TGViewer
Channel Public Channel
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

@vardeahmar

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ...
صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات...

@vardeahmar
Subscribers
1.51K
Photos
388
Videos
27
Links
28

Showing posts older than #2129 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #2128 1.48K
‏گاهی حواست نیست ولی یه نفر بخاطر "بودنت" زنده‌ست.
Post #2127 1.42K
تنبلی و راحت‌‌طلبی، کلید ناکامی و محرومیت است.

امام ابن‌القیم رحمه الله
Post #2126 1.59K
شعری فی‌البداهه از من
خوندنش از داداش
تقدیم به مامان🤍
Post #2122 1.73K
نام تو سرآغاز آن غزل تا ابد ناسروده‌ی دفتر من است...
Post #2121 1.8K
گاهی شب، عجیب بی‌رحم میشود در جمع‌کردن بساطِ خیالت؛ بی‌پروا و ناشنوا..
بدون مروت همچون باد پاییز که چشمش را می‌بست روی التماس برگ‌ها و دلبستگی شاخه‌ها... همه را جارو میکند گُل و دل را با هم...

گاهی شب را دوست ندارم؛ وقت‌هایی که نامهربان می‌شود...
Post #2119 1.72K
وردة حمراء🥀 { وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ } – عيسى
رنجی به من رسیده و تو مهربانترینی...
چه زیباست این رسم بندگی و ادب درخواست.
و در آخر یکی از رموز صالحی را صبوری‌ می‌نامد.
Post #2118 1.59K
عيسى
{ وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ }
Post #2117 1.58K
در نماز جمعه میان صف‌ها دیدمش. شاید ۶۵ سالی باشند، موهایش حنایی، با صورتی مهربان که در روسری سفیدش بیشتر گل انداخته.
می‌گویند لال مادرزاد بوده. لب‌هایش را تکان میدهد و دستها را برای دعا بالا برده.
چه می‌گویی و چه می‌خواهی را نمی‌دانم راز است، اما هزار بار فدای عبادت و دعای بی‌صدای تو...
Post #2115 1.69K
مسجد قدیمی و کوچکمان الحمدلله در طول هفته شلوغ است، اما بهترین روز از نظر من پنج‌شنبه‌هاست که روز، روز بچه‌هاست.
زیباترین صحنه امروز هم دقیق ساعت یه ربع به یازده است؛ همان وقتی که کلاس سیره‌خوانی نوجوانانم تمام شود و به ته مسجد رفته و آماده‌ شروع کلاس تجوید مصورشان می‌شوند.
بچه‌های کم سن‌ترمان کلاس ذهبیه‌شان تمام شده و یکی‌یکی پیش من برای تحویل حفظ و حدیث‌شان می‌آیند.
در راهرو چن کلاس روان‌خوانی دیگر کودکان بپاست.
خلاصه هر کدام از کلاسی فارغ شده و برای شروع کلاس بعدیش به گوشه‌ی دیگر می‌‌رود.
معمولا این مواقع از بالای مسجد، روبروی پنجره که درخت گردوی حیاط در دید هست، بر میز تکیه داده‌ام و این آمد و شد‌ها را با نهایت لذت و ذکر مداوم الحمدلله تماشا میکنم.
آن هم‌همه‌ و سروصدا و شلوغی آن لحظه برای من دل‌انگیزترین تصویر این روزهای زندگیست.
آنجاست که برای به‌بار نشستن این تلاش‌های پنهان و کوچک و ثمردادن این نونهال‌هایمان برای فردای امت و اخلاص و علم مربیان دلسوزمان از عمق جانم دعا میکنم.
و لطفا شما هم...
#یومیات
#دخترانم
Post #2114 1.3K
هدف‌گذاری کاری مبارک است، برنامه‌ریزی هم‌ همین‌طور.
دستاورد آدمی نتیجه تلاش اوست(نجم‌۳۹)
همه برایمان پیش‌آمده، برنامه می‌چینیم، مینویسیم، جاهای مختلفِ در دید، علامت می‌زنیم، تا شاید بتوانیم پیش‌رفته و نتیجه بگیریم.
یکی از مهم‌ترین اصلها در موفقیت، شناخت توانایی خود و سنجیدن شرایط است.
بله، راهنمایی خوب است، استفاده از تجربه دیگران هم خوبتر، اما فراموش نکن توانایی‌ها یکی نیست و تو باید راه خودت را بیابی.
می‌گویند سنگ بزرگ، نشانه‌نزدن است، پس در شروع برنامه سفت و سخت و فشرده برای خودت نچین؛ خصوصا برنامه‌های جدید بار اول را، که خسته می‌شوی و اگر جا بمانی دل‌زده میشوی و مأیوس.
برنامه‌های نیمه کاره و رها شده، ذهن را خسته و دلسرد میکند و انگیزه‌ی شروع‌ جدید نمی‌ماند، در عوض برنامه تیک خورده ولو اینکه کم باشد برای ذهن اشتیاق و برای روح مسرت‌بخش است.
آرام پیش برو و مدوام و به فرمایش نور چشم‌مان ﷺ:

أفضَلُ العَمَلِ أدوَمُهُ و إن قَلَّ

برترين عمل، با دوامترين آنهاست هر چند اندك باشد.

