🔘 یادنامه 28 مرداد ماه 1332
✍️ برگرفته از کتاب «شصت سال خدمت و مقاومت» (خاطرات مهندس بازرگان در گفتوگو با سرهنگ نجاتی، جلد اول، ص ۳۰۴) _ دکتر یدالله سحابی (ص 125)
▪️روایت مهندس بازرگان
آن روز بنده در دانشکده بودم و دیر به خانه آمدم. حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود که منزل رسیدم. افسر جوانی که مصدقی بود و در همسایگی ما زندگی میکرد در حالی که هفتتیرش را به کمر بسته و دستش را روی آن گذاشته بود با دستپاچگی به طرفم آمد و گفت: «آقا اوضاع خراب است! نمیدانم چه میشود...»
پس از صرف ناهار، در آن حال ابهام و اضطرابی که وجود داشت و رادیو خاموش شده بود، به آقای دکتر سحابی تلفن کردم و به منزلشان رفتم و از آنجا پیاده به سمت خیابان کاخ به راه افتادیم که ببینیم چه خبر است و چه کاری از دستمان برمیآید. منزل آقای دکتر سحابی در امیریه بود. آنجا اتوبوسی را دیدم که از طرف شهر نو میآمد و عدهای از زنان معلومالحال در آن بودند و به نفع شاه شعار میدادند. هر چه به طرف شمال میرفتیم خیابان امیریه و خیابانهای اطراف شلوغتر میشد. نزدیکیهای خیابان کاخ، صدای گلوله توپ و تفنگ شنیده میشد. از چهارراه پهلوی به بالا راهها بسته بود. همه میخواستند خودشان را به خیابان کاخ که منزل نخستوزیر در آنجا بود برسانند. میگفتند خانه را نظامیان اشغال کردهاند. از سرنوشت دکتر مصدق و خانوادهاش خبری نبود و هر کس حرفی میزد.
حدود ساعت هفت وقتی به نزدیکیهای خانه آقای دکتر مصدق رسیدیم، مرد تریاکیمانند و بیسر و پایی دیدیم که یک جوال ذغال با خود میکشید و شکایت میکرد که شانس او از غارت منزل نخستوزیر بیشتر از این نبوده است. دیگری جعبه رادیویی را زیر بغل داشت و به ما پیشنهاد فروش کرد... منظرهی غمانگیز و باورنکردنی بود. این قبیل اشخاص که در پناه پاسبانان و نظامیان برای غارت خانهٔ نخستوزیر آمده بودند را به حساب قیامکنندگان ملی گذاشته بودند. حتی افسران ارتش شاهنشاهی از غارت خانهٔ نخستوزیر مملکت بینصیب نماندند. دکتر غلامحسین خان مصدق تعریف میکرد که فرش خانهاش را در اتاق سرتیپ فرهاد، دادستان و فرماندار نظامی تهران پیدا کرده است. تابلوها و اشیاء قیمتی خانههای فرزندان دکتر مصدق را همان افسران کودتاچی برده و بین خودشان تقسیم کرده بودند. چه مدالها و نشانهایی به حساب پیروزی کودتا به نظامیان و غیرنظامیان دادند و برای اینکه به کودتای خائنانهٔ ۲۸ مرداد چهرهٔ «قیام ملی» بدهد، سالها تبلیغ کردند...
▪️روایت دکتر سحابی
فردای روز ۲۸ مرداد، یاس و ناامیدی مردم را فرا گرفته بود. سکوتی بر شهر حاکم شده بود و هیچ زمزمهٔ شور و حرکتی به گوش نمیرسید و فکر چارهای به ذهن کسی خطور نمیکرد. من و مهندس بازرگان که با دیدن وضع خانهٔ مصدق و رفتار کینهتوزانهٔ کودتاچیان بیشتر نگران شده بودیم، با هم قرار گذاشتیم که به منزل مرحوم آقای حاج سیدرضا زنجانی برویم و کسب خبری بنماییم. فردا که به منزل حاجآقا رفتیم دیدیم که دکتر معظمی و چند تن از آشنایان دیگر نیز حضور دارند. در آنجا به نقل حوادث و اتفاقات پرداختیم و خبرها رد و بدل شد و بحث به آنجا رسید که برای مملکت چه پیش خواهد آمد و چه باید کرد؟
بنا شد اخباری که منبع موثق دارند به شکل مرتبی جمعآوری شوند و تا جایی که امکان داشته باشد مردم را از اخبار درست آگاه نمود، تا شایعه و دروغ راه آنها را گم نکند. برای همین مسئله یک همکاری ساده به وجود آمد. افراد دیگر هم آمدند و هر کسی گوشهای از کار را گرفت. از جمله کسانی که در این جلسه حضور فعال داشتند، شاپور بختیار بود. او میگفت: «ما باید جمعیتی را تشکیل دهیم که به طور سازماندهیشده در برابر استبداد ایستادگی کند و مانند فرانسوی که در برابر ارتش آلمان مبارزهٔ مخفی میکردند و "رزیستانس" نام داشتند، نام گروه خود را "مقاومت" بنامیم.» این فکر مورد قبول واقع شد و کلمهٔ «ملی» نیز به نشانهٔ مرام استقلالطلبانهاش به آن افزوده شد. بنابراین نام «نهضت مقاومت ملی» بر این گروه نهاده شد. البته کسان دیگری هم در نقاط مختلف شهر یا شهرستانهای دیگر به مبارزه ادامه دادند. اعلامیههایی هم با عنوان «نهضت ادامه دارد» در سطح شهر پخش شد که در دل مردم امید انداخته بود و با آنکه نهضت مخفی بود، ولی شهرتی پیدا کرده بود. البته گردانندهٔ اصلی و رابط بین همهٔ گروهها خود آیتالله زنجانی بود و اغلب جلسات در منزل ایشان تشکیل میگردید. باری، مردم به این نهضت علاقهمند بودند و با هرکس دربارهٔ اهداف آن صحبت میشد، فوراً جذب میگردید و خالصانه نیروی خود را اعم از مادی یا انرژی و حرفهای در اختیار میگذاشت.
ـــــــــــــــــــــــ
🆔@VoNoKh
Post #4777
847
- 👍 6