هنر اختلاف؛ اگر کسی تغییر نمیکند، پس گفتوگو برای چیست؟
✍️ مصطفی حیدرزادگان
شام هنوز تمام نشده که بحث سیاسی بالا میگیرد. یکی از تورم میگوید، دیگری از تحریم؛ یکی آمار میآورد، دیگری ویدئو نشان میدهد. هر کس مطمئن است همهی حقیقت را در اختیار دارد و اگر طرف مقابل فقط کمی منصف باشد، باید قانع شود. چهل و پنج دقیقه بعد، هیچکس نظرش را تغییر نداده است. فقط صداها بلندتر شده، دلخوریها عمیقتر شده و همه با این احساس از سر میز بلند شدهاند که دیگران یا حقیقت را نمیفهمند یا نمیخواهند بفهمند.
چنین صحنهای دیگر استثنا نیست؛ بخشی از زندگی روزمرهی ما هستند. در خانوادهها، جمعهای دوستانه و شبکههای اجتماعی بارها تکرار میشود. شاید به همین دلیل است که این روزها بیش از هر زمان دیگری میشنویم: «باید با هم گفتوگو کنیم.» اما همینجا یک تناقض وجود دارد. اگر گفتوگو قرار است انسانها را متقاعد کند، چرا اینقدر کم موفق است؟
پژوهشهای چند دهه اخیر در روانشناسی شناختی و علوم سیاسی، تصویر چندان امیدوارکنندهای ارائه نمیدهند. انسانها به ندرت باورهای سیاسی، مذهبی یا ایدئولوژیک خود را صرفاً در نتیجه یک استدلال منطقی تغییر میدهند. جاناتان هایت از این میگوید که ذهن انسان اغلب ابتدا به نتیجه میرسد و سپس برای آن استدلال میسازد. دن کاهان نیز نشان داده است که حتی افراد تحصیلکرده، هنگامی که هویت سیاسیشان درگیر باشد، الزاماً منطقیتر قضاوت نمیکنند؛ فقط گاهی در دفاع از باورهای خود مهارت بیشتری کسب میکنند.
اگر چنین است، آیا گفتوگو اساساً بیفایده است؟ ممکن است کسی بگوید: اگر احتمال تغییر عقیده اینقدر اندک است، چرا باید وقت خود را صرف صحبت با مخالفان کنیم؟ آیا منطقیتر نیست تمام انرژی خود را صرف سازماندهی همفکران، آموزش افراد مردد و پیشبرد اهداف سیاسی کنیم؟
این پرسش، پرسش درست و قابل تأملی است. شاید بخشی از پاسخ آن پیش از هر چیز در این باشد که ما از ابتدا، هدف گفتوگو را اشتباه تعریف کردهایم. ما معمولاً موفقیت گفتوگو را با یک معیار میسنجیم: آیا طرف مقابل نظرش را عوض کرد یا نه؟ اگر پاسخ منفی باشد، گفتوگو را شکستخورده میدانیم. اما این معیار، گفتوگو را با مناظره اشتباه میگیرد.
گفتوگو همیشه برای تغییر باور و دیدگاه در همان لحظه و آن نیست. گاهی برای جلوگیری از فروپاشی جامعه است. چرا که وقتی ارتباط میان دو یا چند گروه در اجتماع کاملاً قطع میشود، مخالفْ دیگر یک انسان نیست؛ به نمادی از شر تبدیل میشود. دیگر او را مجموعهای از تجربهها، دغدغهها و امیدها نمیبینیم؛ بلکه به چند برچسب تقلیلش میدهیم: «خائن»، «متعصب»، «وطنفروش»، «فاشیست»، «کمونیست» یا هر نام دیگری که هر گروه برای دیگری برمیگزیند. اولین قربانی قطع گفتوگو، حقیقت نیست؛ پیش از همه چیز انسانیت است.
گفتوگو، حتی اگر هیچ رأیی را تغییر ندهد، هنوز میتواند مانع از آن شود که انسانها در ذهن یکدیگر به هیولا تبدیل شوند. کارکرد دیگر گفتوگو، اصلاح تصویر ما از مخالف است، نه الزاماً اصلاح عقیده او. ممکن است پس از ساعتها بحث، همچنان بر همان باور سیاسی خود باقی بمانم؛ اما دستکم دیگر تصویری کاریکاتوری از طرف مقابلم نخواهم داشت. شاید بفهمم او نیز آزادی، عدالت یا امنیت را میخواهد، هرچند مسیر متفاوتی برای رسیدن به آنها پیشنهاد میکند و این به هیچ وجه دستاورد کوچکی نیست.
در جوامع قطبیشده، چه بسا مهمترین موفقیت گفتوگو این نباشد که اختلاف را از بین ببرد؛ بلکه این است که نگذارد اختلاف به دشمنی تبدیل شود. البته این به معنای تقدیس گفتوگو نیست، گفتوگو همیشه فضیلت صرف و فینفسه نیست. نمیتوان از قربانی خشونت خواست با خشونتگر وارد گفتوگویی برابر شود. نمیتوان انتظار داشت کسی با فردی که تنها هدفش تحقیر، تهدید یا مشروعیتبخشی به نفرت است، گفتوگو را وظیفهای اخلاقی بداند. گفتوگو زمانی معنا دارد که حداقلی از آمادگی برای شنیدن، احترام متقابل و امکان ارتباط وجود داشته باشد. در غیر این صورت، فاصله گرفتن، سکوت یا مقاومت، نه شکست اخلاقی، بلکه گاه تنها انتخاب مسئولانه است.
ادامه متن
ـــــــــــــــــــــــ
🆔@VoNoKh
Post #4781
1.05K