مرد شلشلوار و شکنجهگر: چرا دفاع از انقلاب با بنبست روبرو میشود؟
سینمای مهدویان را باید دنبال کرد چون نشاندهنده تفکر دستکم بخشهایی از ایدئولوژی حاکم است. من درست به همین دلیل همیشه حاتمیکیا را هم دنبال میکردم. مهدویان از این نظر حاتمیکیای نسل جدید است. سریال «کلاغ» از این جهت اهمیت دارد و نه از نظر سینمایی، که به نظرم کار نسبتاً ضعیفی بود.
جلال مردی ارتشی است که در «کمیته مشترک ضدخرابکاری» کار میکند. از ابتدا میفهمیم که روحیه او تضادی آشکار با رویدادهایی دارد که در این کمیته میگذرد. در ابتدای سریال بهروزی را میبینیم که مشغول شکنجه یک زندانی مذهبی است. جلال با بیزاری صحنه را نگاه میکند. به تدریج متوجه میشویم جلال عاشق سوژهاش شده است. و کل داستان بر این محور جلو میرود تا زمانی که جلال متوجه میشود بهروزی سایه را با گلوله از پای درآورده است. جلال رخت ارتشی به تن میکند و به محل کارش میرود و بهروزی را میکشد. سریال قرار است راوی قیام انقلابگونه جلال در برابر بهروزی باشد، اما آيا چنین است؟
جلال برخلاف تصور خود انتقامی شخصی از بهروزی گرفته است. او مردی شلشلوار است که زندگی خانوادگیاش را برای عشقی ابلهانه نابود میکند. معلوم نیست چرا شهناز، همسر جلال و دختر بهروزی چنین بیرحمانه نابود میشود. معلوم نیست چرا جلال تقریباً هیچ همدلی مؤثری با فرزندانش که قربانی معصوم شلشواری او شدهاند ندارد. معلوم نیست چرا جلال متوجه نیست که باعث کشته شدن دوستش و نابودی خانوادهاش شده است. جلال مردی شلشلوار، خودخواه و بیاخلاق است که در طول سریال فقط به سایه فکر میکند، نه به فرزندانش، نه به همسرش که معلوم نیست چرا از او بیزار شده است. در مقابل سایه دختری است که هیچ اصولی ندارد، نه به حزبش وفادار است، نه به حکومت وقت و نه به هیچ دیگری. به راحتی با مردی متأهل رابطه دارد و هیچ احساس گناهی از این رابطه نمیکند. حتی دچار بحران اخلاقی هم نمیشود.
در مقابل شکنجهگر، یعنی بهروزی پیشنهادهای معقولی به جلال میکند. تلاش میکند خانواده را حفظ کند. به او میگوید «دختربازی کردی تمام شد به کار و خانهات برگرد.» جلال نمیپذیرد. فقط سایه سایه سایه. دست آخر جلال بهروزی را با تیر میزند. با این کار فرزندانش را دچار فروپاشی روانی میکند: آنها تا آخر عمر باید با این ترومای بزرگ زندگی کنند که پدرشان پدربزرگشان را کشت و خود کشته شد. خطایی که بخششپذیر نیست.
سریال قرار بود دفاعیهای از قیام انقلابگونه جلال باشد، ولی بیشتر دفاعیهای است از شلشلواری و بیمسئولیتی و ولانگاری. بیشک متخصصان سینما این را به مشکل فیلمنامه ضعیف برمیگردانند. ولی به نظر من مشکلی ژرفتر وجود دارد: دفاع از انقلاب دچار بحرانی عمیق است. سریالی که احتمالاً قرار بود پاسخی به «تاسیان» باشد، در مأموریت خود به سختی شکست خورد. به جای دفاع از شورش علیه شکنجهگر، به دفاعی از شلشلواری بدل شد. ما به جای اینکه از شکنجهگر بیزار شویم، بارها میبینیم که شکنجهگر تلاش میکند کانون خانواده را حفظ کند. حتی به نظر میرسد بهروزی جلال را دوست دارد. وقتی او به کار برمیگردد، پیش از آنکه اسلحه بکشد، بهروزی از بازگشت جلال خوشحال میشود. عشق جلال و سایه هیچ همدلیای برنمیانگیزد. این عشق نیست، هوسبازی و دگرآزاری است. ولانگاری محض است.
در یک کلام: شکست سریال مهدویان، شکست ایدئولوژی حاکم در توجیه انقلاب است. سریال نه تنها نتوانست همدلی ما با جلال را برانگیزد، بلکه در لحظاتی واقعاً نفرت ما را از او برانگیخت. او بهروزی را کشت نه به این دلیل که او شکنجهگر بود، بلکه به این دلیل که سایه را کشته بود. دقیقاً نقطه شکست ایدئولوژی حاکم اینجاست: دیگر نمیتواند انقلاب را بنا به ارزشهای جهانشمول موجه کند، سقوط کرده است به دفاع امر خاص و شخصی. سریال دارد میگوید انقلاب کردیم چون هوسهای نامشروعمان را کشته بودند! اینچنین مهدویان سریالی ساخته است که به ضد خود بدل شده است.
Post #869
2.34K