#یادآوری
Post #2113 1.15K
سینی صبحانه را چیده و برای برادرم به نانوایی بردم. به رسم عادت دستی به روی نانوایی کشیدم و ظرفهای روی ظرفشویی را شستم.
چند زن در نوبت بودند و من کنار جوانترین آنها روی نیمکت، گوشه‌ای نشستم.
یکی از خانم‌ها که از در نانوایی بیرون رفت، بغل دستی رو به من کرد و گفت: سیدزاده‌خانم را دیده‌ای چقدر طلا دارد! من که کلا از این شروع مکالمه ماتم برده بود، با لبخند، گفتم ماشاءالله، ولی دقت نکردم.
در جمله‌ی بعدی گفت من خیلی طلا دوست دارم، با لبخندی مجدد جواب دادم، خدا بهت ببخشد.
نمیدانم این آرزو چقدر برایش بزرگ و دور بود که سکوت کرده و در نقطه‌ای نگاهش قفل زمین شد.
با خودم گفتم شاید تنگ‌دست است، بگذار خیالش را در سرزمینِ آرزویی دور رها نکنم.
صمیمی‌تر نگاهش کرده و گفتم، افسوس اینها را نخور، باورکن من دست پر طلاهای غمگین زیادی دیده‌ام، که درد تلخ مشکلاتشان شیرینی این زینت را از کامشان ربوده است و
با ذکر چند مثال که حرفم پایان باز نشود.
باز نگاهم کرد، کمی مرددتر، گفت راست میگویی، ولی من طلا خیلی دوست دارم...
و باز لبخندی دیگر...سکوت کردم.


سقف آرزوی بعضی‌ها همین قدر است، دستکاری‌اش گویا به قیمت خراب‌شدن تمام میشود.
اما در دلم دعایش کردم که او صاحبِ دستِ پر طلا و دل خوشحال شود...
#یومیات
Post #2112 1.04K
سبزند آرزوها در برگ‌های زردم...
Post #2111 1.22K
شاخه اهل دل‌کندن از برگ نبود، اما در گوش این حزن، غزل برای دیدار دوباره‌ی شکوفه می‌سرود...

#پاییز
Post #2110 1.14K
دستِ مهربان باران، تن هزاران دعا، رویا و امید، را لمس کرده‌است...

