🔘 نسل شیک پاسارگادی!
✍️ هادوی
این روزها در گوشهوکنار فضای مجازی، عنوانی عجیب و در عین حال تأملبرانگیز به گوش میرسد؛ عنوانی که بهنظر میرسد بیش از آنکه زاییده تأملی عمیق باشد، حاصل شور زودگذر جمعی و شیفتگی سطحی به یک نام باستانی است. «نسل شیک پاسارگادی!»؛ ترکیب واژگانیای نه چندان دلچسب و بسی سبک و تهی از معنا که بیش از آنکه برآمده از تعلقی ملی باشد، حاصل فهمی سطحی از تاریخ پیچیدهی این سرزمین است؛ برآمده از نیازی فردی برای ساخت آرمانشهری خیالی که در آن، تخیل آسودهپسند مخاطب، برای آسایش خیال خود، جای واقعیتهای تلخ تاریخی را میگیرد و گذشتهای چنان که باید باشد، میسازد، نه چنان که بوده است.
▪️با این حال، چهبسا پشت این ظاهر سادهانگارانه، ادعایی جدی پنهان باشد: بازتعریف هویت ملی بر پایه گذشتهای اسطورهای که بیش از آنکه به واقعیتهای تاریخی این سرزمین وفادار باشد، به خواست مخاطبی پاسخ میدهد که دلخوشی چندانی به زمانه خویش ندارد. این نوشتار، نه از سر دشمنی با تاریخ کهن، که از سر دغدغهای برای آینده، میکوشد تا این رویکرد ابزاری به تاریخ و اساطیر ملی را واکاوی کند؛ رویکردی که در آن، میراث مشترک یک سرزمین، به کالایی برای مشروعیتبخشی به قدرت یک جریان خاص بدل میشود.
▪️نکته آغازین در این واکاوی، پرسش از ریشههای این قرائت ویژه از ملیگرایی است. آنچه امروز با نام «بازگشت به عظمت باستانی» یا احیای «هویت آریایی» شناخته میشود، برخلاف تصور رایج که آن را یک بیداری خودجوش ملی میداند، در واقع پدیدهای است که ریشه در فضای فکری سدههای پیشین اروپا دارد؛ دورانی که در آن، نظریههای نژادمحورانه، تصویری خاص از «هویت اصیل ایرانی» را ترسیم کردند و آن را به تمدن کهن هخامنشی و ساسانی پیوند زدند. این ایدهها، بعدها و در بستر شکستهای تاریخی و عقبماندگی ایران در قیاس با غرب، بهعنوان پاسخی برای بازگرداندن عزت ازدسترفته، مورد استقبال قرار گرفت و راه را برای پروژهای هموار کرد که در آن، «ایران باستان» بهعنوان دوران طلایی و «ایران پس از اسلام» بهعنوان دوران انحطاط معرفی میشد. این دوگانه، که بعدها به یکی از ستونهای اصلی گفتمان ناسیونالیستی در ایران تبدیل شد، نه برآمده از یک واقعیت تاریخی عینی، که زاییده نیاز یک جامعه سرخورده به یک آرمانشهر خیالی برای فرار از سختیهای حال بود.
▪️این دوگانهسازی، اما در دوران معاصر و بهویژه در گفتمان سلطنتطلبان امروزی، به شکلی تازه بازتولید شده است؛ جایی که جمهوری اسلامی بهمثابه «تازیان دور از تمدن» تصویر میشود که تمدن درخشان ایرانی را غارت کردهاند، و دوره پهلوی بهعنوان ادامه طبیعی دوران شکوهمند هخامنشی و ساسانی معرفی میگردد؛ روایتی که با شعارهایی چون «عظمت را به ایران بازخواهیم گرداند» در سطح عمومی نیز بازتولید میشود.
▪️این پروژه فکری، اما تا زمانی که به یک پروژه سیاسی رسمی تبدیل نشد، در محافل نخبگانی باقی ماند. نقطه عطف این تحول، دوران پهلوی بود؛ جایی که یک دودمان نوپا که از دل کودتا برآمده و مشروعیت تاریخیاش در هالهای از ابهام قرار داشت و ذات روی کار آمدنش با روح جنبش مترقی و مردمی مشروطه در تضادی آشکار بود، بهسرعت به این ایدئولوژی باستانگرا پناه برد تا برای خویش، ریشهای در اعماق تاریخ کهن ایران بسازد. شاهان پهلوی، با برگزاری جشنهای پرهزینهای چون جشنهای ۲۵۰۰ ساله، استفاده افراطی از واژگان و نمادهای باستانی، و بازنویسی کتب درسی تاریخ، میکوشیدند تا خود را وارثان هخامنشیان و ساسانیان معرفی کنند و بدینشکل، بر مشروعیت خویش که همواره با تردیدهایی جدی روبهرو بود، هالهای از شکوه باستانی بیافکنند.
▪️اما این پروژه، در عمل، نه فقط برای مشروعیتبخشی به یک دودمان، بلکه در امتداد همان اقدامات رضاخان در اوایل قرن چهاردهم بود که میکوشید با توسل به زور و اسلحه، چهرهای یکپارچه از کشور به نمایش بگذارد. از دل این رویکرد، چارچوب هویتی یگانهای شکل گرفت که با تکیه بر زبان فارسی و نژاد آریایی ترسیم میشد و در عمل، اقوام و خردهفرهنگهای متعددی را که هر یک بهخودیخود، گنجینههایی از عناصر فرهنگی غنی و ارزشمندند، به حاشیه میراند و آنها را در موقعیتی فروتر از هویت رسمی ملی قرار میداد. این رویکرد، هرچند در ظاهر توانست مدتی چهرهای یکپارچه از کشور به نمایش بگذارد، اما به بهای ایجاد جریانهای پانناسیونالیستی واگرا و تشدید التهابات قومی تمام شد؛ التهاباتی که فضای جامعه را به خشونت و سرکوب کشاند و بذرهای چنددستگی و بیاعتمادی را در دل اقوام مختلف پراکند.
ادامه متن
🆔@VoNoKh
Post #4774
576