتماممان را با هم ببینیم.

نمی‌دانم چه گذشت؛ هیچ‌وقت هم نخواهم دانست. شاید سخت‌ترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه آخرین لحظه‌های تو برای همیشه از من پنهان مانده‌اند.

از آن روز به بعد، زندگی برای من سیاه شد. بیش از شش ماه است که هر روز می‌گذرد و هنوز نمی‌توانم باور کنم آن همه زیبایی، آن همه مهربانی، آن همه «تو» تمام شده باشد.
تو رفتی و من در غیاب تو دارم به زندگی ادامه می‌دهم زندگی‌ای که در آن، گاهی خود زندگی جریان ندارد.

بیشتر شبیه وظیفه‌ای است که به من سپرده شده؛ اینکه باید زندگی را بدون تو ادامه بدهم، حتی وقتی هیچ‌چیز درونم برای این ادامه دادن آماده نیست.

هر بار که به تو فکر می‌کنم، هم‌زمان غم و شادی در من جریان پیدا می‌کند. شادی از اینکه بهترین سال‌های زندگی‌ام، از بیست‌وچهار تا بیست‌ونه سالگی، سهم من و تو بود. از اینکه دوستت داشتم، کنارت زندگی کردم، خندیدم، برای آینده خیال بافتم و برای مدتی کوتاه، فکر می‌کردم زندگی هرچقدر هم سخت باشد، تا وقتی همدیگر را داریم، از پسش برمی‌آییم و اندوه از اینکه حالا قرار است ادامه‌ی زندگی‌ام هرچقدر که باشد ، بدون تو بگذرد.

امروز باران می‌بارد و باران بیشتر از هر روز دیگری تو را برایم زنده می‌کند. کاش می‌شد دوباره زیر باران قدم بزنیم، قهوه‌مان را بخوریم. کنار هم باشیم و به زندگی نیشخند بزنیم؛ همان‌طور که آن روزها فکر می‌کردیم هرچقدر زندگی سخت باشد، ما همدیگر را داریم و همین کافی است.

اما حالا دریغ...نه آن روزها تکرار می‌شوند، نه تو برمی‌گردی، و نه من دیگر همان آدمی هستم که آن روزها بودم. نمی‌دانم بعد از تو قرار است چه‌قدر از این زندگی را زندگی کنم و چه‌قدرش را فقط ادامه بدهم. فقط می‌دانم هنوز وقتی باران می‌بارد، ناخودآگاه دلم می‌خواهد تو کنارم باشی.

و شاید این عجیب‌ترین شکل نبودن تو باشد، اینکه هنوز در خیلی از لحظه‌های زندگی، اولین کسی که دلم می‌خواهد کنارش باشم، تویی.

پرستش جانم،

بیش از شش ماه گذشته، اما برای من بعضی روزها انگار هنوز همان روز است، همان روزی که رسیدم، همان روزی که پیدایت نکردم، و همان روزی که بخشی از زندگی من هم زیر آن آوار ماند.

هنوز دوستت دارم.

علی

@ALetterFromTo
  • 💔 12
  • 😭 3
  • ❤ 2
  • 😢 2
Post #32 149
‌
نامه شماره ۲۰

به تو!

صبرم تمام شد. و با اینهمه من تو را عادت کردم؛ عادت کردم صبح به صبح و هر روز ببینمت و اگر ندیدم، بدانمت، عادت کردم از کوچکترین جزئیات با تو بگویم، عادت کردم در انتخاب موارد هرچند کوچک نظرت را بخواهم، کلی بگویم تورا در بیشتر لحظاتم داشته‎ام و حالا هم به همان سبک طلبت میکنم..

اما «نیل» از این کلمه بدش آمده، میگوید عادت احساس نیست یک وضعیت است؛ به جای حس و عاطفه نباید ب کار برده شود. اما حقیقت اینجاست که اگر وضعیت هم باشد من در وضعیت عادت کردن به تو مدتی طولانی مانده‎ام و بوده‎ام و نفس کشیده‎ام. خندیده‎ام و تا دلت بخواهد فکری شده‎ام. حالا جز این جاده را باید پیش
بگیرم. باید بدانم بعد از این روزهای باهم و یک مکان بودگیمان که از هم جدا میشویم
و نیستیم؛ ارتباطی باتو نگیرم حداقل به سبک قبل، حال و احوال هرروزه‎ات را نگیرم، فلان فکت علمی را به تو نگویم و منتظر حرف و نظرت نمانم چون بسیار برایم ارزشمند است، از همه‎ی اینها گذر کنم؛ نباشم ونخواهم و تمام هم نشوم؛ چنان که انگار نه، انگار ککی گزیده باشدم..

تو، شخصیتت، شکل عاداتت، دوستی با تو، رفاقتت، نزدیک شدنت؛ همه و همه سبکی نو جدید و ترسناک داشت و حالا از تو دوری گرفتن هم دارد نوع جدید پیدا می‎کند، این روزها من به تو نزدیک و خندانم و همزمان دارم جاده میکنم برای دور شدن از تو. و همزمان نمیتوانم کاملا تمامت کنم و نبینمت حداقل برای حالا و اکنون. از حرف زدن با تو به مقدار زیادی عاجز شده‎ام. حرف زدنهایی که از پس آن فهم متقابل باشد نه زبان نفهمی و سوتفاهمهای کلامی بی‎اساس از ابتدای ترم هم داشتیم و گاه داریم هنوز..
از سعی برای باهم درست کردن مسائل و شک و تردیدها.

و میدانی عزیزم، من حتی عادت ندارم حرفم را نفهمی وقتی عمیقترین سخنانم که کسی فهم نمیکرد را زمانی جلوی چشم خودم درک که هیچ تحلیل و بررسی میکردی.

غریب شده‎ای، از زمانی که بعد از آن نه ماه جدایی دیدمت غریبی میکنم با تو، منی که غریبی کردن با تو را بلد نبودم. نهایت اینکه خطی که میروی و خطی که می‎روم اصلا همسو نیست عزیز من.

این روزها میان تبدیل کردن تو از آشناترین و نزدیک‎ترین آدم این روزهایم به فلانی که فقط یک دوست عادی است و بعد از خوابگاه تمام می‎شود، جان خودم را نرم نرمک آتش می‎زنم.. رودربایستی که نداریم درد دارد؛ تورا جز در فاصله نزدیک و امن دیدن درد دارد، تورا در حالتی بدونه تفاوت با آدمهایی که قبلا دوستانم بودند و تو رفیق میان آنها، درد دارد.