تا خود ابد، باران، یادآور بشارت و شکوه اجابت است...
Post #2108 1.38K
و پشت هر چهره، هر خنده‌ی نقش بسته بر لب آدم‌ها، هزاران زخم و درد غیرقابل التیام پنهان است، که کسی را از آن خبری نیست.
Post #2106 1.81K
با واژه‌ها هجرت کرد،
اما سکوت وطنش شد...
Post #2104 1.69K
گوشه‌ی در حیاط را باز کردم.
هنوز زن همسایه مرغ و خروس و اردک‌هایش را به لانه نبرده است. همه آرام و بی‌صدا به هم لم داده‌اند. بچه گربه‌ای آرام‌تر در یک متری آنها به سنگی تکیه داده است.
دیدن غروب برایم تجلی قدرت و زیبایست. آسمان نیلگون است و دست آفتاب پرتوهای روشنی بخشش را بر تن شاخه‌های برهنه و سرد زردآلوی کوچه میکشد.
صدای بازی فوتبال پسر بچه‌ها از دور به گوشم میرسد و این برایم جریان روحی پاک، در کالبد این آبادیست.
اخرین قسمت در خود مانده را خواندم، درونم سکوتی عجیب حاکم است و سعی میکنم با اذکار شامگاهی خودم را باز به کلام، به امید گره بزنم. چشمانم را می‌بندم و تقلا میکنم با نیروی نهفته در ذکر دوباره دست روحم را به ریسمان نورین اجابت نزدیک کنم.
کمی بعد...
صدای اسرارآمیز اذان می‌پیچد...
اذان سحرآمیزترین نوایی است که تمام ناآرامی‌های دلم را طلسم میکند و هر بار جانی دوباره بر جانم بند می‌زند.
#روزنوشت
Post #2103 1.31K
یازده سال پیش با عمو و زن‌عمویم به یکی از شهرهای هم جوار رفته بوديم. همچنان که داشتیم در بازار می‌گشتیم، پیر‌مردی با ترازویی که جلوی خودش گذاشته بود و دستگاه کاسبی‌اش بود توجه‌ام را جلب کرد. نزدیکش شدم و بالای وزنه رفتم.
عدد وزنه را راستش یادم نمانده، اما بعدش را چرا. کیف پولم را در آوردم که هزینه را بدهم. پول وزنه یک پانصد تومانی بود و من یک اسکناس هزار تومانی دست پیر مرد دادم، به صورت کوچکم نگاهی انداخت و گفت:« خورده ندارم». من کمی معطلی کردم و هنوز نمیدانم بقول مادربزرگم این بشارتم چرا بسته شد( اصطلاحی که ما کوردها وقتی که چیزی بدیهی و ساده از ذهنمان می‌رود، می‌گوییم) که هزارتومان را کامل ندادم. او که مرددی من را دید گفت برو پول نمیخواهد.
و من رفتم...
اگر بگویم از آن روز بارها و بارها و ده‌ها بار بیشتر به نیت آن پدرِپیر صدقه داده‌ام، کم گفته‌ام.
در حین دادن هر صدقه ناخوداگاه یادم می‌آید و باز قلبم بابت کوتاهی آن لحظه‌ام آرام نمیگیرد و وجدانم هر بار تیغ سرزنشش را بر روحم میکشد که دختر مگر پانصد تومن چه بود که به عنوان معدود مشتری از آن مرد دریغ کردی!
ميخواهم بگویم بعضی عمل‌ها در آن ذاتِ لحظه، ارزشمند است و جبران‌های حتی به چشم خودت بیشتر هم، آن خوشی در لحظه را دیگر مهمان قلبت نکرده و خیال تو را بابت برداشتن حق مسئولیت آن وقتت راحت نمیکند.
گاهی هم برای تسلیم نشدن و دعوت دادن وجدانم به صلح برایش می‌گویم، تو چه میدانی بعضی نیت و عمل‌ها چنان بزرگ و پر بارند که ندانسته برای خود چه درگاه خیری باز کرده‌ای، شبیه او که از پانصد تومنی گذشت و دروازه چه خیرهای بزرگتری که قسمتش نشد. شاید الان پیرمرد هم در دنیا نمانده و صدقاتی به خاطر بخشش به آن دخترنوجوان هزارتومانی به دست، به او می‌رسد که حتی نمی‌داند از کجاست!
می‌بینی! یک مهربانی هم اگر خدا توفیق بدهد، می‌تواند صدقه جاریه شود؛ راست می‌گفتی، کسی کِی می‌داند با چه عملی به بهشت می‌رود؟!

#خاطرات
Post #2102 1.11K
می‌گفت تجربه بهره تکرار است.
تکرار آن هم در زمان‌های گوناگون و طولانی، کار بلدی به دنبال دارد؛ دقیقا مثل کاربلدی شیطان که سارقی حرفه‌ایست.
شیطان که از همان ابتدا با خروج آدم از بهشت تا به امروزش در کره خاکی، آمد و رفت انسان‌های زیادی را دیده‌است با هر نوع از باور و ایمانی، همین سبب شده حیله‌های راهزانی را خوب از بر باشد.

او انتخاب‌کردن را بلد است و با توجه به هر سلیقه، گزینه‌‌اش متفاوت می‌شود.
می‌داند کجا یأس بکارد کجا تکبر.
برای یکی شبهه، دیگری غفلت، آن یکی که غفلت نکرد کسالت، کسالت جواب نداد، ریا را چاشنی می‌کند.
اخلاصش را نشانه می‌گیرد و خلوصِ خلوت‌هایش را برملا میکند.
می‌خواهم بگویم او دست از تلاش نمی‌کشد و مهم‌تر از همه عجله‌ای هم ندارد. گام به گام پیش ‌می‌رود، اینجا است که ای مومن، باید حواست جمع انتخاب شیطان باشد که بی‌شک عینِ سلیقه توست، آن هم انتخابی پر‌تجربه.

بدانیم که حرص شیطان برای باارزش‌تر‌ها بیشتر است؛ همان‌هایی که درخششان در دل تاریکی رقم خورده.
کار دزد همین است حال که آمده دست ر‌وی با ارزش‌ترش می‌گذارد.

اما، راز دام‌‌های او فاش‌شده؛ آن آیه را خوانده‌ای؟!
او همه را از راه به در می‌کند بجز مخلصین...

🖊ورده
Post #2101 1.15K
رقائق رقصِ آزادِ روح!
در این فصل سرد و نارنجی
واپسین لحظات عصری رازآلود؛ چمدانیست پر خاطره از کوچِ وطن
و شوق نهفته‌ در خستگیِ پرواز
به امید دوباره‌ی حیات
و من...
و او...
مای بازمانده‌‌های دور، می‌خوانیم درس بندگی، تسبیح و رهایی را از این قصیده‌ی پرواز...🤍
۰۴/۰۸/۱۶
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →