نامه شماره ۲۰
به تو!
صبرم تمام شد. و با اینهمه من تو را عادت کردم؛ عادت کردم صبح به صبح و هر روز ببینمت و اگر ندیدم، بدانمت، عادت کردم از کوچکترین جزئیات با تو بگویم، عادت کردم در انتخاب موارد هرچند کوچک نظرت را بخواهم، کلی بگویم تورا در بیشتر لحظاتم داشتهام و حالا هم به همان سبک طلبت میکنم..
اما «نیل» از این کلمه بدش آمده، میگوید عادت احساس نیست یک وضعیت است؛ به جای حس و عاطفه نباید ب کار برده شود. اما حقیقت اینجاست که اگر وضعیت هم باشد من در وضعیت عادت کردن به تو مدتی طولانی ماندهام و بودهام و نفس کشیدهام. خندیدهام و تا دلت بخواهد فکری شدهام. حالا جز این جاده را باید پیش
بگیرم. باید بدانم بعد از این روزهای باهم و یک مکان بودگیمان که از هم جدا میشویم
و نیستیم؛ ارتباطی باتو نگیرم حداقل به سبک قبل، حال و احوال هرروزهات را نگیرم، فلان فکت علمی را به تو نگویم و منتظر حرف و نظرت نمانم چون بسیار برایم ارزشمند است، از همهی اینها گذر کنم؛ نباشم ونخواهم و تمام هم نشوم؛ چنان که انگار نه، انگار ککی گزیده باشدم..
تو، شخصیتت، شکل عاداتت، دوستی با تو، رفاقتت، نزدیک شدنت؛ همه و همه سبکی نو جدید و ترسناک داشت و حالا از تو دوری گرفتن هم دارد نوع جدید پیدا میکند، این روزها من به تو نزدیک و خندانم و همزمان دارم جاده میکنم برای دور شدن از تو. و همزمان نمیتوانم کاملا تمامت کنم و نبینمت حداقل برای حالا و اکنون. از حرف زدن با تو به مقدار زیادی عاجز شدهام. حرف زدنهایی که از پس آن فهم متقابل باشد نه زبان نفهمی و سوتفاهمهای کلامی بیاساس از ابتدای ترم هم داشتیم و گاه داریم هنوز..
از سعی برای باهم درست کردن مسائل و شک و تردیدها.
و میدانی عزیزم، من حتی عادت ندارم حرفم را نفهمی وقتی عمیقترین سخنانم که کسی فهم نمیکرد را زمانی جلوی چشم خودم درک که هیچ تحلیل و بررسی میکردی.
غریب شدهای، از زمانی که بعد از آن نه ماه جدایی دیدمت غریبی میکنم با تو، منی که غریبی کردن با تو را بلد نبودم. نهایت اینکه خطی که میروی و خطی که میروم اصلا همسو نیست عزیز من.
این روزها میان تبدیل کردن تو از آشناترین و نزدیکترین آدم این روزهایم به فلانی که فقط یک دوست عادی است و بعد از خوابگاه تمام میشود، جان خودم را نرم نرمک آتش میزنم.. رودربایستی که نداریم درد دارد؛ تورا جز در فاصله نزدیک و امن دیدن درد دارد، تورا در حالتی بدونه تفاوت با آدمهایی که قبلا دوستانم بودند و تو رفیق میان آنها، درد دارد.
و اگر سالها هم بگذرد این درد روزمره تمام نمیشود، من را هم تمام نمیکند برعکس کتابها و غزلهای عاطفی، اما اذیتم میکند. تدریجی و طولانی درگیرم میکند. وسط خنده سراغم میآید، در بیربط ترین موقعیتها جلوی چشمم میآید. شاید از روزمرگی دربیاید و کمتز فکریام کند با ایجاد فاصله اما سر جای خودش هست، دقیقا مثل آن پارگی زیر لبم که از کودکی تا همین امروز جای زخم و بخیههایش باقیست.
میشوی یک درد فرامووش نشدنی بین آن قبلیها.
@ALetterFromTo
Post #32
226
- ❤ 8
- 💔 6