و اگر سالها هم بگذرد این درد روزمره تمام نمیشود، من را هم تمام نمی‎کند برعکس کتابها و غزلهای عاطفی، اما اذیتم میکند. تدریجی و طولانی درگیرم میکند. وسط خنده سراغم می‎آید، در بی‎ربط ترین موقعیتها جلوی چشمم می‎آید. شاید از روزمرگی دربیاید و کمتز فکری‎ام کند با ایجاد فاصله اما سر جای خودش هست، دقیقا مثل آن پارگی زیر لبم که از کودکی تا همین امروز جای زخم و بخیه‎هایش باقیست.

میشوی یک درد فرامووش نشدنی بین آن قبلی‎ها.

@ALetterFromTo
  • ❤ 7
  • 💔 5
Post #31 223
‌
نامه شماره ۱۹

سلام مامان

می‌خوام بعضی از چیزایی که تا حالا نتونستم بگم رو برات بنویسم..راستش خیلی ازت عصبانی و ناراحتم...تو یه مادر پسر دوستی که خودت و من رو به خدمت اونها میگیری...تو میگی برات فرقی نداریم اما در تمام حرفهات و کارهات ترجیحت آرامش،راحتی و خواست پسرهات هست...گفتی نمیتونی خونه رو تمیز کنی و چون پسرها پول لازم میشن نمیتونی ولخرجی کنی برای کارگر و حالا من با دیسک کمر و گردن خونت رو نظافت میکنم ..تو برای اینکه منو وادار به انجام کاری کنی ماهرانه با دیگران مقایسه میکنی...الان پنج روزه بیمارستانم به هیچکدوم از برادرهام اطلاع ندادی نکنه تو زحمت بیوفتن.... تو حتی وصیت پدر را به خاطر نارضایتی پسرهات نادیده گرفتی و منو به پذیرش وادار کردی....مادر در هر موضوعی بین من و برادرهام تو جانب اونها رو میگیری ...من حتی نمیتونم باهات درد دل کنم چون آدم امنی نیستی ،هر کاری میکنم نمیتونم بغلت کنم نمیتونم از گرفتن دستت احساس خوب پیدا کنم و این منو در عذاب و حس گناه فرو برده...کاش آگاه بودی به کارهات‌.

@ALetterFromTo
  • 💔 31
  • 😢 11
  • ❤ 5
  • 👏 1
Post #30 241
‌
نامه شماره ۱۸

سلام دوست قدیمی من!

ما با هم بزرگ شدیم و با هم درس خواندیم، در دو خانواده مختلف. هم‌زمان، وارد رشته پزشکی شدیم؛ هر کدام در شهری متفاوت. آن روزها جوان بودیم و پر از خیال و امید، و هیچ‌کدام نمی‌دانستیم زندگی برایمان چه چیزهایی در آستین دارد.

سال‌ها گذشت و مسیر زندگی‌مان از هم دور شد. اما از همان دور از حال هم خبر داشتیم و می‌دانستم که تو در زندگی با چه چالش‌هایی مواجه شدی و چه روزهای سختی را پشت سر گذاشتی؛ ازدواجی که آن‌طور که می‌خواستی پیش نرفت، جدایی و از همه دردناک‌تر، فاصله‌ای که با دخترت پیدا کرده بودی. می‌دانستم اینها برایت آسان نیست، اما نمی‌دانستم پشت آن سکوت‌ها در درونت چه می‌گذرد.

چند ماه قبل از رفتنت برایت پیام گذاشتم و فقط احوالت را پرسیدم.

جواب ندادی.

پیامم همان‌طور بی‌پاسخ ماند و حتی تا آخر، دیده نشد.

بعد فهمیدم که دیگر نیستی.

از آن روز یک سؤال مدام در ذهنم می‌چرخد: «کاش وقتی جواب نداد، زنگ زده بودم...»

کاش زنگ زده بودم و صدایت را می‌شنیدم. کاش می‌پرسیدم واقعاً خوبی؟ کاش می‌گفتم اگر خسته‌ای، اگر زندگی برایت سنگین شده، لازم نیست همه چیز را تنهایی تحمل کنی.

نمی‌دانم آن روزها در دل تو چه می‌گذشت. درباره رفتنت هم چیزهایی گفته شد، اما حقیقتی که من در دل خودم احساس می‌کنم، شاید چیزی باشد که هیچ‌وقت با قطعیت درباره‌اش حرف نزنم.

و شاید همین ندانستن، سخت‌ترین قسمت ماجراست.

گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید یک تماس می‌توانست چیزی را تغییر دهد. و گاهی به خودم می‌گویم: من آن زمان نمی‌دانستم. هیچ‌کس نمی‌دانست. از یک پیام بی‌جواب نمی‌شد عمق درد یک انسان را فهمید.

شاید باید یاد بگیرم خودم را برای چیزی که نمی‌دانستم، مجازات نکنم.

اما تو یک چیز را بدان: آن پیام فقط یک پیام معمولی نبود. پشت آن، یک دوست قدیمی بود که همیشه به یادت بود.

و امروز، بعد از این همه سال، دلم می‌خواست می‌توانستم فقط یک بار دیگر با تو حرف بزنم و بگویم:
«کاش می‌دانستم چقدر خسته‌ای.»

دوست قدیمی، نمی‌دانم در آخرین روزهایت چه گذشت و شاید هیچ‌وقت هم ندانم. اما امیدوارم هر جا که هستی، دیگر خسته نباشی.

و امیدوارم آن بخش جوان و پرامید تو، همان پزشکی که سال‌ها پیش با هزار آرزو وارد این راه شد، جایی در آرامش مانده باشد.

با مهر، همکلاسی قدیمی‌ات

@ALetterFromTo
  • 😢 15
  • 💔 15
  • 😭 9
  • ❤ 4
Post #29 298
‌

نامه شماره ۱۷

به هجده سالگی پسرم

سلام دلبندم،

بیش از هر چیز، در این تصمیم به تو فکر می‌کنم. بیش از هر چیز، نگران مسئولیتی هستم که در قبال تو دارم. گاهی از خودم می‌پرسم نکند این تصمیم، تصمیمی خودخواهانه باشد و تو، که جان و جهان منی، کوچک‌ترین آسیبی ببینی.

