🔘طغیان، نه انقلاب
✍️ مصطفی حیدرزادگان
شاید بزرگترین آزمون اخلاقی انسان، نه در روزهای آرام، بلکه در روزهای خون و آتش رخ دهد. زمانی که مرگ همهجا حاضر است، آنچه از ما باقی میماند نه شعارهای ما، بلکه معیاری است که برای ارزش جان انسان برمیگزینیم.
جامعهٔ ایران در فاصلهای کوتاه، دو تجربهٔ تلخ را از سر گذراند. نخست، کشتار بیرحمانهی معترضان در دی ماه؛ و اندکی بعد، جنگی که با حملات آمریکا و اسرائیل، جان بسیاری از غیرنظامیان را نیز گرفت. هر دو رویداد، آزمونی برای وجدان ما بودند. اما آنچه بیش از هر چیز آشکار شد، علاوه بر خشونت قدرتها، چه حاکم و چه مهاجم، شکافی بود که در اخلاق عمومی ما پدید آمد.
کسانی که دیروز با صدای بلند از حرمت جان انسان سخن میگفتند، امروز مرگ همان انسان را، اگر در سوی دیگر معادلهٔ سیاسی قرار گرفته بود، با عباراتی چون «هزینهٔ اجتنابناپذیر جنگ»، «آزادی ارزان به دست نمیآید» یا «دشمنِ دشمنِ من، دوست من است» توجیه کردند. گویی ارزش جان انسان، دیگر امری ذاتی نبود؛ بلکه به پرچمی بستگی داشت که بالای سرش برافراشته شده است.
آلبر کامو، این ذهن غریب و درخشان، این لحظه را سالها پیش شناخته بود. کامو میان «طغیان» و «انقلاب» تمایزی بنیادین قائل میشود. طغیان، آن لحظهای است که انسان در برابر بیعدالتی میایستد اما میگوید: «تا اینجا، نه بیشتر.» این «نه»، همزمان حامل یک «آری» نیز هست؛ آری به کرامت مشترک همهٔ انسانها. طغیان، اگر اصیل باشد، حتی در برابر دشمن نیز حد و مرزی را رعایت میکند، زیرا میداند اگر برای رسیدن به عدالت، عدالت را نابود کند، دیگر چیزی از آن آرمان و فضیلتش باقی نخواهد ماند. انقلاب اما، هنگامی که به ایدئولوژی بدل میشود، همین مرز را برمیدارد. از آن پس، انسان دیگر هدف و غایت نیست؛ وسیله است. مرگ افراد، عددی در محاسبات تاریخ میشود و قربانیان، مصالح ساختمانیِ آیندهای وعدهدادهشده. اینجاست که نقد و ایراد کلیدی از «انسان/انسانهایی کشته شدند و جانهایی از دست رفت»، به پرسش «به سود/به دست کدام طرف کشته شدند؟» مبدل میگردد.
کامو دقیقاً در برابر همین منطق ایستاد. او معتقد بود اگر آزادی با قتل بیگناهان آغاز شود، آزادی نیست؛ اگر عدالت از دل بیعدالتی زاده شود، عدالت نخواهد بود. هیچ آرمانی، هرقدر باشکوه، حق ندارد انسان را به ابزاری برای تحقق خود تبدیل کند. این همان چیزی است که امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم. مسئله این نیست که حکومت ایران مسئول جنایت نیست؛ که هست. مسئله این هم نیست که قدرتهای خارجی از خشونت استفاده نمیکنند؛ که میکنند. پرسش اخلاقی اما جای دیگری است: آیا ما نیز قرار است ارزش جان انسان را تابع دشمنیها و دوستیهای سیاسیمان کنیم؟ اگر گلولهای که معترض را میکشد جنایت است، موشکی که کودک را میکشد نیز جنایت است. اگر نمیتوان برای حفظ حکومت، مرگ بیگناهان را توجیه کرد، برای سرنگونی حکومت نیز نمیتوان همان مرگ را توجیه کرد. اخلاق، درست در همین نقطه معنا پیدا میکند؛ آنجا که حاضر نباشیم معیار خود را با تغییر بازیگران عوض کنیم.
برخی این موضع را «وسطبازی» مینامند، گویی سخن از نشستن میان دو جبهه است. اما آنچه کامو از آن دفاع میکند، نه وسطبازی است و نه بیطرفی. این ایستادن بر نقطهای است که از آنجا، هیچ انسانی صرفاً به خاطر تعلق سیاسی، ملی، مذهبی یا ایدئولوژیک، از دایرهٔ همدلی بیرون رانده نمیشود. این اعتدال، اعتدال اخلاقی است؛ نه اعتدال سیاسی. اعتدالی که میگوید قدرت، هر جا که باشد، اگر انسان را له کند باید در برابرش ایستاد. اعتدالی که حاضر نیست برای پیروزی خود، همان منطقی را به کار بگیرد که دیروز از آن متنفر بود. زیرا کسی که برای شکست ظلم، به ابزار ظلم متوسل میشود، شاید دشمن خود را شکست دهد، اما در نهایت، شباهتش به او بیشتر از تفاوتش خواهد شد. کامو هشدار میداد که بزرگترین خطر تاریخ، نه شکست عدالت، بلکه تبدیل عدالت به دینی است که برای خود قربانی میطلبد. هرگاه آرمانی از انسان مهمتر شود، انسان نخستین قربانی همان آرمان خواهد بود.
ادامه متن
ـــــــــــــــــــــــ
🆔@VoNoKh
Post #4778
831