اما از طرف دیگر، با خودم فکر می‌کنم اگر خودم، ارزش‌هایم و مسیر زندگی‌ام را کنار بگذارم فقط برای اینکه همه‌چیز ظاهراً حفظ شود، آن‌وقت دیگر آن مادری نخواهم بود که آرزو داشتم برای تو باشم. منِ شکسته، خسته و رنجور در کنارت می‌ماند، نه زنی که بتواند با آرامش، امید و قدرت دستت را بگیرد.

من این تصمیم را، اگر روزی آن را عملی کنم، نه از سر خشم، بلکه با این امید می‌گیرم که بتوانم قوی‌ترین نسخه‌ی خودم باشم؛ چون باور دارم تو بیش از هر چیز، به مادری نیاز داری که بتواند دوباره لبخند بزند، رشد کند و با عشق از تو مراقبت کند.

جانکم، زندگی هیچ‌وقت بی‌درد و بی‌عارضه نیست. دلم می‌خواست نخستین سال‌های کودکی‌ات فقط پر از آرامش باشد و اگر چنین نشد، از صمیم قلب برای رنجی که شاید ناخواسته به تو رسیده، متأسفم.

نهال کوچک خانه‌ی قلبم، پدرت تو را دوست دارد. امیدوارم همیشه در کنار او عشق، امنیت و حمایت را تجربه کنی. او می‌تواند برای تو پدری مهربان و تکیه‌گاهی ارزشمند باشد و من همیشه آرزو می‌کنم رابطه‌ی تو با پدرت، رابطه‌ای سرشار از احترام و محبت بماند.

شاید روزی از من بپرسی: «اگر من را دوست داشتید، چرا از هم جدا شدید؟»

پاسخم این خواهد بود که دوست داشتن، همیشه برای ساختن یک زندگی مشترک کافی نیست. گاهی دو انسان، با وجود خوبی‌های بسیار، نمی‌توانند در کنار هم رابطه‌ای بسازند که هر دو در آن احساس آرامش، امنیت و احترام کنند. این به معنای بی‌ارزش بودن هیچ‌کدامشان نیست؛ فقط یعنی بعضی پیوندها، با وجود همه‌ی تلاش‌ها، آن‌گونه که باید شکوفا نمی‌شوند.

می‌خواهم بدانی که این تصمیم، اگر روزی گرفته شود، هرگز از سر کم شدن عشق به تو نیست؛ بلکه از سر مسئولیتی است که نسبت به خودم و نسبت به آینده‌ی تو احساس می‌کنم. آرزویم این است که وقتی بزرگ شدی، مادرت را زنی ببینی که در سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش هم تلاش کرد با احترام به خودش و دیگران، راهی را انتخاب کند که به باورش درست‌تر بود.

دوستت دارم؛ بیشتر از آنچه کلمات بتوانند بگویند.

مادر

@ALetterFromTo
  • ❤ 35
  • 💔 6
  • 👏 2
  • 😭 1
Post #28 306
‌
نامه شماره ۱۶

هفتم مهر هزاروچهارصد و پنج

سلام بچه جان؛

می‌دونی دقیقا از کی اینطوری همدیگه رو صدا زدن شروع شد؟! از جایی که نه اونقدر رفیق بودیم نه خونواده و نه معشوق، ولی اونقدرم دور و غریبه نبودیم که دیگه نبینمت و ازت نشنوم، یروزی بهت گفتم کاش میشد واسه همدیگه نامه بنویسیم چون من عاشق نامه نوشتنم مخصوصا اگه کاغذی باشه و نامه گرفتن، حالا دارم مینویسم این نامه رو با اینکه احتمالا هیچوقت نمی‌خونیش، من نمی‌دونم چرا هنوزم هروقت می‌بینمت دلم هری میریزه، آخرین بار حین اینکه سرم توی دفتر نوشتنیام بود از در اومدی تو و با اینکه منو ندیدی چنان دست و پامو گم کردم که انگار اومدنت بخاطر اولین قرار دو نفرمون بعد از سال ها دلدادگیه، بعد توی همون دفتر دونه دونه دلایلی که باعث شده بود ازت خوشم بیاد و دلایل بسیار منطقی ای که نباید باهم باشیم و دلایل محکمه پسند برای اینکه تو نمیتونی شریک ایده آلی برام باشی رو با ذکر جزییات ریز به ریز نوشتم و دفترو که بستم بهت پیام دادم که خواستی بیا سر میز من بشین و تو قبول کردی و اومدی نشستی و با آب و تاب از اتفاقاتی که برات افتاده بود گفتی و به خودم که اومدم دیدم دستمو گذاشتم زیر چونم و با لبخند بهت گوش میدم و کم مونده لپتو بکشم و بعد که پا شدی و رفتی رفتنتو تماشا کردم و دفترو باز کردم و به دلایل به صلاحم نبودنت نگاهی انداختم و آه کشیدم، میدونی، ناکام شدن جزیی از زندگی هر آدمیه و بزرگسالی بهم یاد داد اگه ظرف ناکامی هام رو بزرگ نکنم کامروا شدن ممکن نیست.

میبوسمت، دور از چشم دوست دختر این روزات که هم اسم منه.

مراقب خودت باش‌.

@ALetterFromTo
  • 💔 17
  • ❤ 16
  • 👏 3
Post #27 316
‌
نامه شماره ۱۵

برای رضا

دیروز خوابت را دیدم. چند روز قبلش تلاش کرده بودم با تو تماس بگیرم و هر دو شماره‌ات از دسترس خارج بود. حتی یادم نبود ایمیلت را دارم و نمی‌دانم ایمیلت را اصلا چک می‌کنی یا نه، ولی این را می‌نویسم به امید اینکه به دستت برسد.
در خوابم تو خیلی متفاوت بودی.

شخصیتت با چیزی که همیشه به یاد می‌آوردم فرق می‌کرد. تورلیدری بودی که مسافران را به جاهای دیدنی می‌برد و اتفاقی دیده بودم که به شهر ما آمده‌ای. ته کوچه دیدمت که مثل همیشه باندانا بسته بودی و سمتت دویدم. گله کردم که چرا خبر نداده‌ای اینجایی. گفتی نمی‌خواهم درگیر گذشته‌ها باشم و حالا آدم دیگری هستم.

گفتی گذشته افسرده‌ات می‌کند و من پرسیدم یعنی ما دوستان قدیمی به افسردگی‌ات دامن می‌زده‌ایم؟ و تو جوابم را درست ندادی ولی انگار می‌خواستی بگویی آره. شخصیتت هم خیلی فرق کرده بود. برونگراتر بودی و حتی کمی من را نادیده می‌گرفتی و جوابم را درست نمی‌دادی. پولدارتر شده بودی و ماشین خودت را داشتی. موقعی که حرف می‌زدیم سوار ماشین تو بودم و قبل از سپیده‌دم بود. خورشید که طلوع کرد من را دم خانه پیاده کردی و قبل از اینکه فرصت کنم شماره‌ات را بگیرم رفتی.

خیلی وقت است از تو خبر ندارم. می‌دانم دیر به دیر خبر می‌گیرم ولی به این معنی نیست که دوستان گذشته را فراموش کرده‌ام. نمی‌دانم مثل خوابی که دیدم تغییر کرده‌ای یا می‌شود روزی دوباره ببینمت و ساعت‌های طولانی قدم بزنیم و حرف بزنیم و سکوت کنیم.

برایم سخت است در مورد خودم بنویسم. باید خودت ببینی و بفهمی چگونه تغییر کرده‌ام. فقط می‌دانم تجربه‌ی زندگی در ایران و جنگ من را تغییر داده است. برای مثال حالا دیگر خیلی آتئیست نیستم. نه اینکه مسلمان شده باشم، به هیچ وجه، بلکه یک جایی احساس کردم اگر بخواهم مسئولیت همه چیز را با تصمیمات خودم به دوش بکشم زندگی از پا درم می‌آورد. تصمیم گرفتم یک سری چیزها را بسپارم به بیرون، شاید کسی حواسش به من باشد. شاید هم نباشد، ولی همین که فکر کنم هست زندگی‌ام را راحت‌تر می‌کند.

یک تغییر دیگر این است که اصلا اهمیت نمی‌دهم دیگران چطور قضاوتم کنند و کار خودم را می‌کنم. شاید بعضی‌ها فکر کنند پسرفت کرده‌ام و احمق شده‌ام. خب بکنند. این جلویم را نمی‌گیرد که بگویم باور داشتن به من دلگرمی می‌دهد. گزینه‌ی دیگرم فروپاشی بود و من نخواستم آن را انتخاب کنم.

چند روزی است به خوابگاه برگشته‌ام. برخلاف خوابگاه دامغان، اینجا حیاط قشنگی دارد که پر از درخت است. درخت‌های چنار، گردو، سیب‌، انار، توت و شاتوت. تیر ماه که برای امتحانات پایان‌ترم آمده بودم، به کمک چندتا از بچه‌ها که یکی‌شان از درخت بالا رفت کلی شاتوت چیدیم و من یاد آن درخت شاتوت در دامغان افتاده بودم که هر چقدر صبر می‌کردیم میوه‌هایش نمی‌رسیدند. شاتوت برایم خاطرات زیادی را زنده می‌کند.

حیاطمان کبوترها، کلاغ‌ها، گنجشک‌ها و یاکریم‌های زیادی دارد که صدایشان را از توی تراس اتاقم می‌شنوم. این ترم اتاقم را عمدا طوری انتخاب کردم که رو به باغ باشد و حالا جلوی تراسمان یک درخت سپیدار بلند قد کشیده است که شب‌ها سایه‌ی برگ‌هایش مثل شبح‌های بی‌قرار روی دیوار می‌افتد. اینکه صبح بیدار شوم و درخت‌ها را ببینم و آواز گنجشک‌ها را بشنوم زنده‌ام می‌کند.

بعضی روزها هم توی باغ می‌نشینم، چایی می‌خورم، آهنگ گوش می‌کنم و پابرهنه روی چمن‌ها راه می‌روم و می‌خوابم. دلم می‌خواهد بدنم زمین را بی‌واسطه لمس کند. از حشرات ابایی ندارم و بدم نمی‌آید موهایم کثیف شود. اصلا دلم می‌خواهد کثیف شوم چون احساس می‌کنم به واقعی بودن نزدیک‌تر است. حتما یادت می‌آید که گفته بودم دلم می‌خواهد در روستا زندگی کنم. هنوز این بخش از من تغییر نکرده است، اما دست و پایم را بسته می‌بینم. یک شب در همین حالت شعرهایی که از تو داشتم را مرور می‌کردم و ماه کامل داشت طلوع می‌کرد. یاد آن شبی افتادم که رفتیم در تاریکی آسمان را ببینیم. فکر نمی‌کردم روزی دلم برای دامغان تنگ شود ولی حالا شده است. البته دامغان بدون آدم‌هایی که با آن‌ها کوچه‌هایش را قدم بزنم شهری مرده است.

اگر روزی گذرت به تهران افتاد خوشحالم می‌کنی اگر خبر بدهی و مثل خوابم نگذاری و بروی. جاهایی هست که دوست دارم نشانت بدهم.

پ.ن: حتی موفق نشدم برایت ایمیل بفرستم چون ایمیلت هم غیرفعال شده بود. یک بار برایم نوشته بودی که عشق را احساسی می‌بینی درون خودت، فارغ از اینکه طرف مقابل حسی مشابه دارد یا نه، مثل دوست داشتن یک نقاشی. دلتنگی را هم به همین شکل توصیف کرده بودی. آن موقع منظورت را نفهمیدم، ولی حالا می‌فهمم.

@ALetterFromTo
  • ❤ 27
  • 👍 1
  • 💔 1
Post #26 356
نامه‌ی پستچی ۳


گفت: نامه‌ها چه تلخن. میخوای انتشارشونو ادامه بدی؟

گفتم: آره. نامه خب خصلتش اینه که آهسته است و حرف‌هایی که نمیشه رودررو زد یا دلتنگی‌ها و این‌ها رو توی خودش داره‌. خبر خوب هم می‌تونه توش باشه ولی انگار نامه‌ها همین‌که توی فاصله نوشته میشن با خودشون یک غمی دارن. نامه‌ها انگار اغلبشون محصولِ یک حالِ دل‌گرفته‌ای هستن که توان بیان شدن پیدا کرده. البته این رو هم بگم که برخلاف تصور اولیه ما، خیلی وقت‌ها نوشته‌های غمناک کمک بیشتری به خواننده‌شون می‌کنن. انگار دیگری به جات لابلای کلماتش اشک ریخته، انگار یکی حال گُنگتو به کلمه تبدیل کرده و انگار یکی تو رو فهمیده. من هم قدیما فکر می‌کردم فقط حرف‌های امیدوارکننده حال آدمو خوب می‌کنن. امّا بعدش هزار بار اینو تجربه کردم که گاهی یک متن یا حرف غمناک می‌تونه آدمو به زندگی برگردونه. عجیبه واقعاً.

ولی اگر می‌بینی الان پُری، نخون. آدم همیشه آماده هر چیزی نیست. این کانال اینجا هست. ازش برو بیرون و هر وقت خواستی برگرد. خودتو درمونده نکن با بار اضافه. از خودت مراقبت کن.

@ALetterFromTo
  • ❤ 32
  • 👌 13
  • 👏 2
Post #25 353
‌
نامه شماره ۱۴

نامه ای برای بابا

سلام بابا اولین باره که برات می‌نویسم من همون دختر ۶ساله هستم وقتی رفتی الان پنجاه واندی از من گذشته اما تو جوان موندی آدمها وقتی جوان می‌میرند دیگه پیر نمیشن اما اونهایی که می‌مونن از غم رفتن جوانها پیر میشن بابا مامان می‌گفت :وقتی رفتی به آسمونها نیومدی خونه یکماه بعدش من رفتم کلاس اول و مشق هام رو میاوردم توی بالکن رو به آسمون بهت نشون میدادم خیلی سخته برای دختر کوچک باباش رو از دست بده من هم حواس پرت شدم وقتی رفتی به همه چیز توجه کردم‌ که نبودن ات احساس نکنم گریه نکردم بهونه نگرفتم بعدها فهمیدم اثرات اش رو کاشکی نرفته بودی کاش آب تو رو از ما نمی‌گرفت از اون بالا ها برامون دعا کن پدر به دعای پدر نیاز داریم.

@ALetterFromTo
  • 💔 21
  • ❤ 10
  • 😢 4
Post #24 327
‌
نامه شماره ۱۳

سلام به همکار و دختر عزیزم،

رفتارت خیلی آزارم داد؛ آن‌قدر که نتوانستم بی‌تفاوت از کنارش بگذرم. گفتم شاید بهتر باشد به‌جای سکوت، چند خط برایت بنویسم.

دانش‌آموز با تمام امید و ذوقش وارد مدرسه می‌شود؛ با دنیایی از شوق، اعتماد و آرزو. شاید برای ما یک نقاشی ساده باشد، اما تو نمی‌دانی کودکی که آن را با دستان کوچکش کشیده، با چه شوقی رنگش کرده و با چه افتخاری آن را به تو هدیه داده است.

وقتی آن نقاشی را بی‌توجه داخل سطل زباله انداختی، شاید فقط یک تکه کاغذ دور انداخته شد؛ اما ممکن است برای آن کودک، بخشی از ذوق، اعتماد و شوقش برای مدرسه هم دور ریخته شده باشد.

نمی‌دانم کجا به ما آموخته‌اند که برای بزرگ دیده شدن، باید کوچک‌ترها را کوچک کنیم. مگر نه اینکه بسیاری از چیزهایی که امروز می‌دانیم، از همین کودکان و از همین کلاس‌ها آموخته‌ایم؟

بچه‌ها خیلی وقت‌ها بیشتر از آنچه تصور می‌کنیم می‌فهمند؛ ما فقط راهنماییم، نه بیشتر اگر دانش‌آموزی نباشد، معلمی هم معنایی ندارد.

پس بیاییم از پله‌های غرور پایین بیاییم و دوباره خودمان را کنار کودکان ببینیم، نه بالاتر از آن‌ها.

صدای قدم‌های ما در کلاس باید صدای امنیت و مهربانی باشد، نه کوبیدن غرور بر زمین.

یادمان باشد، خداوند به ما جایگاه و توانایی داده تا دست کودکی را بالا بکشیم، نه اینکه او را با رفتارمان پایین بیاوریم.
معلم بودن فقط درس دادن نیست
گاهی یعنی مراقبت از قلب کوچکی که با هزار امید، چیزی را به ما هدیه می‌دهد.
امیدوارم هیچ‌کدام از ما آن‌قدر در جایگاه خودمان نایستیم که فراموش کنیم روزی خودمان هم شاگرد بوده‌ایم.

@ALetterFromTo
  • 👏 24
  • ❤ 11
  • 🤗 1
Post #23 350
‌
نامه شماره ۱۲

آخ مامان مامان 

سلام

چقدر دلم میخواد وقتی میگی دلتنگم هستی، وقتی از دوست داشتن من و افتخارکردنت بهم حرف میزنی بتونم باور کنم. چیزایی که قبلا بهم گفتی و باهام رفتار کردی رو اونقدر پررنگ نوشتم که تا الان با هیچ پاکنی نتونستم پاکشون کنم، نتونستم مامان، نتونستم.

 حرفات به جونم نمیشینن، وقتی نوازشم میکنی میخوام خیلی زود تمومش کنی، پوست دست تو نرمه اما من احساس میکنم داری سمباده میکشی رو پوستم، نگرانم ناخن هات برن توی تنم!

راستش فقط تاب میارم چون مامانمی، مثل همیشه نمیخوام برنجونمت، اما حالا یه فرقی هم داره نسبت به گذشته،  اونقدر سنت بالا رفته میترسم از یهو هیچ وقت نبودنت!

گاهی هم به خودم میگم منم ممکنه یهو دیگه نباشم. مامان، بهم حق بده که نخوام نزدیکت بشم!

اما چیکار کنم که بازم زور تو بیشتره، هر چقدرم دور وایستم بازم اون ته مها یه جایی هست که تو خیلی نزدیکی، اونقدر نزدیک که نمیتونم ببینمت، انگار خودمی!

ببین مامان، من خیلی خسته و رنجورم، کاش بهم گفته بودی زندگی کردن اینقدر سخته، شاید نمی اومدم!

من زخمی ام میدونستی؟!؟

البته زخم که زیاده، زخمایی که میگن خودم باید مرهم بذارم، میگن بزرگ شدم، بالغ شدم!

اما مامان رد زخمای تو یه چیز دیگست،
جالبه که خودتم نمیدونی شاید هم میدونی اما ترجیح میدی به روی خودت نیاری! احتمالا خودتم زخمی بودی نمیدونم از کجا ولی چرا باید به من میرسید...؟!

مامان سخته ادامه دادن، سخته با این تن زخمی...
گاهی دلم میخواد منو دوباره برگردونی تو شکمت، اونجا شاید امن تر بود، شاید تصمیم میگرفتم این راهو ادامه ندم، نمیدونم...!

اما حالا هستم، تلاش تو رو هم میبینم که چطوری مدل خودت میخوای بهم محبت کنی، شاید هم جبران روزایی که زندگی رو کمتر بلد بودی...

منم تلاش میکنم نور بندازم تو جونم، شاید تونستم کاری واسه ی زخمای کاری بکنم، امیدوارم وقت کم نیارم، برای خودم و تو، مامان.

@ALetterFromTo
  • 💔 17
  • ❤ 15
  • 😭 12
  • 😢 2
Post #22 352
نامه پستچی ۲

سلام

ممنونم از همۀ دوستانی که این مدّت نامه‌های زیادی رو برای باتِ نامه‌رسان فرستادن. لطفاً پیام‌ها رو به صورت نامه بنویسید، با مخاطب مشخص و ساختارِ نامه. بعضی از پیام‌ها یادداشت‌هایی هستن که مخاطب مشخصی ندارن (آشنا یا غریبه)، بعضی‌ها صرفاً بیان احساس هستن، بعضی‌ها یک یادداشت هستن و نه یک نامه، یعضی ها هم مخاطبشون خیلی کلّیه و کمی شبیه خطابه یا سخنرانی هستن و بعضی‌ها هم مخاطبشون اینقدر خاصّه که کس دیگه‌ای جز اون مخاطب احتمالاً اشارات و نکات اون نامه رو درک نکنه. من ترجیحاً مواردی رو منتشر می‌کنم که با توضیحی که گفتم کیفیتی از جنس یک نامه دارن و نامه‌هایی هستن که دیگران هم می‌تونن اون‌ها رو بخونن.

@ALetterFromTo
  • 👌 17
  • ❤ 6
  • 👏 1
Post #21 363
‌نامه شماره ۱۱

مینوسم برای خود پنج سال بعد خودم
سلام
از این جایی که هستم و دارم مینویسم تو در ابهام کاملی برام و خیلی خیلی دوری
جایی از زندگی وایستادم که میترسم از آینده
دارم مسیر درستی میرم؟
تصمیم های درستی میگیرم؟
حواسم هست به داشته هایی که دارم؟
دارم سعی میکنم در لحظه زندگی کنم و کمتر بترسم، ارزش همبن لحظه هامو بدونم
ولی سخته و این همه ابهام داره اذیتم میکنه..
کاش بدونی من الان همه تلاشش رو داره میکنه مسیر درست بره و تصمیم درست بگیره ولی نمیدونم چی قراره بشه.
امیدوارم وقتی این نامه رو میخونی رسیدی باشی به ساحل امنت و قلبت آروم گرفته باشه....

@ALetterFromTo
  • ❤ 25
  • 👏 4
Post #20 416
‌
نامه شماره ۱۰

سلام به تو، دوستی که نمی‌شناسمت

فکر قبلی‌ای برای بیان ندارم. ولی هرآن‌چه به ذهن می‌آید برایت می‌گویم و اگر دوست داشتی می‌خواهم با احوالاتم همراهت کنم.

خارج از ایرانم. صدای پرنده‌ها محیط را پر کرده. برج لندمارک شهر با رنگ‌های مختلف آسمان شب را تزیین می‌کند. آرامش. آرامی. نظم.

قرار است به‌زودی برگردم. به آلودگی هوا. به آلودگی صوتی. به بی‌نظمی، تورم، آدم‌های خسته‌ی شهرم. به نگرانی درباره‌ی آینده.

و ما چه‌قدر مرکز جهان نیستیم! چند شب پیش دو دختر موتورسوار با کلی شیطنت پشت چراغ قرمز کنارم ایستادند و با خنده به من سلام کردند و پرسیدند از کجایم؟ گفتم ایران. نمی‌شناختم. گفتم خاورمیانه. باز هم نمی‌شناختند. گفتم نزدیک ترکیه، عراق، سوریه و این‌ها. با خنده گفتند نمی‌فهمند. چراغ سبز شد و خنده‌کنان رفتند. انگار خبر بهشان نرسیده بود که آخرالزمان نزدیک شده و امام زمان نزدیک است که ظهور کند!

چه تمدن‌ها که کامل نابود شدند و جهان ادامه داد. چه کشورهایی که به آتش کشیده شدند و چند نسل بعد روی همان خاکسترها باز گندم‌ها کشت شد و خانه‌ها ساخته شد. ما آن‌قدر که دوست داریم فکر کنیم، مرکز جهان نیستیم. اما وهم خودمرکزانگارانه‌ی ما ما را وا می‌دارد تا فکر کنیم آن‌چه بر ما می‌گذرد، دارد جهان را تکان می‌دهد!

البته پارادوکس ماجرا این است که ما از جایگاه دانای کل زندگی را زندگی نمی‌کنیم. در نهایت، ما در تجربه‌ی شخصی‌مان قرار داریم و در تجربه‌ی ما، ما مرکز جهانیم. به معنای دقیق کلمه، به هر سمت که نگاه می‌کنیم، نقطه‌ی شروع بینایی همان مرز «من» است و آن‌چه بیرون دیده می‌شود، در فاصله با من ادراک می‌شود. و همین‌طور است برای دیگر حواس. ادراک ما، حتی ادراک حسی، اساساً خودمرکزانگارانه است. منی که غم دارم، شنیدن این‌که من نقطه‌ای در بی‌نهایتِ هستی‌ام و غمم نقطه‌ای کوچکتر در همین نقطه‌، کمکی به بزرگیِ تجربه‌ی غمم در درون من نمی‌کند.

اما شاید کمی هم بکند. ما هرچند در خودمان و در مرکز جهان‌مان‌ایم، اما باز هم می‌توانیم گاهی از بالا به وضع خودمان بنگریم. این کار نه که ما را کاملاً از تجربه‌ی ملموس و شخصی‌مان جدایمان کند، اما ممکن است گاهی تسکینی باشد بر تجارب خودمحورانه‌مان.

استاد این نوع نگاه در فرهنگ خودمان، خیام است.

در دایرهِٔ سپهرِ ناپیدا غور

مِی نوش به خوشدلی که دوْر است به جور

نوبت چو به دوْرِ تو رَسَد آه مکن

جامی‌ست که جمله را چشانند به دوْر
باران شدت گرفته و هوا تاریک شده. به اتاق برمی‌گردم. ظهرت به‌خیر، هم‌وطن.

@ALetterFromTo
  • ❤ 34
  • 👌 1
Post #19 456
‌
نامه شماره ۹

نامه ی سال دهم.

از هر مویی هزار هزار فریاد برآید که آوه!
چه نویسم؟ که نوشتنی نیست!
چه گویم؟ که گفتنی نیست!
چه بشنوی؟ که شنودنی نیست!

ابوالحسن خرقانی از او گفت: هر روز هزار هزار بار از تو بگریزم، و هر بار بلعجبی نو می‌سازی و از دنبالم بیایی.

فریاد از تو!

دردِ فراوان از تو.

این جمله ها از عین القضات همدانی آمده است.وقتی می خواندم یاد تو افتادم.چند روز ست درها و پنجره ها را بسته ام؛ نمی خواستم انتظار بکشم؛ می دانستی انتظار آدم را پوک می کند؟ انگار خالی می شوی و پوسیده.البته که می دانی.سال چهارم بعد از رفتن دوم تو؛ وقتی آمدی گفتمت، تایید کردی که می فهمی.دوست ندارم جلوی آدمهای کانال خرد و خاکشیرت کنم( چون این نامه فقط مال تو نیست و آدمهای زیادی می خونن.پس کمی رواداری می کنم و نمیگم نافهم)

عزیزمن حالا که هرچه مهر داشتم از بین دستانم سُر خورد و رفت تو راحتی؟ حالا که یادت نمی کنم و نمی گویم آرزوی منی چطور؟! مگر همین را نمی خواستی!؟ مدام رفتی و برگشتی و هر بار جای جدیدی زخم شد!یادم آمد در عقل ساد خواندیم که هنر همواره سادیسم و مازوخیسم دارد.ههههه اینها حرفهای قشنگی بود که باورم می شد.حالا که دوباره ناپدید شدی و نیستی به همه چیز شک دارم.یادت هست گفتی کلمه های عین القضات همدانی را باید با تیغ روی شیارهای مغزم بکشم!؟ ذوق می کردم چیزهایی که می گفتی که هیچ کس نمی گفت.بین خودمان بماند تو جایی از روان مرا تاچ کردی که دست هیچکس نمی رسید، اعتراف می کنم اصلا بلدش نبودم.یک سال و نیم ست دوشنبه ها با تراپیستم سعی می کنیم دست خودم را برسانم آنجای روانم و تو را بیندازم دور.می دانستی آهو وقت مردن زل می زند توی چشمهای شکارچی و تا دم آخر باورش نمی شود دارد می میرد؟ من این بار قبل از تو رفتم.نمی توانستم باز خیره شوم توی چشمهای عسلی تو و ببینم مرا می کشی با رفتنت.یک بی حسی عجیبی دارم! تا حالا انقدر سیب زمینی نبوده ام.انگار همه چیز درمن مرده یا صادقانه خاموشش کرده ام.

شاید همین روزها از ذوق و شوق و خواستن و تمنای ده ساله م با آدمها حرف بزنم.شاید بگویم تو پنجره ی من بودی و من ورای عامه چیزهایی دیدم.شاید انتظارم زیادی باشد.بله حتما هست؛ آخر چطور می شود از بزرگترین و زیباترین جاده ی جهان فقط کنار یک پمپ بنزین ماند!؟ آخ یادت هست وقتی گله کردم و گفتم من توی جاده یک طرفه موندم؛ زدی روی سینه ات و گفتی عزیز من چهار بانده ست خب.

می بینی هرچقدر پر از خشم باشم بازهم نمی توانم چشمهایم را روی همه چیز ببندم.

برای گابریلم از طرف دیارم.( یک بار اشتباهی پیام دادی و به جای بیدارم نوشتی دیارم به خیالم مرا دیارم صدا کردی، اشتباه گوش نوازی بود و من روی هوا برداشتمش، کاش دوباره اشتباه کنی).

@ALetterFromTo
  • 💔 26
  • ❤ 15
  • 😭 3
  • 😢 1
Post #17 436
‌نامه شماره ۸

حواست هست که چهار روز مانده به پایان زندگی مشترک ما؟

اکنون که رابطه بین ما قطع است و بی صدا، گاهی با خودم فکر میکنم که واقعا حال تو چگونه است؟

آیا درونت هم به اندازه همین ظاهر بی‌تفاوتی که نشان میدهی، آرام است؟
من که خیلی نگران آینده‌‌ی مبهم و نامعلوم بی‌تو هستم.

می‌ترسم، مضطربم، بی انگیزه و نا امیدم.
نمیدانم چگونه بدون تو، «من» باشم و ادامه دهم؟

اصلا «من» کیه؟ پانزده سال است که دیگر «من» را تجربه نکرده ام. همه چیزم ما شده بود. خوابیدن مان، بیدار شدن مان، غذا درست کردنمان، غذاخوردن مان، آماده شدن مان، سرکار رفتن مان، برگشتنمان، خانه تمیز کردنمان، فیلم دیدنمان، کوه رفتن مان، سفر رفتن مان، مهمانی و عروسی و سینما و تئاتر و پارک رفتن مان. حتی در روزهای جنگ و کرونا در خیابان‌های خالی تهران قدم‌زدنمان.

من یقین دارم نمیتوانم اینهمه «ما» را به «من» تبدیل کنم...

امیدوارم تو به همین آسودگی که نشان می‌دهی بتوانی
  • ❤ 18
  • 💔 17
  • 😭 12
  • 😢 5
Post #16 398
‌
نامه شماره ۷

سلام به کسایی که اونجایین و دور هستید.

جایی که فک نمی کردم اینقدر دور باشه ؛ اما حالا میبینم که هست. بعد از کنسل شدن بلیط مون و منتظر بودن و هی دیرتر شدن و هی دورتر شدن و دلتنگی بیشتر ؛ و چه حقیقت تلخی ه.

خجالت میکشم از این راه دور که گلایه کنم و غر بزنم. وسط اون همه داستان و جنگ و گرونی و بلاتکلیفی من بیام از دلتنگی بگم. فک می کنم بس ناجوانمردانه والبته لوس ه. نامردیِ که بخوام به شما از فشار دلتنگی بگم ولی خوب واقعیت این روزهام همینه.

این روزها خیلی به خودم فحش میدم که روزایی که از امروز اوضاع بهتر بود منتظر موندم و نیومد ببینمتون و درآغوش بگیرم تون و حالا احساس می کنم سالیان سال هست که ندیدمتون.

به امید دیدار زود.
  • ❤ 21
  • 😭 1
Post #13 402
‌
نامه شماره ۶

سلام، برای تو می‌نویسم. نمیدانم تو را چطور خطاب کنم پس فقط میدانم که باید بگویم "تو".

وقتی رفتی فکر میکردم رشته دوستی‌مان قطع شده وقتی کم‌صحبت شدیم فکر کردم دیگر دوست نیستیم. امروز با شنیدن خبر مرگ مادر تو، آن هم در بیست و یک سالگی‌ت.

احساس کردم شکسته‌م، ماتم برد وقتی خبر را خواندم، احساس کردم قلبم نمیتپد. امروز که گریه کردم، و حتی حالا که با اشک مینویسم فهمیدم که هرچند دوری و کم‌صحبتیم اما هنوز آن رشته را درون قلبم دارم که برای مادر رنج کشیده‌ت و برای تو اشک بریزم.

عزیز من، راست میگویند، هیچ فضیلتی در این رنج کشیدن وجود نداشت.

فقط ما به دنیا آمدیم تا رنج هایی را تحمل کنیم فراتر از تن، تن‌مان بزرگتر می‌شود به اندازه بیشتری جا میگیرد، اما به چه قیمتی.
اما شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه تن‌مان بزرگ میشود، جهان‌مان وسیع‌تر میشود و آدم‌ های بیشتری را در قلب و تن و روانِ خود جای میدهیم، اما بعضی درد ها چنان عمیق‌ند که هیچوقت به اندازه‌ی تن‌مان بزرگ نمیشوند تا بتوانیم تمامشان را در خود جا بدهیم. فقط با ما می‌ مانند، در گوشه‌ای از وجودمان، بی‌آنکه بدانیم با آنها چه کنیم ...

نمیدانم این نامه را چرا می‌نویسم، یا اصلاً چرا خطاب به توست. شاید چون مرگ مادرت به یادم آورد که بعضی خاطرات و آن بند بین افراد کمرنگ میشود اما بریده نمیشود.

عزیز من. نمی‌دانم بعد از این چه چیزی میشود گفت.

گاهی برای بیان غم‌هام کلمه کم می‌آورم، و احساس میکنم کودکی هستم که هنوز سخن گفتن، نیآموخته‌ست.
  • ❤ 26
  • 😢 4
  • 👏 1
Post #12 384
‌
نامه شماره ۵

سلام
آخرین نامه من به تو که دیگر در زندگی هم نیستیم.

عزیزکم آمدم بنویسم نه تقصیر توست و نه من…ولی نه نشد من تقصیر داشتم و تو خیلی بیشتر.من زخم‌های خودم را داشتم ولی آمده بودم که زخم هایت را بغل کنم، عزیزمم نمی‌دانم الان حالت چطور است؟ حتی نمی‌دانم خوابی یا بیدار اما من تصمیم گرفتم آخرین نامه را بنویسم چون هم تو و هم من لایق آخرین برگ این دفتر پر از خاطره هستیم. عزیزم من پذیرفتم که جدای از همه تقصیرها من و تو فقط من و تو بودیم و ما سمی کشنده برای هر دویمان. عزیزکم اشک های گوشه چشمانم دلیل بر خواستن دوباره ی تو و برگشتن نیست، اگر بگوییم دلتنگت نمی‌شوم که دروغ محض است ولی تو عزیزک گذشته من باقی خواهی ماند و من گاهی شبیه یک خاطره قدیمی مرورت می‌کنم. مواظب خودت باش عزیزکم خودت را دست کم نگیر، خودت را نجات بده نگذار زخم‌هایت را عفونی تر کنند.
خدا نگهدارت باشد، من دیگر نیستم که مواظبت باشم، مواظب خودت باش.

آشنای قدیمی، خونه بهار.
  • 💔 20
  • ❤ 8
  • 👏 2
Post #11 378
نامه‌‌‌‌ ‌ نامه شماره ۱ ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۶ مامان سلام؛ امروز که زیادی بی قرار بودم یهو دلم بغل تو رو خواست، انگار بعد از ۱۶ سال یهو یادم اومد بغل کردنت چه حسی داشت، دستامو دور گردنت حلقه زدن و بوییدنت و گرمی دستات حین نوازش موهام، میتونست لحظه ای از جهان جدام کنه و…
‌
میدونی چیه نِل؟
من نزدیک به بیست سال عمر دارم و تا حالا یکبار هم مامانمو بغل نکردم. هچیوقتم نیازشو احساس نکردم، چون هیچوقت تجربش نکردم که بخام دلتنگش بشم. آغوش و مامنی که تو ازش حرف می‌زنی برای من خیلی غریبه.
یبار وقتی توی مدرسه از پله ها افتادم پایین یه غریبه ی خیلی آشنا بغلم کرد و من شروع کردم زار زدن توی بغلش. پله ها تعدادش زیاد بود و من ترسیده بودم. بعد که آروم تر شدم بهم گفت "یه لحظه دلتنگ بغل مامانت شدیا، معلوم بود."
لبخند زدم و اشکام ریخت. من اون لحظه ناخوداگاه اون آغوش رو امن دیدم. مثل اون آغوشی که تو ازش حرف می‌زنی. از اون لحظه تا همین الان آغوش دیگه ای نبوده که ارومم کرده باشه. حالا اگه آغوش مادر این شکلیه، تو حق داری دلتنگ باشی.
  • 💔 37
  • ❤ 13
  • 😭 13
  • 😢 1
Older posts →

About this channel

How can I read @aletterfromto without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for نامه‌‌‌‌: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does نامه‌‌‌‌ have?
نامه‌‌‌‌ (@aletterfromto) has 379 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does نامه‌‌‌‌ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →